ای مرغ سحر چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
و ز نفحه روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری.
بگشود گره ز زلف زر تار
محبوبه نیلگون عماری
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
يك كلام ختم كلام!
دلم مثل سير و سركه مي جوشد.هر سه روز شبيه همند. تلفن به ايران، ساعتها و ساعتها بالاترين را رفرش كردن، با ديدن فيلمها و عكسهاي منتشره بغض و گريه كردن. دلم مي خواهد باور كنم، باور كنم كه اين خشم مقدس به جايي ختم مي شود. اما چه فايده كه در كلاس هاي علوم سياسي يادم داده اند كه براي به ثمر رسيدن يك تغيير اساسي چهار فاكتور لازم است : رسيدن به آستانه تحمل، اندكي آزادي سياسي از سوي حكومتگران، داشتن رهبر و يك كاتاليزور. كاتاليزورش اين فاجعه اي است كه پيش آمده، تحمل هم مدتهاست كه آستانه اش را رد كرده ايم اما اين تصاوير و فيلمها نشان مي دهند كه حتي از انسانيت نشاني نيست چه رسد به آزادي و رهبري هم نيست. كساني كه مي توانستند رهبر باشند يا خفه شده اند، يا در خانه نشسته اند و بيانيه مي دهند يا هنوز به فكر مذاكره پشت پرده و حداقل منافعي كه مي شود حفظ كرد، هستند.
اميدوار نيستم اما افتخار مي كنم به مردم تنهايي كه نمي گذارند اين لقمه به همين راحتي از گلو پايين برود، نمي گذارند سكوت كودتاي 28 مرداد تكرار شود، نمي گذارند كه همه جا اين حقير را به عنوان نماينده شان بشناسند. همين خودش پيروزي است، افتخار است.
شرح: ندارد. شرح درد را همه خود مي دانيد.
اين چند هفته انتخابات را به شدت دنبال مي كنم. همه مناظره ها را (هر چند كسالت آور )نگاه كرده ام، براي هزار و يكمين بار نظرات مخالف و موافق را خوانده ام و شنيده ام. اما از اين ويديوهايي كه روي يوتيوب گذاشته مي شود و عكسهايي كه مي بينم شگفت زده ام.
برادر تا هفته قبل تحريمي ام قرار است به موسوي راي بدهد، برايم تعريف مي كند چه خبر است و مي گويد كه حتي براي خاتمي هم چنين وضعي ايجاد نشده بوده است. خواهرم هر شب روبان سبز مي بندد، سايه سبز مي زند، با دوستانش با ماشين در خيابانها تبليغ مي كند و برايم عكسهايي كه گرفته مي فرستد.
از اين كه هر مناسبتي براي ما از عاشورا بگير تا انتخابات فرصتي است براي راه اندازي كارناوال، نمي دانم خوشحال باشم يا متاسف. خوشحالم چون در مملكتي كه تقريبا همه چيز ممنوع است حداقل مدتي به اين بهانه دست جمعي تفريح مي كنند و متاسفم چون حتي موضوعات جدي هم مانند همه چيزهاي ديگر به كاريكاتوري از خود تبديل مي شوند، مي شوند موضوعي براي سرگرمي.
حس ديگرم ترس است. مي ترسم از اين كه شش ماه ديگر احساس نسل ما را در سه سال آخر دوره خاتمي پيدا كنند، سرخوردگي و استيصال. به خواهرم كه اينها را مي گويم مي گويد نه اين بار فرق مي كند، موسوي فرق مي كند ... گويي مكالمه بين من و مامان 12 سال پيش تكرار مي شود.
من همچنان قرار است راي بدهم اما رايم سلبي است نه ايجابي. به اين راي مي دهم كه آن نيايد. همچنان اين را كفش كهنه اي مي بينم كه در آن بيابان غنيمت است، از او توقعي ندارم، به او دل نبسته ام.
امشب فيلمي از شبكه دو فرانسه پخش مي شود ساخته یان آرتوس-برتران (Yann Arthus-Bertrand). عكاس، مستندساز و به خصوص فعال محيط زيست فرانسوي. از كارهاي معروف آرتوس-برتران زمين از فراز آسمان (Terre Vue du ciel), حاوي عكسهاي فوق العاده اي است كه از درون هلي كوپتر از مناظر كشورهاي مختلف گرفته شده است.
فيلم جديدش خانه (Home) امشب به مناسبت روز جهانی محیط زیست همزمان در 180 كشور جهان به نمايش در مي آيد و در سينماها به رايگان يا با تخفيف بالا اكران مي شود. به علاوه چون هدف كاملا غيرتجاري است و تنها به منظور اين ساخته شده است كه تعداد هر چه بيشتري آن را ببينند و به اهميت حفظ خانه همه ما زمين پي ببرند, اين فيلم را مي توانيد به طور كامل و كاملا قانوني از اينترنت ببينيد.
اگر محيط زيستي هم نيستيد پيشنهاد مي كنم خانه را به خاطر تصاوير شگفت انگيز و فوق العاده آن ببينيد.
آخر اين هم شد كار كه بروي تو فيس بوك و هي به ذهنت فشار بياوري و اسم هر چي بچه كوچه و مدرسه است جستجو كني و هيچ كس را هم پيدا نكني و با خودت بگويي آخر مگر مي شود كه از آن همه بچه يكي هم گذرش به فيس بوك نيفتاده باشد؟
آمده است براي اين كه ببيند هتلي كه امشب بايد در آن بخوابد تلويزيون دارد يا نه. تعجب مي كنم كه اين همه راه آمده است تا اين را بپرسد. پرس و جو مي كنم، ندارد.
