بعد از مدت زيادی به خانه برگشته ام. خوشحالم و غمگين. نرسيده دلم برای خانواده ام تنگ است. با اين كه می دانم خانه من ديگر خانه پدر و مادرم نيست. اين اولين باری است كه چنين احساسی دارم. می دانم كشور من فقط ديگر ايران نيست. ايران جايی است كه در آن به دنيا آمده ام. خانواده ام در آن زندگی می كنند. وطن من است اما ديگر خانه من نيست. هر چند برايم با هر كشور ديگری فرق دارد. جايی است كه وقتی تلويزيون روشن است و من مشغول كاری ديگر، با شنيدن نامش سرم را برمی گردانم تا ببينم خبر بعدی چيست.
چرا در اين مدت ننوشته ام؟ جوابش ساده است. روز اول با كمال شگفتی دريافتم كه وبلاگم فيلتر است. با كارت هوشمند هم همان جواب روی صفحه می آمد.
مثل اغلب كسانی كه از ايران می رسند خانه ام مانند بازار شام است. به همان شلوغی و آغشته به همان بوهای مختلف.
كمی كه جمع و جور كردم برمی گردم.
پ.ن. ممنونم از دوستانی كه در اين مدت برايم پيغام گذاشته اند.