تبليغاتX
حقوقدان پاریسی

طبق سنت حسنه هر ساله تمديد مدرك اقامت، ديشب را يك ساعتي به كپي تمام مدارك لازم و غيرلازم گذرانديم. امروز صبح ساعت 7:45 صبح به پرفكتور رسيديم تا يك روز اعصاب خرد كن و پر استرس را در صف، جلوي گيشه و انتظار بگذرانيم. بگذريم از اين كه وقتي رسيديم نفر 15 بوديم و وقت باز شدن در نفر 20. كاري كه قرار بود از 7:45 شروع و ساعت 16:40 تمام شود به سرعت برق انجام شد، مسوول هميشگي گيشه آنقدر خوش رو بود كه فكر مي كردي خواب مي بيني. تعداد مراجعه كنندگان آنقدر كم بود كه ساعت 9:30 دقيقه كارمان انجام شد و كلي هم با زوج فرانسوي ‌ـ آلباني كنار دستمان گپ زديم. بعد به شكرانه اين « نعمت » خودمان را به يك صبحانه شاهانه و خريد كلي لباس دعوت كرديم. اين نيز گذشت.

+ نوشته شده در Wed 21 Oct 2009ساعت 6:5 PM توسط حقوقدان پاریسی |

براي من فصل با گرم و سرد شدن هوا عوض نمي شود. وقتي عوض مي شود كه همه لباسهاي تابستاني را چه شسته شده باشند چه نشسته مي ريزم توي ماشين لباسشويي، تا مي كنم، از فرانسوا مي خواهم چمدان بزرگه را بياورد پايين. لباسهاي زمستاني را در مي آورم، لباسهاي تابستاني را با دقت تويش مي چينم و بينشان بسته هاي توري روباندار پر از گل خشك عطردار مي گذارم. درست همانطوري كه مامان انجام مي داد. پاييز يا بهار كه مي رسيد ما را صدا مي زد، ازمان مي خواست لباسهايمان را بياوريم، آنهايي را كه نمي خواهيم جدا كنيم تا بشورد و نوترهايشان را بدهد به فقير و كهنه ترهايشان را به نمكي. اينطور بود كه مي فهميديم عيد يا مدرسه نزديك شده است.

حتي با اين كه كمدهايم آنقدر جا دارند كه بشود همه لباسهاي تابستاني و زمستاني را با هم نگهداشت، به طرز نوستالژيكي عاشق اين رسم ديرين هستم. وقتي كارم تمام مي شود حقيقتا حس مي كنم با فصلي از زندگيم وداع كرده ام.
+ نوشته شده در Mon 19 Oct 2009ساعت 10:22 AM توسط حقوقدان پاریسی |

با اعدام مخالفم به خصوص وقتي علم دارم كه روند دادرسي مان هم مثل خيلي چيزهاي ديگر مملكتمان « كيلويي » است. طنز روزگار است كه هيچ كارمان حساب و كتاب نداشته باشد اما اعدامهايمان طابق النعل بالنعل از اصول رياضي پيروي كند. دو دو تا مي شود چهارتا. اگر كسي را به قصد بزني و او هم بميرد قاتلي و مجازاتت هم قصاص است. حالا فرقي نمي كند كه 15 ساله باشي يا 35 ساله. فرقي نمي كند كه در يك دعوا يك مشت به كسي زده باشي و او هم از بخت بد تو بميرد يا با دو بچه كوچك هوس ازدواج مجدد كرده باشي و روزها و شبها به هزار ترفند فكر كرده باشي و در نهايت زنت را با ساطور تكه تكه كرده باشي و در بيابان سوزانده باشي. فرقي نمي كند كي هستي، دوران كودكي ات را چطور گذرانده اي، شرايط زندگيت چطور است، با توجه به شرايط رويداد قتل و گذشته و شخصيتت براي جامعه خطرناكي يا نه، دو دو تا به هر حال مي شود چهار تا. قصد فعل را داشته اي و قصد نتيجه يا حتي فقط قصد فعل را داشته اي و قصد نتيجه را هم نداشته اي اما عمل نسبت به شرايط مقتول كشنده بوده، پس قصاص مي شوي. سرنوشتت هم نه دست خداست نه قوه دادگستر. دست صاحب خوني است كه بنا به تربيت و سنت و قانون، غيرت و حرف مردم و ... ريختن خون تو را حق خودش مي داند. بايد بختت بلند باشد كه به آدم خوش قلب يا بي پولي بر بخوري كه ببخشدت. اگر نه در يكي از شبهاي تاريك پاييز براي چندمين بار از چهارپايه بالا مي روي و حتي صاحب خون خودش طناب را به گردنت مي اندازد و چهارپايه را از زير پايت مي كشد تا هم دينش را به مقتول ادا كرده باشد، هم غيرتش را به همه ثابت و هم آتش انتقاجوييش را فرو نشانده باشد. قصاص تو قرار است هم تو را ادب كند، هم قاتلين بالقوه را مايوس و هم از تعداد قتل در آينده بكاهد. همه چيز ظاهرا درست به نظر مي آيد اما معلوم نيست چرا با اينكه هزاران سال است در به همين پاشنه مي چرخد، نه قاتلين بالقوه مايوس مي شوند نه تعداد قتلها كم. فقط ظاهرا تو ادب مي شوي.

