تبليغاتX
حقوقدان پاریسی - ایران، 1387 (1)
دیدگاهها و خاطرات

 

تصميم گرفتم داستان ايران را مفصلتر بنويسم براي خيلي ها كه نمي توانند ايران بروند و براي ثبت كردن حسي كه هر بار دارم. حسهايي كه چنان تغيير مي كنند كه خود من هم از آنها متحير مي مانم. اينهايي را كه مي نويسم تجربه هاي شخصيند و قرار نيست براي همه کس و همه چيز حكم صادر كنند.

 

راستش را بخواهيد اين بار براي ايران رفتن آن خوشحالي و هيجان سال قبل را نداشتم. از آن عجيبتر اين بود كه مي ترسيدم. نمي دانم از چه چيزي اما هراس داشتم و دلم شور مي زد. براي اولين بار فهميدم ايرانيهايي كه سالهاي سال است ايران نيامده اند چه حالي دارند و چرا در عین دلتنگی برای وطنشان هرگز بر نمی گردند تا دیداری تازه کنند. حقیقت است هر چقدر هم برايمان خنده دار بيايد و فكر كنيم چقدر ترسو هستند. از طرف ديگر من هميشه كسي را رها مي كنم تا به كس يا كسان ديگر بپيوندم يعني خوشيم هيچ وقت كامل نيست. فرانسوا را مي گذارم كه پدر و مادرم را ببينم و آنها را مي گذارم كه به فرانسوا ملحق شوم. وقتی می روم غمگینم چون تا قبل از رسیدن به گذاشتن فرانسوا فکر می کنم نه به دیدن خانواده ام و وقتی بر می گردم باز غمگینم چون به رها کردن پدر و مادرم فکر می کنم و این که دیدار بعدی چقدر دور است و نه به بازیافتن فرانسوا.

 

پرواز اير فرانس درجه يك عالي بود. طوري كه به اين نتيجه رسيدم كه به محض پولدار شدن محال است از آن بگذرم! از كسي كه كت آدم را به محض ورود مي گيرد، تا شامپاين و جگر مرغابي و ران مرغابي با سيب زميني دوفينوا و سه نوع پنير با نانهاي خوشمزه و انواع دسر از سبله گرفته تا بستني و ميوه. از همه مهمتر هم جاي بزرگت كه به تخت تبديل مي شود و مي تواني راحت پاهايت را دراز كني و نگران باد كردن پايت نباشي! حالا مي فهمم چرا وقتي هواپيما به مقصد مي رسد بايد صبر كنيم. چون مسافران فرست كلاس اول پياده مي شوند، از راهروي ديگري به سالن مي رسند و اسبابشان هم اول از همه مي رسد. اين بود كه هواپيما ساعت 9:45 دقيقه رسيد و من ساعت 9:55 دقيقه چمدان به دست در فرودگاهي كاملا خلوت منتظر كميته استقبال بودم! كميته استقبالي كه به دلیل دوری راه و ترافیک تقريبا يك ساعت بعد رسيد! آن هم در حالي كه فرودگاه جاي سوزن انداختن نداشت. من هم در اين فاصله به فرانسوا زنگ زدم و كلي اس ام اس فرستادم. از دوري آن كه بگذريم فرودگاه جديد خيلي بهتر از فرودگاه مهر آباد است. اول اين كه سوار آن اتوبوسها نمي شوي كه به سالن برسي و تر و تميز و نو نوارتر است. اما براي اين كه يك فرودگاه بين المللي باشد خيلي كوچكتر از آني است كه بايد باشد. نمي دانم يا هنوز كاملا افتتاح نشده است يا اين كه طبق عادت قدیمی دورتر از نوك دماغ را نديده اند.

 

ديدن و در آغوش فشردن مامان و بابا، برادر و خواهرم در فرودگاه خيلي خوشحالم كرد. اما همزمان همان حس گنگ ترس دوباره وجودم را فرا گرفت. حس اين كه همديگر را « گم » كرده باشيم. از اين حالت خيلي مي ترسم. حتي گاهي باعث مي شود حقیقتا ترجيح دهم بلیتم را کنسل کنم تا با آن روبرو شوم. حدس می زنم كه خانواده ام هم درست همين حس را دارند اما يا نمي خواهند يا نمي توانند آن را در قالب كلمه بريزند. يك بار فرانسوا استدلالي كرد كه مرا آرامتر كرد: من تغيير مي كنم، آنها هم همين طور. اما ما نه با هم تغيير مي كنيم و نه در كنار هم و نه الزاما در يك جهت. تجربيات شخصی و اجتماعی آنها در طول يك سال با تجربيات من متفاوت است. اما چون آنها در كنار همند، تغييرات تدريجي شان را متوجه نمي شوند یا به آرامی خود را با هم وفق می دهند اما هم من تغييرات آنها را خوب متوجه مي شوم و هم آنها تغييرات من را و هر بار كه همديگر را مي بينيم زمان مي برد تا خودمان را به اين تغييرات متقابل و ناگهانی عادت دهيم. براي همين است كه هر وقت كه به ايران مي آيم دو سه روزي بايد بگذرد تا به همه چيز عادت كنم. به نوع زندگي در ايران، به خيابانها و آدمها، به رفتارها و طرز فکرها و نگاه ها تا بتوانم راحت تر باشم و لذت ببرم. قبل از آن زندگی برایم جهنم است. راجع به اين بعد بيشتر مي نويسم. راستی شب اول ساعت شش صبح خوابيدم!

 

+ نوشته شده در  Mon 31 Mar 2008ساعت 11:0 AM  توسط حقوقدان پاریسی  |