تبليغاتX
حقوقدان پاریسی

فكر مي كنم اين آهنگ وصف حال خیلی از ما باشد.

... ما قهرمانيم، دوستان من،

و به مبارزه ادامه خواهيم داد، تا آخر،

ما قهرمانيم،

ما قهرمانيم،

وقت بازندگان سپري شده است،

ما قهرمانيم.

 

+ نوشته شده در Sun 20 Sep 2009ساعت 11:10 PM توسط حقوقدان پاریسی |

فرانسوا اصولا مرد رمانتيكي است اما هرگز اجازه نمي دهد اين خصوصيت در انتخابهاي سينماييش تاثير بگذارد. اين بود كه وقتي براي اولين بار مرا به سينما دعوت كرد براي ديدن فيلمي بود كه دانتون در مقابل آن فيلم لطيفي محسوب مي شود. "كنستانتين" كه تنها نكته مثبت آن به نظر من حضور كيانو ريوز بود، با صحنه اي شروع مي شود كه در آن هزاران سيگار به اشكال وحشتناك مختلفي در مي آيند و مي خواهند قهرمان مرد مبتلا به سرطان ريه را بكشند. فيلم با خودكشي خواهر قهرمان زن از طبقه پنجم يك بيمارستان، رگ زني قهرمان زن در وان حمام، سفري به دنياي مردگان و مبارزه با انواع جن و پري ادامه پيدا مي كند.

براي فرانسوا كه تازه با من آشنا شده بود فيلم احتمالا خنده دارتر يا عجيبتر هم به نظر رسيده بود. راستش سينماهايي كه من تا آن روز رفته بودم، فاقد امكانات صداي دالبي بودند. اين بود كه هر بار تلفن همراه راشل وايز زنگ مي زد من شرمنده از اين كه موبايلم را قبل از ورود به سالن خاموش نكرده ام، زير نگاه متعجب فرانسوا با دستپاچگي به دنبال آن در كيفم مي گشتم. وقتي دري باز يا بسته مي شد به سرعت به پشت سرم نگاه مي كردم تا ببينم چه كسي اينقدر بي موقع وارد يا خارج شده است در حالي كه با خودم فكر مي كردم : « آدم بي ملاحظه همه جا پيدا مي شود! » شرط مي بندم به نظر اطرافيان همانقدر عجيب به نظر رسيده باشم كه مادربزرگ مامان و بابابزرگم. تاريخ تكرار مي شود...


+ نوشته شده در Wed 16 Sep 2009ساعت 9:11 PM توسط حقوقدان پاریسی |

اولين فيلم سينمايي كه به ياد دارم دانتون بود. فكر نكنيد من كودكي با خوي شيطاني بودم و از ديدن صحنه هاي اعدام با گيوتين كه تعداشان هم كم نبود لذت مي بردم. ابدا به فكر تراشيدن موهاي سرم هم نيفتيد تا ببينيد بر پوست سرم عدد شيطاني 666 نقش بسته است. همچنين اين را به حساب بي خيالي و سهل انگاري پدر و مادرم نگذاريد. داستان خيلي ساده تر از اين حرفهاست. خاله جواني داشتم كه عاشق پسري شده بود كه بعدها شوهر خاله من شد و از بد روزگار پدربزرگم با اين ارتباط و وصلت شديدا مخالف بود. اين بود كه خانه ما شده بود پناهگاه اين دو مرغ عشق. البته اين به معناي موافقت مامان به عنوان خواهر بزرگتر و كسي كه سه بچه دارد و مناسب نيست بچه ها شاهد اين قضايا باشند نبود اما مامان به همه تكرار مي كرد : « ترجيح مي دهم آنهادر خانه من قرار ملاقات داشته باشد تا معلوم نيست در خانه كي. »  اين دو مرغ عشق گاهي دلشان مي خواست به جاي اينكه در اتاقي بنشينند و مادر من هر چند دقيقه يكبار به بهانه شيريني و چاي بردن سركي بكشد تا آنها دست از پا خطا نكنند، بروند بيرون. اما در آن ايام حتي قدم زدن زن و مرد نامحرم در خيابان غدغن بود. گشتهاي ارشاد با پاترولهاي سبز رنگ به طور مرتب و دائم در تمام شهر مي گشتند و به محض مشاهده يك دختر و پسر جوان جلوي آنها را مي گرفتند، از آنها مي خواستند ثابت كنند با هم محرمند و در غير اين صورت آنها را سوار ماشين كرده، به محلي به نام كميته مي بردند. آنوقت بود كه پاي پدر ومادرها به ميان كشيده مي شد و رهايي جز با دادن تعهد به عدم تكرار و گاهي جريمه نقدي امكان پذير نبود.

