ديروز برای اولين بار در مراسم ختم شركت كردم. موقعیت را مغتنم شمردم. آخر اينجا عمرها خيلی طولانی است و خيلی از اين جور موقعيتها پيش نمی آيد! مرده را در تابوت گذاشته بودند و اگر خوب نگاه می كردی آرایشش هم كرده بودند. دليلش هم اين است كه اينجا پيش می آيد كه مرده را چند روزی نگه می دارند و چون بعد از مرگ خون به قسمتهای پشت بدن منتقل می شود. اين است كه صورت بيرنگ و سفيد می شود (با تشكر از واحد پزشكی قانونی دوره ليسانس!) در تابوت را كه بستند ديدم يك مسيح به طرز رقت آوری به صليب كشيده شده هم روی آن نصب است. حالا بماند که متوفی اصلا "معتقد" نبوده.
بيرون كه آمديم به فرانسوا گفتم اگر من مردم دلم نمی خواهد اينطوری دفن شوم. تا پرسيد ترجيح می دهم "به صورت مسلمانی" دفن شوم، ياد بهشت زهرا، مرده شورهایی كه به قول افغانيها اغلب آدم را بيشتر" لت و كوب" مي كنند تا شست و شو، آدمهايی كه تا به حال ممكن است نديده باشی از پشت پنجره بدن لختت را كند و كاو می كنند، پنبه هايی كه در دهان و گوش و غيره آدم مي چپانند، بوی كافور، شلوغی و بی نظمی و گريه و جيغ و داد افتادم و سريع گفتم نه. ترجيح می دهم درتابوت ولی بدون صليب و مسيح و فورا بعد از مرگم و نه چند روز بعد از آن و با يك مراسم ساده دفن شوم و روی قبرم هم صليب نگذاريد. (چون به نظرم خنده دار می آید من كه در زنده بودن مسلمان "خوبی" نبوده ام، بعد از مرگ مسيحی خوبی از آب درآيم!)
يك نكته مشترك: ديده ايد در ايران وقتی كسی فوت می كند و افراد زيادی در مراسم ختمش شركت می كنند صاحب عزاها خوشحال می شوند. چون معلوم می شود كه متوفی آدم خوبی بوده است! ديروز برادر متوفی - كه پيرمردی هشتاد و چند ساله است - راضی بود كه همه چیز خوب پیش رفته و كليسا هم پر بوده! امان از اين تفاوتها و شباهتهای فرهنگی كه اين روزها شده سرگرمی من. بعدا بيشتر در اين باره می نويسم.