بهار برای من یعنی این خورشید بزرگ و گرم، یعنی این پرنده ای که اسمش را نمی دانم و هر چقدر از بالکن نگاه می کنم خودش را هم نمی بینم اما چند روزی است که برگشته و از ساعتی بعد از طلوع آفتاب تا ساعتی بعد از غروب یک نفس چه چه می زند.
برای همه شما دوستان خوبم سالی لبریز از آرامش، شادی و عشق آرزو می کنم.
امسال اولين سالي است كه عيد ايران نيستم اما قرار نيست دائم به یاد پارسال دست روي دست بگذارم و غصه بخورم. براي خودم برنامه چيده ام چه برنامه اي.
هفت سين: سنبل، سيب، سركه، سكه، سير (قرار است فردا از بازارچه خريده شود)، سبزه (راستش همين جمعه پيش يادش افتادم. در نتيجه سبزه عدس خواهيم داشت ولي احتمالا دو سانتي!) سماق، تخم مرغ رنگي، شمع و قرآن و ديوان حافظ.
هنوز در مورد ماهي قرمز تصميم نگرفته ام. براي خريدنش حتي تا تروفو رفتم ولي همه اش فكر مي كنم بعد كجا رهايش كنم كه از گزند متعدد پرنده هاي دریاچه در امان بماند. (فرانسوا می گوید خوب چرا نگهش نداریم؟ می گویم چون از دیدن ماهی روی آب آمده بیزارم.)
چهارشنبه سوري: پوئن افمر منطقه دهم پاريس، از ساعت هفت و نيم شب. (فقط خدا كند زياد ... نباشد!)
جمعه: فرانسوا مرخصي گرفته تا لحظه سال تحويل با هم باشيم. غذا: سالاد الويه، سبزي پلو با ماهی، قرمه سبزي، کرپ شکلاتی با بستني زعفراني.
شنبه ظهر: يك مهماني كوچك.
سيزده به در: هنوز دودليم برويم جنگل بوادوبلوين يا پارك ونسن. (فقط خدا كند زياد ... نباشد!)
همجنس گرا بودن ژان پل کلوزل، رییس رادیوی فرانسه، یک حرف است و عکس انداختنش با ماسک و بدن تتو شده در تقویم موسسه ActUp یک حرف دیگر. خدا آخر و عاقبتش را به خیر کند به خصوص این که وقت انتصاب ریاست رادیو نزدیک است و نیکولای اول هم نارضایتی خود را از به نمایش گذاشتن زندگی خصوصی اش در محفلی دوستانه بیان کرده است.
در مورد 8 مارس چيزي ننوشتم. روز جهاني زن اينجا هيچ انعكاس خاصي ندارد. يكي دو تا ميتينگ محلي و محدود برگزار مي شود و حتي در راديو و تلويزيون برنامه اي راجع به آن ساخته نمي شود.
دستاوردها انکارناشدنی اند اما وقتي روندي كه اينجا جريان دارد را با ايران مقايسه مي كنم مي بينم كه در ايران گاهي براي اصولي مبارزه مي كنيم كه در اروپا در حال ضعيف شدنند. گويي در دو مسير متفاوت حركت مي كنيم. قرص ضدبارداري كه روزي سمبل مبارزه زنان برای آزادي جنسي بود امروزه به وظيفه اي شاق بدل شده است. زنان اروپايي نسل ما سنتي تر از مادران خود هستند. ديگر كار بيرون از خانه فقط نشانه برابري زن و مرد و استقلال زن نيست بلكه نشانه اين است كه مرد به تنهايي از پس مخارج روزافزون و مصرف گرايي روز افزون بر نمي آيد. با وجود درصد بسیار بالای زنان شاغل، زنان زيادي را ديده ام كه در صورت استطاعت مالی شوهر، خانه ماندن و بچه بزرگ كردن را به داشتن یک زندگي شغلي ترجيح داده اند. اگر زنان نسل قبل براي آزادي جنسي و سقط جنين جنگيده اند، امروز به آساني مي تواني ببيني زنان جواني را كه از سقط جنين مي گذرند يا به هرطريقي مي خواهند مادر شوند. تعداد زنان دارای فرزندان متعدد حتي در بين فرانسويان غير مهاجر بي شمار است. بر خلاف نسل قبل، تعداد زناني كه براي حفظ آزادي شان تصميم مي گرفتند بي بچه بمانند بسيار كم است. روياي خانواده خوشبخت با سه فرزند شكل گرفته است. مادراني كه شب خود را در دانسينگها مي گذراندند و حتي امروز هم همراه با مرد موي سپيد خود شنبه شبها در مراسم رقص و چاي، سویینگ و چاچا می رقصند، دختراني دارند كه ممكن است پايشان را جز در دوران نوجواني يا دوران دانشگاه داخل هيچ ديسكويي نگذاشته باشند. اگر در گذشته داشتن شركاي مختلف براي طبقه متوسط ميوه آزادي زنان به شمار مي رفت و زنان طبقه پايين دست چشمانشان را بر روي بي وفايي هاي شوهر مي بستند و خود نیز از داشتن رابطه فرازناشویی ابایی نداشتند، امروزه وفاداري جسمي اصلي اساسي در رابطه زوجهاي جوان به شمار مي آيد، فارغ از اين كه در عمل وفادار باقي بمانند يا نه.
اينها فقط يك چيز را اثبات مي كند. مثل باقي امور زندگي است. برايت مهم است وقتي نداريش. وقتي به دستش مي آوري اهميتش را از دست مي دهد، حتي اگر هر روز سرخوشانه از آن بهره بري. ديگر حتي فكر نمي كني و یادت نمی آید که وقتي نداشتيش زندگي چگونه بود.
