در حال بستن دو چمدان کوچکم هستم. طبق معمول دقیقه نود. هزار کار نکرده دارم از جمله آرایشگاه رفتن و نوشتن آخرین پستم در سال ۱۳۸۵!
پرم از احساسات مختلف و متضاد. یک لحظه با اخمهای در هم و قلب گرفته از تصور خداحافظی فرودگاه و جدایی دو هفته ای، به فرانسوا زنگ می زنم و لحظه دیگر رقصان و چرخان با آهنگ اندی به ایران:
ای بهار ای آسمون!
عیده می رم به خونمون!
داد می زنم ای جان!
دارم می رم به تهران! دارم می رم به تهران!
به هر حال به علت شلوغی عید و اینترنت کند ایران بعید می دانم به زودی بنویسم. پس از همین الان سال خیلی خوبی را برایتان آرزو می کنم. امیدوارم سال جدید برای همه مان صلح و آرامش، سلامت، موفقیت و عشق به همراه داشته باشد.
تا بعد!