امروز آخرین روز کاری من است و من آی خوشحالم٬ آی خوشحالم! ساعت ۱۰ رسیدن٬ لباس نو٬ آرایشی که کرده ام٬ سرحالی و لبخندهایی که هر ۲۸ دندانم را نشان می دهند و کیک شکلاتی و شکلات داغ روی میزم نشان می دهند که چقدر از رفتن و ترک کردن همکارانم ناراحتم و غصه دار!
خوب لاهه و هلند و کار هم بالاخره به پایان رسید و پاریس و فرانسه و تز دوباره شروع می شود. میدانم به محض رسیدن کارهای اداری اعصاب خردکن شروع می شود ولی الان نمی خواهم به آنها فکر کنم٬ الان فقط می خواهم شکلات داغم را با یک کیک شکلاتی بخورم و به هیچ چیز جز این طعم فکر نکنم.
پ . ن: در راه برگشتن به خانه حس نوستالژی بهم دست داد. برای همین آرام آرام پا می زدم و برای آخرین بار همه جا را خوب نگاه می کردم. حتی از محله مهاجرنشینها که همیشه با سرعت رد می شدم به آرامی رد شدم و تکاپوی آدمها و شلوغی جلوی نان و شیرینی فروشی "مراکش" قبل از افطار را تماشا کردم. بوی نانهای داغ و تازه شبیه نان بربری. همین است دیگر خاصیت آدم. به همه چیز عادت می کند. با این حال خودم را خوب می شناسم. به محض سوار ماشین شدن همه چیز را فراموش می کنم!