مي گويد : « خانوم پس مي شه برم ساعت 11 برم هتل. آخه امشب فوتباله. »
مي گويم : « بايد امشب زود بخوابي تا فردا صبح با قطار بري دردوين براي شروع زندگي با خانواده سرپرستت. حالا اگه امشب فوتبال نگاه نكني آسمون به زمين نمياد. »
اصرار مي كند. مي پرسم حالا مگر چه مسابقه اي است كه بايد حتما ببيني. مي گويد فينال بارسلونا منچستر يونايتد.
به اين آساني ها نيست. مي خواهد برود بيرون و فوتبال ببيند و حتي اگر هتل هم بسته باشد حاضر است با بار و بنديلش در پارك بخوابد و فردا صبح اينجا باشد تا حركت كند. يك ربعي مذاكره طول مي كشد.
يك ساعت ديگر براي انجام كارهاي اداري مي آيد.
نيم ساعتي برايش در مورد حقوق و وظايفش در خانواده سرپرست، محل زندگي، برنامه تحصيلي، اهميت همه اينها براي آينده اش و غيره توضيح مي دهم. در آخر مي پرسم سوالي دارد. زيرلبي مي گويد : « اگه ساعت 10:30 هتل برسم نمي شه؟ » قاعدتا بايد عصباني شوم ولي مي زنم زير خنده.
شب اين كانال آن كانال مي كنم. شبكه يك دارد مسابقه را پخش مي كند. ياد نعمت الله مي افتم. اميدوارم حداقل طرفدار بارسلونا بوده باشد.
پريروز دوم خرداد بود. اين روز براي همنسلان من روز مهمي است. روزي است كه شايد شناسنامه هايمان براي اولين بار مهر انتخابات خورد.
سال 76 بود. سال دوم ليسانس حقوق بودم. حقوق را دوست داشتم و از محيط دانشكده حقوق دانشگاه تهران آن روزها فراري بودم. پس دو دقيقه قبل از كلاس ( آن هم كلاسهايي كه به درد مي خورد) مي آمدم و درست بعد از تمام شدن كلاس از دانشكده مي زدم بيرون. آن روزها بود كه حتي با همكلاسي پسرت نمي توانستي سلام و عليك كني چه رسد به حرفي يا حركتي بيش از آن. دم در ورودي دانشگاه انتظامات قد و بالايت را چك مي كرد. زني چاق و چادري با پوستي تيره دايما در محوطه مي چرخيد و تذكر مي داد. بسيج دانشجويي نفس همه را مي بريد. نشستن در محوطه جلوي درب دانشكده به موجب قانوني ضمني براي دختران ممنوع بود، شلوار لي پوشيدن ممنوع بود، آرايش كردن ممنوع بود. 85 نفر بوديم، 20 تا دختر، 3 تا مانتويي. لباس عبارت بود از مقنعه مشكي كه موها را كامل مي پوشاند، مانتوي گشاد تا يك وجب زمين، كفش بي پاشنه.
بين دو كلاس بود و از غذا خوردن در بخش دخترانه رستوران دانشكده كه عبارت بود از يك راهروي كوچك تيره با بوي تند روغن بيزار بودم. رفتم طبقه سوم، مقر بسيج دانشجويي، جايي كه اخبار را به تابلوي اعلانات مي چسباندند. آن روزها حرفي جز ناطق نوري نبود. همه مطمئن بودند اسم چه كسي از صندوق بيرون خواهد آمد. وقتي آمدم خانه به مامان گفتم : راستي انگار يك نفر به نام دكتر خاتمي هم نامزد انتخابات شده. چه دل خوشي. كي به اين راي مي ده.
سن و سالم قد نمي داد خاتمي را بيش از اين بشناسم و بدانم كه قبلا وزير ارشاد بوده و استعفا داده. اما يكي دو ماه بعد من هم يكي از چندين ميليون نفري بودم كه به خاتمي راي داد.
درست چند روز قبل از انتخابات، جو دانشكده بسيار سياسي ما كاملا تغيير كرد. انتخابات انجمن اسلامي بود و برخلاف معمول، سالن همكف دانشكده چنان شلوغ بود كه نمي توانستي راه باز كني. دختري به سمتم آمد و اصرار كرد فقط و فقط به اين ليست راي بدهم. راي دادم. وقتي نتيجه انتخابات معلوم شد، خيلي ها مي گفتند كه خيلي چيزها تغيير خواهد كرد، كه اين طليعه است. همان وقتها بود كه طبق آمار خرد بسيج دانشجويي راي بر ناطق نوري بود و طبق آمار انجمن جديد بر خاتمي.
از رايهايي كه در سال 1376 و 1380 دادم اصلا پشيمان نيستم. براي خودمان و كشورم آرزوهايي داشتم، فكر مي كردم كه اصلاحات بهترين راه ممكن براي خروج از آن وضعيت خفقان است. هنوز هم فكر مي كنم هست اما فرقش اين است كه نه مصلحي مي بينم و نه ديگر فكر مي كنم كه در اين چارچوب اصلاحاتي ممكن است. اين است كه اگر هم اين بار راي بدهم منتخبم كفش كهنه اي است كه در آن بيابان غنيمت است، از او توقعي ندارم.