دختر را خوب مي شناسم. باهاش هم دانشكده اي بودم. بهترين دانشجوي رشته علوم سياسي دانشگاه تهران بود. سه سال پيش ازدواج كرد، با عشق و آشنايي. البته از آشنايي هاي مرسوم. با هم رستوران و سينما رفتن و حرف زدن. كه خودش بد نيست اما زندگي كردن نيست. پسر مهندس نفت است و طبق معيارها داماد شايسته. درست قبل از ازدواج كاري در عسلويه پيدا كرد. دختر هم شغلش را رها کرد و باهاش رفت. كار پسر خيلي خوب است اما اين چه ربطي به دختر باهوش ما دارد؟ دختري نيست كه در خانه بنشيند و دلش خوش باشد كه شوهرش مهندس است و درآمدش خوب. برايش دست در جیب خودش داشتن، زندگي اجتماعي و پيشرفت كاري مهم است. بدون آن افسرده مي شود. اما در جايي مثل عسلويه حتی نفر اول فوق ليسانس علوم سياسي چه مي تواند بكند؟ خیلی سعي كرده در رشته هاي ديگر كار پيدا كند. بي نتيجه. یک سالی است متوجه شده كه با هم در خيلي چيزها تفاهم ندارند. حرف از بدی یکی و خوبی دیگری نیست. حرف از تفاهم است. مشكل مثل يك سرماخوردگي ساده شروع و كم كم به بیماری مزمن صعب العلاجی تبديل شده است.
خوشبخت نیست اما به هیچ کس چیزی نگفته است. اهل ظاهر سازی نیست فقط نمي خواهد خانواده اش را دلشكسته و سرشكسته كند. در فاميلشان، که نماینده طبقه متوسط رو به بالای تهران است، طلاق نداشته اند. بعد هم مي داند كه به عنوان زن مطلقه چه چيزي در انتظارش است. برگشتن به خانه والدین، قطع رابطه دوستان متاهل، توضيح بدهكار بودن به عالم و آدم، حرف مفت شنيدن از عالم و آدم، حلال شدن به بقال و چقال، رييس و پسرهاي نوجوان محل ...
فقط مي شنومش. بيشتر از آن دركش مي كنم كه شروع كنم به نصيحت هاي كليشه اي كردن كه « اي بابا الان انقدر آدما طلاق مي گيرن، اونچه مهمه زندگي خودته نه آبروي فرضي پدر و مادرت، حرف مفت هميشه هست ووو »
تعریف می کند که شب قبل را فقط گریه کرده و امروز صبح را در رختخواب گذرانده و با وجود زنگهای مکرر تلفن به آن جواب نداده است. می دانسته خانواده اش هستند اما از گفتن همه خوبند و همه چیز خوب است خسته بوده است. تلفن همراهش زنگ می زند. ماسکش را بر صورت می زند و می گوید: "خوبم. ممنون... ایکس هم خوبه، سلام می رسونه... امروز صبح نبودم. رفته بودم خرید و برای خودم یه شلوار خاکستری خریدم... همه چیز خوبه. می دونین که هفته آینده داریم می ریم یونان ..." شک ندارم که مامان از همه جا بی خبرش خوشحال است.
می فهمم که اين دختران به دنیا آمده برای حفظ آبرو و نااميد نكردن ديگران چه مي كشند. سنگسار كردن فقط چال كردن آدمي در خاك و سنگ زدن بر سر او نيست. اين را با يك اصلاحیه مي شود ترميم كرد. اما با سنگهاي ريز و درشت خانواده و اجتماع و فرهنگ و سنت که این همه زن و مرد را خرد مي کند، چه مي شود كرد؟
با هدف آشنا كردن يك غير ايراني غیرمسلمان با فرهنگ ايراني اسلامي ديشب سر ساعت 1 و همین که سرمان را گذاشتیم روی بالش تصميم گرفتم در مورد تاسوعا عاشورا بروم بالاي منبر. از آنجايي كه صحبت بدون سند باد هواست، بعد از تعريف جدی و مفصل مراسم از اول محرم تا شام غريبان، سري به يوتيوب زديم. اما از آنجايي كه ديدن صحنه هاي جنيان سياه، زنجيرزني و قمه زني نه تنها موجب وهن اسلام بلكه موجب وحشت اين مزدوج با يك مسلمان زاده مي شد ديدم بهتر است در مورد سنت حسنه نذري سخنراني كنم. آنقدر از قابلمه هاي عظيم پر از قيمه و قرمه، از ته ديگهاي زعفراني، از زنان و مردان قابلمه به دست در جستجوي شله زرد و حلوا گفتم و آنقدر عكسهاي فلیکر اشتها آور بودند كه فرانسوا چاره نديد جز اين كه برود و با يك بسته چيپس مزه باربكيو و يك ظرف بزرگ ماست موسير و دو تا سوسيس آلماني با عجله سوخاری شده برگردد و قول بگيرد براي شام امشب پلو و قيمه درست كنم. درست می کنم اما اين قيمه كجا و آن قيمه هاي پر ادويه و گوشت گوسفند چرب نذري كجا. به قول آدمهای شکموی خجالتی غذای امام حسین اصلا مزه دیگری دارد.
