به هم ریخته ام. دولت فخیمه ایران درخواست ویزای یک هفته ای فرانسوا را رد کرده است. به همین سادگی. چرا؟
مسوول سفارت به من می گوید چون ازدواج نکرده اید. اگر ازدواج کنید ظرف دو روز ویزا را صادر می کنیم! می گویم یعنی هر فرانسوی که بخواهد یک هفته ایران بیاید باید با یک ایرانی ازدواج کند؟! در حالی که طبق قانون هر فرانسوی می تواند حتی بدون ویزا سوار هواپیما شود و در فرودگاه مهرآباد درخواست ویزا کند. این است سیاستهای جدید جذب توریست؟ جوابی ندارد که بدهد. با اینکه در فرانسه است، رفتار کارمندهای ایرانی را فراموش نکرده است. فورا می گوید خانم من کار دارم و گوشی را می گذارد.
فرانسوا زنگ می زند. با او مودب است. همان خارجی پرستی معروف. با این حال برای او دروغ دیگری سر هم می کند. می گوید: ممکن است آدرس ایران اشتباه باشد یا به تلفن جواب نداده اند یا ممکن است درخواستتان واقعا رد نشده باشد ولی به هر حال اگر ظرف ۱۰ روز از وزارت امور خارجه ایران جوابی نیاید، درخواست رد می شود. این در حالی است که ظرف ۴ روز درخواست را رد کرده اند. شک دارم که اصلا برای ایران ارسال شده باشد. می گوید دو راه دارید. یا باید در سفارت ثبت ازدواج کنید یا از طریق دفاتر خدمات مسافرتی ایرانی اقدام کنید.
به خانواده ام زنگ می زنم. پیدا کردن دفتری که برای ویزای ایران اقدام کند آسان نیست. با این حال سریع قضیه را دنبال می کنند. با دفتر خدماتی صحبت کرده اند که قول داده است ظرف یک هفته و با ۴۰ هزار تومان جواب مثبت وزارت خارجه را بگیرد تا ما دوباره از اینجا برای ویزا تقاضا کنیم. اما یک هفته مدت زیادی است به خصوص با توجه به این که تعطیلات نزدیک است. به علاوه این که وزارت امور خارجه پنج شنبه و جمعه ها تعطیل است، نمایندگیهای ایران در خارج شنبه و یک شنبه ها! یعنی عملا ۴ روز در هفته نمی توانند با هم ارتباط کاری داشته باشند!
از طرفی از رفتار رزیمی که دولت ایران نامیده می شود شرمگینم. از طرف دیگر بیش از حد تصور ناامید شده ام. اولین سفر به ایران برای آشنایی با خانواده ام به این صورت درآمده. همه برنامه ریزیهایم بر باد رفته و هیچ میلی برای تنهایی رفتن به ایران ندارم و حتی فکر هفت سین چیدن و بودن در کنار خانواده هنگام تحویل سال نو خوشحالم نمی کند.
فرانسوا به من دلداری می دهد. می گوید حتما باید بروی. پدر و مادرت یک سال است تو را ندیده اند. می گوید وقتی دیگر، به زودی. دوباره اقدام می کنیم. می دانم که حساب دولت ایران از مردم جداست. می دانم که خانواده ات آنقدر مهربان خواهند بود که دلم خواهد خواست دوباره و دوباره به ایران برگردم.
من نمی دانم چه بگویم. فقط خسته ام.
پ.ن ۱. وقتی برای خستگی و ناامیدی ندارم. باید سعیم را بکنم تا درهای بسته کشورم را به روی شریک زندگیم باز کنم. تا چه پیش آید.
پ.ن ۲. از همه دوستانی که برایم یادداشت گذاشتند، ممنونم. مشکل "لاینحل" به لطف یک آشنا و دویدنهای بسیار حل شد! ظاهرا فردا ویزا صادر می شود ولی این دو روز آن قدر امیدوار و ناامید شده ام که تا به چشم خودم نبینمش باورم نمی شود.
پ.ن ۳. بالاخره امروز چشممان به جمال ویزا روشن شد!