از دو سه روز قبل از برگشت اضطراب هميشگي به سراغم آمد، انگار چیزی دارد از دست می رود بدون این که قادر باشم از پيش آمدنش جلوگيري كنم. حسرت هم دوباره به سراغم آمد. حسرت اين كه به اندازه كافي با دوستان و خانواده ام حرف نزده ام، به اندازه كافي از آنها نشنيده ام، كه دوباره بايد تركشان كنم. دلم نمي خواست از خانه بيرون بروم، گذشت ساعتها را حس مي كردم، بهتر بگويم به ساعت نگاه مي كردم و از آن مي ترسم. دو شب آخر را با خجالت اما كنار مامان خوابيدم!
در خانواده من مثل خيلي خانواده هاي ديگر عشق فقط حس مي شود، بیشتر با اعمال نشان داده مي شود، به ندرت بيان مي شود. از وقتي با فرانسوا آشنا شده ام ياد گرفته ام بی واهمه از احساساتم حرف بزنم، فقط نشان ندهم كه پدر و مادرم، خواهر و برادرم برايم عزيزند، بگويم كه چقدر دوستشان دارم، كه چقدر كمشان دارم، كه چقدر از تركشان غمگين مي شوم، تا بدانند، تا روزي كه ديگر قادر به شنيدنش نبودند حسرت نخورم. از اضطرابم برایشان حرف مي زنم. با اين كه والدينم هنوز جوانند هر بار مي ترسم كه ديگر نبينمشان. مي ترسم آخرين بار باشد.
شب آخر است و مامان همه افراد خانواده و فاميل نه چندان بزرگم را مهمان كرده است. طبق معمول چمدانم را نبسته ام، از چمدان بستن و خداحافظي بيزارم، ناخودآگاه هميشه به دقيقه آخر مي اندازمش. طبق معمول دو سه کیلویی سنگين تر از آني است كه بايد باشد، طبق معمول وظیفه شناسی غالب می شود، طبق معمول نمی توانم كتابهايي را مي خواهم با خودم بياورم، حتي كتابهاي تازه ام را. يك ساعت آخر دختر عمويم نوجوانم ناخنهايم را با مهارت مانيكور می کند. درد مانیکور عصبی ترم می کند. بعد طراحيشان مي كند. نمي دانم مي داند اگر اين كار را هم به لحظه آخر محول كرده ام براي اين است كه شايد رنگها و زيبايي ناخنها بتواند كمي از غمم را كمرنگتر كنند. با اين حال، فقط می توانم تا لحظه آخر دوام بياورم، با اشك در چشم و بغض در گلو همه را محكم در آغوش می فشارم. همه را و محكم، خدا حتما مي بخشد! از زير قرآن رد می شوم در حالي كه با احتياط می بوسمش تا رژ لبم رنگيش نكند. به كاسه آب كه در آن گلهاي سنبل شناورند نگاه می كنم. ده بار به هم قول می دهيم كه هر چه زودتر همدیگر را ببينيم. انگار مي خواهيم همديگر را مطمئن كنيم، به هم تسكين بدهيم.
با بی حوصلگی مراحل خسته کننده و طولانی بعدی را طی می کنم. وقتی سوار هواپیما می شوم یادم به چیزی می افتد و قلبم فشرده می شود، يك تاسف بزرگ با خودم همراه می آورم. آهنگهاي خيلي قديمي را كه براي بابا ضبط كرده و با خودم برده بودم، با هم گوش نكرديم. خدا مي داند چقدر افسوس مي خورم.