تبليغاتX
حقوقدان پاریسی - نامه عاشقانه
دیدگاهها و خاطرات

عشق من٬

در این لحظه با لطافتی بی پایان به تو فکر می کنم. لحظه ای پیش در ایستگاه از هم جدا شدیم و آخرین تصویری که از تو دارم٬ غم نهفته در نگاهت است٬ هنگامی که پس از جستجو کردن و نیافتنم سوار پله برقی شدی. احساسی روشن چون بلور در من زاده شد: زندگی زیبا نیست مگر اینکه در کنار تو باشم. چرا که تو خورشید منی و روح من. کسی که به من اشتیاق مردی قوی٬ مردی صادق٬ مردی خوب و مردی موفق بودن را می دهد. مردی که قادر است دوستت بدارد٬ آنچنانکه شایسته اش هستی. یعنی با همه شوری که بدان توانایم و هوشیاری که امیدوارم داشته باشم برای حفاظت از خوشبختی بسیار ارزشمندمان در تمام طول زندگی.

دوستت دارم.

امروز هنگام استراحت بعد از ظهر تقریبا نخوابیدم. آرام بودم٬ آرامش یافته و از خواب تو محافظت می کردم در حالی که کنار تو بودم و تکان نمی خوردم تا بیدارت نکنم. از آنجایی که در حالت "قاشقهای کوچک" بودیم٬ چیزی نمی دیدم جز موهای طلایی تو که در نور آفتاب شستشو می شدند و به نفسهای آرام تو گوش می کردم. هر ثانیه ای که می گذشت به من می گفت که جایی زیباتر از این در روی زمین وجود ندارد. دلم می خواست زمان اندکی متوقف شود.

تو را خوابیده دیدن لذتی کمیاب است. چرا که خواب تو سبکتر از پر است و اغلب این تو هستی فرشته نگهبان رویاهای من. پس از این لحظات با ارزش بهره بردم. لحظاتی که در آن می توانستم تو را در رویایی زیبا و لطیف تصور کنم و به خصوص لحظاتی که در آن منتظر لحظه بیدار شدن تو بودم. زیرا هر بار که تو بیدار می شوی و لبخند تو پدیدار می شود٬ عزیزم٬ هدیه ای است که به من تقدیم می کنی. لبخندت زیباترین هدیه ای است که تا به حال دریافت کرده ام. زیرا همه جا را نورباران می کند٬ قلبم را گرم می کند و بی نهایت خوشبختم می سازد. هرگز برایم عادی و پیش پا افتاده نخواهد شد و مرا هر روز لبخندی تازه لازم است٬ عشق من٬ برای آنکه خوشبختی زنده بماند.

دوستت دارم.

حالا که بیش از ده روز به به هم رسیدن و هرگز یکدیگر را ترک نکردن باقی نمانده است٬ آرزو دارم همین حالا کنار من باشی. دلم می خواهد همچون شاهزاده ای تو را خوشامد گویم و برای خوشامد گویی ای شایسته تو خانه را به قصری بدل کنم. اولین خانه واقعی ما. جایی که با هم انتخاب کردیم٬ با هم فرش کردیم و با هم تزیین کردیم. درست است که چندان بزرگ نیست اما وقتی تو در آنی٬ این چند متر مربع به شگفت انگیزترین جای جهان تبدیل می شود و من بسیار مایلم آن را چون خانه خود بدانی. بی نهایت خوش آمدی. اصرار دارم که در آنجا احساس راحتی کنی٬ که در آن استقرار یابی و آن را واقعا مال خود بدانی.

می بینی؟ از این پس از خوشیهای ساده ای که تحسین کردنشان را تو به من آموختی٬ لذت می برم: جستجوی اثاثی برای خانه٬ بحث در مورد تزیین خانه٬ برنامه ریزی برای زندگی و ... همه آنچه از این پس برای من مساوی است با خوشبختی. آرزوی بازیافتنت را دارم تا به تو نشان دهم چقدر در زندگی من اهمیت داری.

شاید زندگی به نحو خوشایندی غافلگیرمان کرده و تا چند ماه دیگر به هلند بیاورد. چرا که نه؟ عشق من٬ به تو ایمان دارم و هنگامی که امکانات پیش رو را بررسی می کنم٬ تنها درکشان نمی کنم بلکه اشتیاقشان را دارم. می دانم تو کسی هستی که با تو همه جا می توانم خوشبخت باشم. چرا که تو تنها جزء تفکیک ناپذیر خوشبختی من هستی. به همین دلیل است که مایلم با تو خیلی راهها را بیازمایم. هنگامی که به آن فکر می کنم٬ خود را زنده و جوان احساس می کنم. ستایشت می کنم و ای کاش می توانستم دستانت را در دستانم بگیرم.

عزیزم٬ از تو به خاطر آخر هفته زیبایی که به من تقدیم کردی متشکرم. آن را در صندوقچه کوچکی در اعماق قلبم - جایی که زیباترین خاطراتم جای دارند - گذاشته ام. بی صبرانه و مشتاقانه انتظار بیستم را می کشم. مواظب خودت باش. زیرا تو برایم باارزشترین موجود روی زمینی و بدون تو قادر به زندگی کردن نیستم.

دوستت دارم.

فرانسوا

+ نوشته شده در  Mon 16 Oct 2006ساعت 9:44 AM  توسط حقوقدان پاریسی  |