پ. ن. غيرضروري : با اعدام به هر عنوان مخالفم اما طبعا با مجازات عادلانه و منصفانه قاتل موافق. پس لطفا از گذاشتن كامنتهايي نظير « اگه برادر خودت هم بود مخالف بودي؟ » و يا « پس مي گي چيكارش كنن ولش كنن همينطوري آزاد بگرده؟ » خودداري فرماييد!
+ نوشته شده در Wed 14 Oct 2009ساعت 8:35 AM توسط حقوقدان پاریسی |

فرانسوا ميتران رييس جمهور سوسياليست اسبق فرانسه برادرزاده اي دارد راستگرا به نام فردريك ميتران. فردريك ميتران كه از ماه ژوئن امسال به وزارت فرهنگ فرانسه رسيده است به اذعان دوست و دشمن شخصيتي فرهنگي است. اما چند روزي است اين وزير فرهنگ امروز و سفير فرهنگي سابق با بحراني جدي روبرو شده است.

داستان به كتاب « زندگي بد »* بر مي گردد كه در سال 2005 منتشر شده و 190 هزار نسخه از آن به فروش رفته است. در اين كتاب كه بخشهاي جنجالي آن در چند روزنامه از جمله لوموند به چاپ رسيده است، اتوبيوگرافي است كه فصلي از آن به « برد » اختصاص يافته است. در اين فصل نويسنده با جزييات به شرح ورود خود به خانه عفافي ويتنامي، انتخاب پسري روسپي و همخوابگي خود با او مي پردازد. فرانسه نه ايران است و نه آمريكا. فردريك ميتران هم نه بيل كلينتون است و نه مردم فرانسه مردم ايران. مشكل نه بر سر همجنسگرا بودن اوست و نه رابطه هاي جنسي متعددش. مشكل از دو جا ناشي مي شود. يكي اينكه آنچه توريسم جنسي نام دارد، در فرانسه و بسياري از كشورها جرم محسوب مي شود، حتي اگر همخوابگان بالغ باشند و رضايت كامل داشته باشند. مشكل مهمتر اين است كه در فصل مورد اشاره بارها از « برد » و همقطارانش به عنوان پسر**، پسربچه***، نوجوان ****نام برده شده كه نابالغ بودن روسپي مورد نظر را تلقين مي كند.