راه بي خطرتر آن بود كه هر كدام به تنهايي تا سينما بروند، به تنهايي بليط بخرند و سعي كنند حداقل در سينما كنار هم بنشينند. اما اينطور مشكل ديگري پيش مي آمد. مامان كه به حضور اين دو جوان در يك اتاق دربسته رضايت مي داد از فكر اين كه آنها را در يك سالن عمومي اما تاريك تنها بگذارد به خودش مي لرزيد. دو مرغ عشق بلاخره راهي يافتند : « او را هم با خودمان مي بريم.» عشق ممكن است مادر نوآوري باشد اما بي شك چشم عقل را كور مي كند. دانتون هر طور كه فكرش را بكنيد براي يك دختربچه پنج ساله فيلم مناسبي نيست. تنها چيزي كه از اين اولين سينما به يادم مانده طولاني بودن فيلم، صورت جدي روبسپير و صورت سرخ ژرار دوپارديو است.

راست است كه مي گويند به ظاهر نبايد اعتماد كرد. دانتون نه باعث شد به شرابخوار قهاري بدل شوم و نه اعدام با گيوتين را بر روي خواهر و برادرم پياده كنم. برعكس مري پاپينز كه بي شك يكي از محبوبترين فيلمهاي بچه ها و بزرگترهاي چندين نسل است نزديك بود حسابي كار دستم بدهد. خانه اي كه در آن دوران كودكيم را گذراندم سه طبقه بود.

تراس همين خانه صحنه خطرناكترين آزمايش تجربي متاثر از مري پاپينز بود. يك روز صبح همراه با پسرعمه ام كه به مناسبت تعطيلات تابستاني چند روزي خانه ما بود، چتر مشكي پدرم را برداشتيم و به تراس رفتيم. كاملا از نتيجه آزمايش مطمئن بودم. چتر را باز كردم و از پله كوچك پايين نرده ها بالا رفتم. مسلما اين نگاه پرترديد رامين نبود كه مرا از تصميمم منصرف كرد، شك ندارم كار خود خدا بود!

بعدها كه از كابوس مردان كلاه گيس سفيد به سر رها شدم، تابستانها همراه بهترين دوستم ماهي دو سه بار سينما مي رفتيم. در آن زمان اصلا مرسوم نبود كه دختران نوجوان 14 ساله بدون همراهي والدينشان به سينما بروند. اما مامان كه رابطه اش با بچه هايش همواره بر اصل اعتماد بنا شده بود با رفتن ما به سينماي نزديك خانه مخالفتي نداشت. البته بعدها به ما اعتراف كرد كه اجازه نداده بود اعتماد زياد مانع از انجام وظيفه مادريش شود و يكي دوباري پنهاني با فاصله به دنبال ما آمده بود تا مطمئن شود به اندازه كافي «سنگين و رنگين» هستيم. ما احساس بزرگي مي كرديم و نه تنها از ديدن رشك و حسادت در چشمان همسن و سالهايمان كه از طرف بزرگتري همراهي مي شدند بلكه از چهره مردانه و هيكل ورزشكاري جمشيد آريا كه خوشبختانه در آن زمان بسيار پركار بود لذت مي برديم. جمشيد آريا يا همان يول برينر ايراني كه با آگاهي به شباهتش مانند او سر خود را مي تراشيد، تنها معيار انتخاب ما در آن تابستان گرم سال 1370 بود.

+ نوشته شده در Fri 11 Sep 2009ساعت 11:32 PM توسط حقوقدان پاریسی |

من واقعا سعي مي كنم خانم خوبي باشم و اين كه اينجا مي نويسم اصلا به معناي غر زدن نيست اما يعني در خانه همه اين قدر سيم و كابل از اين ور و آن ور بيرون زده است، يعني همه زوجها په عنوان نمونه پنج ـ بله درست شنيديد ـ پنج كامپيوتر دارند و پنج موبايل و چهار دوربين عكاسي مدرن و فوق مدرن، يعني همه آقايان  هر شب يك ساعتي چك مي كنند كه مبادا گجت (يا به قول فرهنگستان ابزارك) جديدي قرار باشد به بازار بيايد و ايشان بي خبر مانده باشد، حداقل هفته اي يكبار بعد از كار بايد مثل كساني كه نذر مكه دارند به فناك سر بزنند تا ببينند گجت جديد چي آمده است و ماهي يكبار يك روز شنبه كه مثلا فقط رفته اند ماشين را از چكاپ تحويل بگيرند از در تو مي آيند با گجتهاي خريداري شده و طبيعتا كلي كابل و سيم و كارتن جديد و استدلالات خانم مربوطه از تقبيح مصرفگرايي گرفته تا نقش دكوراسيون منزل در تضمين سلامت روحي اعضاي خانواده (و در واقع تنفر از اين همه سيم و كابل) به جايي نرسد؟