پ. ن. خواهش مي كنم از گذاشتن نظرات زن زيردست خواهانه با کلید واژه های فساد غرب، حقوق زن در اسلام، بازگشت به طبيعت زن و خلاصه زنی گفتند و مردی خودداري كنيد.
پ. ن. ۱.هدف من فقط مقایسه ای است بین خواسته های زنان اروپایی دهه شصت و تمایلات جدید و اصلا به معنای این که ما باید در ایران مبارزه نکنیم نیست. برای رسیدن به دستاوردهای زنان اینجا ما باید حالا حالاها در ایران بدویم.
از من به شما نصيحت! قبل از بله دادن حتما يك دور با آقاي عزيز برويد يك پاساژ خريد فقط برای این که ببينيد مي تواند چند ساعت يا دقيقه شاپينگ (یعنی دور خود گشتن، دو ساعت در مغازه ای لباسها را امتحان کردن و هیچ نخریدن) را تحمل كند! باور كنيد كه از خيلي سو تفاهم های بعدي جلوگيري خواهد شد.
همه مي گويند كه فيلم ميليونر زاغه نشين فيلم خوش ساختي است. با اين همه جايزه اي هم كه برده است بعيد است اين طور نباشد. عجيب اين است كه اكراه دارم فيلم را ببينم. هند بوده ام. مي دانم فقر، نكبت و خرافات از در و ديوار آن مي بارد كه اقليتي در نعمت زندگي مي كنند و اكثريتي در محروميت. اما حالا كه از ايران دورم اين نوع فيلمها را جور ديگري مي بينم. يك جوري انگار از استيصال اين جور آدمها پول در بياوري. يك جوري انگار اين تصاوير را بنشاني به جاي هند. هندي كه بزرگ است و رنگارنگ و متفاوت. مثل فيلمهايي كه بعد از انقلاب جايزه جشنواره ها را برده اند. اصلا نه مشکلی برای ساختشان دارم نه در برنده شدنشان اما انکار کردنی نیست که این فيلمها در ذهن خيلي ها كه تصوری از ايران ندارند معادل تمام ايران شده اند، گرچه معمولا داستاني منحصر به فرد را بازگو مي كنند.
عكس اين دو هنرپيشه كوچك خندان خوش لباس حاضر در مراسم اسكار را هم كه مي بينم انگار دلم را چنگ مي زنند. فكر مي كنم در حلبي آبادشان زندگي مي كردند و شايد دور و برشان پر از آدمهاي مهربان بود (خاله اي كه دستهاي دخترك را قبل از پروازش به لوس آنجلس حنا مي بندد و عمويي كه براي پسرك لباس و كفش مي خرد) و دلشان خوش. حالا كه دانه گندم را خورده اند، سرنوشتشان چه مي شود.
رفته ام دكتر زنان. به قرصهاي ايرانيم نگاه مي كند و تشخیص می دهد که برای مورد من مناسب نیستند و علت ریزش مویم هم همین است. بعد مي پرسد چه دكتري اينها را تجويز كرده است. مي گويم هيچ دكتري. از داروخانه خريده ام. كنجكاو مي شود. مي پرسد بدون مشورت با دكتر؟ فروش آزاد؟ جواب مثبت مي دهم. مي گويد خوب چطور متوجه مي شويد كه چه قرصی برايتان مناسب است؟ مي گويم چون دو نوع قرص بيشتر وجود ندارد. يكي اچ. دي است كه (مامانها و بقیه بانوان با تجربه تر) مي گويند قوي است و نبايد بخوري و ديگري ال. دي. توي دلم ادامه مي دهم: "مثل هر چيز ديگري امتحان مي كنيم. اگر ديديم بد بود آن وقت یکی دیگر را امتحان می کنیم تا تا کار به جایی برسد که بالاخره به فکر چاره بیفتیم."
مي پرسد تا به حال آزمايش سرطان دهانه رحم داده ام. پاسخم منفي است. تعجب مي كند. مي پرسد آزمايش به طور مرتب در همه دختران بالاي 1۴ سال انجام نمي شود؟ اعتراف مي كنم كه خبر ندارم. نشنيده ام كسي به طور اتوماتیک مرتب و حتي غير مرتب اين آزمايش را بدهد.
می پرسد که آیا اولین دکتر زنانش در فرانسه هستم. وقتی می گویم آری، می پرسد در چه فواصلی دکتر زنان ایرانیم را می دیده ام. می گویم که جز یک بار در سن ۱۷ سالگی دکتر زنان نرفته ام و توی دلم اضافه می کنم: " از جایی که من می آیم دکتر زنان همانطور که از اسمش برمی آید مال "زنان" است و ما "دخترها" اگر بیماری خاصی نداشته باشیم اولین بار وقتی مراجعه می کنیم که قرار است از "پلمب" بودنمان اطمینان حاصل شود."
مي آيم خانه. سر راه کم مانده گریه ام بگیرد. سرخورده ام از اين كه با اين همه ادعا، تجربه ام در مورد زنانگي ام اينقدر كم است. ويكي پديا را باز مي كنم. «سرطان گردن رحم دومین سرطان رایج در زنان است. هر سال حدود ۵۰۰ هزار زن به این بیماری مبتلا می شوند و حدود ۳۰۰ هزار نفر بر اثر این بیماری جان خود را از دست می دهند که بیشتر آنها در کشورهای در حال توسعه هستند.» با اين كه كشف آن بسيار ساده است (از طريق آزمایش پاپ اسمیر پس ازشروع فعالیت جنسی سالی یک بار و پس از دو تست منفی هر ۳ سال یک بار). يادم نمي آيد هيچ نوع تبلیغ یا هشداري از اين دست در طول بيست و هفت سال زندگيم در ايران شنيده يا ديده باشم. آنقدر سمن هست كه ياسمن گم است.