چند شب پيش فردريك ميتران در اخبار سراسري ظاهر شد و اعلام كرد كه عمل وي فقط يك اشتباه و نه جرم بوده، كه توريسم جنسي را به شدت محكوم مي كند. در عين حال وقتي مجري از وي پرسيد آيا روسپيان مورد نظر نابالغ بوده اند، با ناشي گري گفت كه حدود 40 سالي داشته اند. بايد از واقعيت روسپيگري به ويژه در ويتنام، تايلند و اندونزي غافل بود تا بتوان باور كرد كه امثال فردريك ميتران چهل و پنج ساله 40 هزار كيلومتر و 30 ساعت هواپيماي رفت و برگشت را تحمل مي كنند تا تن مرداني را بخرند كه امثالشان در همه جاي اروپا پيدا مي شود. واقعيت اين است كه قريب به اتفاق اين مردان براي گريز از ممنوعيت قانوني پدوفيلي در كشورهاي متبوع خود و براي خريد « گوشت تازه و خيلي جوان » كه معمولا بين 10 تا 15 سال سن دارند، به اين كشورها سفر مي كنند.

هنوز آتش واكنشهاي مردمي و شخصيتهاي مختلف فرو ننشسته است كه ديروز روزنامه رئونيون نامه اي با دستخط فردريك ميتران و بر روي كاغذ سربرگ دار و خطاب به رييس دادگاهي منتشر كرد كه در آن وي با اشتباه ناميدن و نه جرم خواندن تجاوز دست جمعي دختري 16 ساله، براي يكي از متهمان پرونده كه پسرخوانده اش هم هست، درخواست مجازات خفيفتر و سپس گذراندن دوران كارآموزي در ويلا مديسي در رم كه رياستش را بر عهده داشت، مي كند.

بر اساس توضيحاتش اين پسرخوانده پسر آرايشگرش بوده و او را 5 بار در عمرش نديده است. سوال اين است كه چگونه براي كسي كه نمي شناسد گواهي مي دهد و چرا در اين امر خصوصي از عنوانش استفاده كرده است. از آنجايي كه بهترين دفاع حمله است، در حالي كه بسياري معتقدند بايد از وزارت استعفا بدهد، ميتران تهديد كرده كه از روزنامه مزبور شكايت خواهد كرد. خلاصه مثل اينكه دردسرهاي اين آقا تمامي ندارد. حالا كه همه وزراي ديگر و ظاهرا نيكولاي اول هم از او حمايت كرده اند، بعيد مي دانم استعفا بدهد. تا چه پيش آيد.

*La mauvaise vie

** garçon

*** gosse

**** éphèbe

+ نوشته شده در Sun 11 Oct 2009ساعت 2:39 PM توسط حقوقدان پاریسی |

دارم سعي مي كنم پوكر ياد بگيرم. يك لحظه يخ مي كنم از آگاه شدن به اينكه زندگي مي تواند اين همه شبيه بازي پوكر باشد. مهم نيست قبلا چقدر ژتون جمع كرده اي، كافي است فقط يك تصميم غلط بگيري تا نه تنها همه را ببازي بلكه ديگر نتواني بلند شوي. وحشتناك نيست؟

+ نوشته شده در Mon 5 Oct 2009ساعت 9:46 AM توسط حقوقدان پاریسی |

رومن پولانسكي كارگردان معروف لهستاني فرانسوي فيلمهايي مانند بچه رزماري و شهر چيني ها چند روز پيش در سوييس دستگير شده است. علت دستگيري او درخواست تعقيب كيفري از سوي آمريكاست به علت تجاوز به كودكي 13 ساله در سي و سال قبل در آمريكا. داستان از اين قرار است كه در آن زمان پولانسكي 45 ساله در آمريكا زندگي مي كرد و مادر دختر وي را براي انداختن چند عكس براي مجله فرانسوي ووگ به منزل جك نيكلسون مي آورد. به ادعاي دختر، پولانسكي به وي مشروب و ماده اي تخدير كننده داده سپس به وي تجاوز كرده است. در همان زمان پولانسكي به جرم اعتراف مي كند و از ترس مجازات به فرانسه پناه مي آورد.

پس از آن پولانسكي در سفرهاي خود دقت بسيار مي كرد و حتي در سال 2001 كه فيلم پيانيست وي برنده سه جايزه اسكار شد از سفر به آمريكا خودداري كرد و هريسون فورد مدتي بعد آن را براي وي به فرانسه آورد. چند روز پيش هنگامي كه براي شركت در فستيوال فيلم زوريخ وارد سوييس مي شود در همان فرودگاه دستگير مي شود و مقامات سوييسي براي استرداد وي به آمريكا منتظر درخواست دادگاه كاليفرنيا هستند.