+ نوشته شده در Mon 7 Sep 2009ساعت 5:44 PM توسط حقوقدان پاریسی |

كار سختي است قضاوت آدمها به خصوص وقتي هموطنان در غربتت هستند، وقتي نمي داني واقعا جان يا آزاديشان در خطر بوده يا هواي اروپا را از خيلي وقت پيش در سر داشته اند و حالا به هواي حوادث پيش آمده بهانه اي براي كوچ يافته اند، شايد حرصت بگيرد از اينكه مرگ نداها را هزينه اقامت در اروپا مي كنند، شايد يادت به داستانهايي كه شنيده اي بيفتد از "كلاشهايي كه سر اين اروپاييهاي از همه جا بي خبر را شيره ماليده اند تا كارت اقامتي، سرپناهي، حقوق پناهندگي اي به چنگ آورند"، شايد يادت بيفتد به زوجي كه ادعا مي كردند جانشان سخت در خطر است و خواهش و تمنا كه در صورت برگشت سر از چوبه دار درخواهند آورد اما بعد از يك هفته كه ديدند راه پناهندگي چندان هم هموار نيست، سر از افي درآورند كه داوطلبانه برگردند، اما مهم نيست اگر دروغ مي گويند يا دروغ و راست را به هم مي بافند تا به الدورادو راه يابند، وقتي مي بيني كه در هواي باراني امروز پيراهن نازكي به تن دارند، پاي بچه پرتاول است، نمي دانند شب را كجا سر خواهند كرد، صدايشان مي لرزد و چنان به تو نگاه مي كنند كه انگار همه قدرت عالم در دست توست، دلت سخت مي گيرد. مهم نيست فكر كنند سر تو را هم شيره ماليده اند، مهم این است که، درست یا نادرست، اين همه راه را به اميد دنيايي بهتر آمده اند.


+ نوشته شده در Tue 1 Sep 2009ساعت 2:57 PM توسط حقوقدان پاریسی |

اصلا فکرش را می کردید که امروز روز جشن وکلا در آرژانتین، روز تولد جان لاک فیلسوف انگلیسی، اینگرید برگمن زیبا، مایکل جکسون ناکام و از آن مهمتر روز تولد من باشد؟! 

پارک استریکس 

آخرين روز سي و يك سالگي به ترس، هيجان، جيغ و شگفتي و ... گذشت.

+ نوشته شده در Sat 29 Aug 2009ساعت 11:35 AM توسط حقوقدان پاریسی |

بلاخره در آستانه سي و دو سالگي موفق شدم آن لنگه پاي ديگر را كه عمری هر جوري حسابش را مي كردم نمي توانستم غوطه ور تصورش كنم، آن لنگه پايي كه سالها تنها نقطه اتصال من به زمين سفت و اطمينان بخش بود، از زمين بكنم و ... بلاخره شنا كنم!

ارژلس-سور-مر، جنوب فرانسه

پ. ن. دوستان عزيزي كه هنوز شنا نمي كنيد، بدانيد و آگاه باشيد كه نااميدي از مرگ بدتر است! براي همين مي گويم كه من در دوران نوجواني يك ماه كلاس شنا رفتم ولي آنقدر جان دوست بودم كه حتي ليز روي آب را هم ياد نگرفتم. از آنجا كه اهل با مانتو شلوار توي دريا رفتن نبودم و تازه اگر مي بودم هم نمي شد با آن همه لباس شنا كرد و بعد هم ديگر خجالت مي كشيدم بروم با بچه ها كلاس يادگيري شنا، اين ماند و ماند تا پارسال. پارسال دو هفته تمام هر چه فرانسوا تلاش كرد يادم بدهد نشد كه نشد. مگر مي توانستم حتي فكر بلند كردن پاهايم را از زمين بكنم. آخرهايش هم كه يك كمي شجاع شدم كه حداقل ليز بخورم، انقدر سرم رفت زير آب كه خدا مي داند. اما امسال خوبي ويلايي كه اجاره كرده بوديم اين بود كه استخر داشت. اينطور از موج دريا در امان بودم. همان بار اول پايم را كندم. ياد گرفتن درست حركات و به خصوص هماهنگي دستها و پاها يك روزي وقت گرفت و روز سوم در كمال تعجب خودم شروع كردم به شنا كردن. آخر هفته اول حتي جاهايي رفتم كه پايم به زمين نمي رسيد. اوف. حالا در پايان سه هفته مي توانم بگويم حتي در دريا هم هيچ بد شنا نمي كنم.

+ نوشته شده در Tue 25 Aug 2009ساعت 2:1 PM توسط حقوقدان پاریسی |