ديشب در تولوز كنيسه اي را آتش زده اند. با توجه به این که فرانسه بالاترین جمعیت مسلمان و یهودی اروپا را دارد و احتمال بالا گرفتن درگیری بین این دو جامعه - که به طور عادی هم نسبت به هم حساسیتهایی دارند - وجود دارد، مقامات و رسانه هاي فرانسه سعي مي كنند بر آتش اختلاف دامن نزنند و به همين دليل در مورد ارتباط اين حوادث با آنچه در غزه اتفاق مي افتد يا سكوت كرده اند يا به بیان جملاتي كوتاه بسنده كرده اند. با اين حال در اين شكي نيست كه دامنه كشمكش به همان منطقه محدود نمي شود. در چنين مواقعي به سختي مي شود عموم را قانع كرد كه باید بين يهوديت و صهيونيسم تمايز قائل شوند.
امروز آفتابی است. آسمان آبی است و بعد از یک هفته تمام فوا گرا با مربای انجیر، مرغابی، کیک شکلاتی و برای اهلش شراب بوردو رفتیم که در روستایی قدم بزنیم و حداقل روز اول سال نو فراموش کنیم تصویر مردانی را که پتو زیر بغل زده در تلاش یافتن جایی بودند که بتوانند شب را با خانواده در امنیت بیشتری سر کنند. عجب یاد سرنوشت خودمان افتادم.
در حال خواندن کتابی هستم به نام Brève de comptoire نوشته Jean-Marie Gourio. کتاب بسیار جالبی است از این نظر که نویسنده در بارها و قهوه خانه های مختلف می نشیند و نکات طنز ظریفی که در مورد زندگی، مذهب، سیاست و ... می شنود را با ذکر نام محل و شهر یادداشت می کند.
به نظرم ایده خیلی خوبی است. اگر کسی در ایران این کار را در تاکسی ها می کرد مطمئنم نتیجه کار به همین عالی می شد. از آنجایی که در این دوره زمانه باید حرف را هفت بار در دهان چرخاند، تاکسی ها هم مانند بارها معدود جاهایی هستند که مردم بدون ترس از قضاوت شدن یا رنجاندن دیگران حرفی را که در دل دارند می زنند.
من نمي دانم چرا وقتي خدا انسان را مي آفريد هيچ حواسش نبود كه با عقلي كه به ما داده بعدا لباس را اختراع خواهيم كرد و لازم نيست انقدر پشم و مو به همه جاي ما بچسباند. بعد هم نمي دانم چطور به ما خاورميانه اي ها با آن هواي گرممان اين همه مو چسباند و به اين اروپاييها با اين هواي سردشان اينقدر كم.
از آنجايي كه سالهاست از شر انشاهاي دروغين اجباري خلاص شده و مجبور نيستم فهرستي از كارهاي جالبي كه در تابستان انجام داده ام و مسافرتهاي عالي كه رفته ام بدهم، به این سوال جواب مي دهم: بسيار بد!
صبحش ساعت 4 از شدت گلو درد از خواب بيدار شدم. کمی صبر کردم و دیدم حتی نمی توانم آب دهانم را قورت بدهم. بلند شدم كه بروم حداقل يك قرص سرماخوردگي بخورم كه چنان دلم به هم خورد كه مجبور شدم با رنگ پریده و عرق سرد يك نيم ساعتي در دستشويي اتراق كنم.
ساعت 9 اولين كاري كه كرديم اين بود كه به دكتر زنگ بزنيم. صبح را در اتاق انتظار و داروخانه سپري كرديم. معاينه، ديدن مجدد آن چوبهايي كه در بچگي فكر مي كردم چوب بستني است و وقتی می گذارند روی زبانت حالت تهوع بهت دست می دهد و آنتي بيوتيك – خدا رو شكر كه ايران نيستم والا یکی دو تا آمپول حتما رو شاخش بود – ووو.
تمام روز از شدت گلو درد و گوش درد مثل معتادها فقط منتظر بودم شش ساعت بگذرد و بتوانم يك دوليپران* يك گرمي را حل كنم و بخورم.
قول داده بودم كه به مامان اينها زنگ بزنم كه وقتي همه دور هم هستند ما هم يك حضوركي داشته باشيم كه آن هم با اين حال و روزم بهتر ديدم نزنم و بی دلیل جشنشان را خراب نکنم.
ساعت 11 و نيم در اثر ديدن عكسهاي شب يلدا تو اينترنت شور حسيني برم داشت و رفتم انارهايي كه فرانسوا خريده همراه با آجيلهاي كه مامان آورده بود را آوردم و دوتايي مشغول شديم. خوشبختانه شیرین بودند و من هم حسابي براي فرانسوا از خاطرات شب يلدا و شغلهايي كه حالا ديگر حداقل در بعضي محلات تهران وجود ندارند، مثل پنبه زني، چاقو تيزكني، نمكي حرف زدم.
بعد هم دوتا فال حافظ يكي براي خودم و يكي براي فرانسوا گرفتم كه بد درآمد و ديدم بهتر است تا خفه نشده ام دوليپرانم را حل كنم و بروم تا در رختخواب باز هم تا صبح بيخوابي بكشم.
اين هم از شب يلدای ما و به اميد يلداهاي بهتر!
* ضد درد، تب بر، معادل استامینوفن