از طرفي قرباني كه حالا شاغل، متاهل و داراي سه فرزند است، سالها قبل از شكايتش منصرف شده و چيزي جز اينكه دست از سرش بردارند نمي خواهد. از اين طرف هم مقامات سياسي فرانسه مانند وزير فرهنگ و وزير امور خارجه و حتي شخص رييس جمهور وارد عمل شده اند تا از استرداد وي جلوگيري به عمل آورند. تعداد زيادي از اهل هنر هم براي عدم استرداد او پتيشن امضا كرده اند.

حالا بحث بر سر اين است كه آيا دولت سوييس بايد چنين كاري را مي كرد؟ از نظر حقوقي وضع روشن است. جرم در آمريكا واقع شده و قانون آمريكا در اين باره مصرح است. جرم عمومي است و حتي با انصراف شاكي جنبه عمومي آن حفظ مي شود و بين سوييس و آمريكا هم قرارداد استرداد مجرمان جود دارد.

در اين بين مي ماند قانون آمريكا كه برخلاف قوانين بسياري از كشورها (حتي ايران) تجاوز را مشمول مرور زمان نمي داند. مساله اي كه قابل بحث است. آيا رومن پولانسكي امروز همان رومن پولانسكي 32 سال پيش است؟ به عبارت ديگر كسي كه قرار است مجازات شود هماني است كه مرتكب جرم شده است؟

نكته جالب اين است كه در حالي كه اغلب رسانه هاي فرانسه با وسواس از به كار بردن واژه تجاوز خودداري و به استفاده از لغت لطمه به اخلاق اكتفا مي كنند، افكار عمومي فرانسه معتقد است كه عمل پولانسكي مصداق پدوفيلي و تجاوز به فرد نابالغ است و صرف اين كه وي كارگرداني معروف و محبوب است، نبايد مانع از اجراي مجازات شود.

 

+ نوشته شده در Fri 2 Oct 2009ساعت 10:0 AM توسط حقوقدان پاریسی |

وقتي اولين فيلمهاي صامت وارد ايران شدند، پدربزرگم كه در آن زمان نوجواني بيش نبود تصميم مي گيرد با عصر پرده هاي نقره اي همراه شده، همراه يكي از دوستانش هنر هفتم را با چشمهاي خودش ببيند. فيلم يكي از آن فيلمهاي صامت اوليه بودند كه طبق معمول در آن سرخپوستها نقش آدمهاي بد و سفيدپوستان نقش آدمهاي خوب داستان را داشتند. صحنه هايي كه در آن آمريكاييان سفيد پوست براي تضمين امنيت جامعه جديد دست به كشتار سرخپوستان مي زدند چنان حس عدالتخواهانه بابابزرگ را برانگيختند كه راهي جز اين نيافته بود جز اينكه از جاي خود بلند شود و با تيركمان سعي كند خبيثان آمريكايي را از پاي درآورد!

عكس العمل مادربزرگ مامان بهتر از او نبود. چهل سال قبل بسياري از خانواده هاتلويزيون نداشتند، نه صرفا به دليل اين كه قدرت خريد آنها محدود بود بلكه به علت اين كه بنا به فتوايي نگاه كردن تلويزيوني كه در آن زن و مرد لخت بودند و قواعد اسلامي رعايت نمي شد، حرام بود و مردم سنتي آن دوران كمتر جرات شكستن اين فتوا را مي يافتند. پسران و مردان خانواده راه گريزي داشتند : رفتن به قهوه خانه هاي محل، دور هم جمع شدن، چاي خوردن، گپ زدن و تلويزيون نگاه كردن. دايي من كه كم كم به سن نوجواني رسيده بود براي اولين بار براي ديدن ورزش مورد علاقه اش فوتبال پا به قهوه خانه گذاشت. ( اين دايي پيش از فرارسيدن سرنوشت تلخش بعدا به دروازه باني يكي از تيمهاي مهم پايتخت رسيد. ) از نظر پدربزرگم كه اصولا مذهبي نبود و فقط به خاطر حرف مردم از خريد تلويزيون خودداري مي كرد، قهوه خانه، يعني جايي كه علاوه بر مصرف قهوه و چاي چيزهاي ديگري هم دود مي شد، اصلا جاي مناسبي براي يك پسر نوجوان نبود. اين طور بود كه روز بعد از اين واقعه تلويزيون وارد خانه شد. تنها اشكالش اين بود كه حالا سه شنبه شبها خانه پدربزرگم تبديل به قهوه خانه محل مي شد. همسايه هايي كه دسته جمعي مي آمدند تا « مراد برقي و هفت دخترون » سريال پرطرفدار ايراني آن سالها را نگاه كنند!

مادربزرگ مامان كه زن كوچولوي لاغراندامي بود گاهگاهي كه به منزل پدربزرگ مي آمد نه تنها اصلا به تلويزيون نزديك نمي شد بلكه روزهاي اول حتي از حضور در سالني كه تلويزيون در آن روشن بود خودداري مي كرد تا اينكه بلاخره كنجكاوي بر او غلبه كرد و گاهي به بهانه دور هم جمع بودن يواشكي نگاهي هم به تلويزيون مي انداخت. تنها نكته عجيب اين بود كه وي كه مانند اغلب زنان همنسلش عادت داشت روسري كوچكي در بيرون از خانه بر سر كند ديگر حتي در خانه هم روسري را از سرش بر نمي داشت. هيچكس نمي توانست حدس بزند كه اين پوشش ربطي به حضور تلويزيون در خانه داشته باشد تا اين كه يك روز هنگام پخش اخبار مادرخانم كه جانش به لبش رسيده بود با تغير خطاب به پسرش مي گويد : « ببين حق داشتم كه روسريم رو بر نمي داشتم. نگاه كن اين مردك پررو رو! الان نيم ساعته همين طور به من زل زده و هر چقدر كه من روسريم رو مي كشم جلو باز هم حيا نمي كنه. » بابابزرگ با ناباوري به انگشت سبابه مادرش نگاه مي كند. شوخي در كار نيست. منظور جدا گوينده اخبار تلويزيون است!

البته موقعي كه من مادرخانم را شناختم، نه تنها جلوي تلويزيون روسري به سر نمي كرد، بلكه در سالنش تلويزيون داشت و وقتي براي ديدن سريال مورد علاقه اش كنترل را به دست مي گرفت ديگر محال بود بشود كانال را عوض كرد. چه كار مي توان كرد تلويزيون جادوگري است كه دين و ايمان سرش نمي شود. 

+ نوشته شده در Tue 29 Sep 2009ساعت 8:12 AM توسط حقوقدان پاریسی |

وطن من ايران است. چون نمي دانم چرا دوستش دارم. همين « نمي دانم » است كه ايران را وطن من مي كند. وطن جايي است كه با « احساسم » دوستش دارم. ايران وطن من است چون از به هدر رفتن منابعش حرص مي خورم. از اين كه مي بينم ناداني و خرافات بر آن حاكم است افسرده مي شوم. از اين كه به آن توهين مي شود برافروخته مي شوم. از زیباییهایش به خودم می بالم و از نقایصش شرمنده می شوم.

اينجا تشكيل خانواده داده ام. اگر روزي بچه اي داشته باشم، مي دانم كه احتمالا هرگز در ايران زندگي نخواهد كرد. اما مي دانم كه فارسي را خواهد آموخت و زیباییهای دیگر ایران را و ايران برايش كشوري مانند دويست كشور ديگر دنیا نخواهد بود.

علاقه به ايران كورم نمي كند اما همين غليانها و روياها باعث مي شود بدانم به آن سرزمين تعلق دارم، حتی اگر هرگز نتوانم یا نخواهم به آن بازگردم.

+ نوشته شده در Fri 25 Sep 2009ساعت 10:10 PM توسط حقوقدان پاریسی |