تبليغاتX
حقوقدان پاریسی

اين چند روز اخير بحث در مورد هو كردن مارسييز سرود ملي فرانسه ابتدای بازی دوستانه بین تیم ملی فرانسه و تونس بالا گرفته و از رییس جمهور، نخست وزیر و وزیر ورزش و ژورناليستهاي رسانه ها گرفته تا جامعه شناسان در مورد آن نظر می دهند. اين كه طرفداران يك تيم سرود ملي تيم ملي ديگر را هو كنند، هر چند ناشايسته، امر نادري نيست. اما فرق مساله در اين است كه در موضوع مورد بحث ما اين فرانسوي شدگان اصلا تونسي هستند كه مارسييز را هو مي كنند نه تونسي هاي مشوق تيم فوتبال تونس. اگر بخواهيم مثال روشنتري بدهيم مثل اين است تيم ملي ايران با تيم ملي تركمنستان بازي داشته باشد و تركمنهاي ايراني نه تنها هوادار تركمنستان باشند بلكه سرود ملي ايران را هم هو كنند*. اين اتفاقي است هر بار تيم ملي فوتبال فرانسه به الجزاير، مراكش و تونس بازي دارد، مي افتد. در اين كه پروسه ادغام در كشورهاي پيشرفته ضعف بسيار دارد جاي شكي نيست. حوادثي از اين قبيل فقط ياد آوري مي كنند كه ريشه مشكل خيلي عميق تر از اين حرفهاست كه بشود با لغو كردن هر بازي كه در آن به مارسييز بي احترامي مي شود، حل كرد.

چيزي كه براي من ايراني ـ كه مي بينم با همه انتقادهايي كه به متن سرود ملي مان (حكومتي مان؟) داريم، آن را وقتي لازم است با افتخار مي خوانيم و حتي مثل من با شنيدنش اشكي هم به چشم مي آوريم ـ خيلي عجيب است اين است كه اغلب فرانسويها اصلا سرود ملي شان را بلد نيستند و بازيكنان تيمهاي ملي هم نه مجبورند دست بر روي سينه بگذارند و نه آن را بخوانند. آن يكي دو نفري هم كه مثل فرانك ريبري سعي مي كنند، كاملا واضح است كه فقط لب مي زنند.

 * كاملا متوجهم كه تركمنهاي ما ايراني هستند نه ايراني شده ولي در مثل مناقشه نيست. اين مثال براي روشن شدن بحث است.  

+ نوشته شده در Sun 19 Oct 2008ساعت 9:3 PM توسط حقوقدان پاریسی |

مدیریت زمان يعني آب را جوش بياوري، در یک استكان بزرگ بريزي، يك ليپتون تويش بيندازي و تا سرد شود بروي حمامت را بكني!

+ نوشته شده در Tue 14 Oct 2008ساعت 1:55 AM توسط حقوقدان پاریسی |

اين بحث بي حجاب ظاهر شدن گلشيفته فراهاني آنقدر گل انداخته كه نمي شود فقط خواند و راجع به آن چيزي ننوشت. بگذريم (یا بهتر بگویم نگذریم) از اين كه مرد ايراني اعم از روشنفکر و تاریکفکر اصولا خود را موظف می داند در مورد ظاهر هر زني اعم از هنرپيشه تلويزيون، زن همسایه و معلم مدرسه دخترش تا عابر توي خيابان نظر بدهد. يعني قابل تصور نيست كه به محض مواجه شدن با زني حداقل در ذهن خودش فورا در اين مورد قضاوت نكند ولو اين كه بحث اصلا ربطي به زيبايي يا زيبايي شناسي نداشته باشد. باور نمي كنيد؟ مقايسه كنيد حجم بحثهايي كه در مورد لباس و ظاهر اين هنرپيشه شده با فيلمي كه بازي كرده و هیجانی که آقایان به خرج می دهند.

اين كه بعضي از آقايان زن باحجاب را زيباتر از زن بي حجاب مي دانند بستگي دارد به تعريف محيط از زيبايي يا اولين ابژه هايي كه زيبا تعريف شده اند. بديهي است غالب مرداني كه از ابتدا زنان مورد علاقه دور و بر خود اعم از مادر و خواهر را با حجاب ديده اند، زن را در حجاب زيبا يا زيباتر ببينند. چون ناخودآگاهانه زیبایی برایشان در آن حوزه تعریف شده است. به نظر اين افراد آن همكلاسي چادري بي آرايشي كه به محض ديدن او سرش را پايين مي اندازد بسيار دلبرتر از ديگر همكلاسي روسری عقب رفته آرایش كرده اي است كه هنگام حرف زدن با او به جاي نگاه كردن به دكمه لباسش به چشمانش نگاه مي كند. زن اول زيبا انگاشته می شود و زن دوم نازيبا. به این اضافه کنید این واقعیت را که فارغ از چند استثنا، فرهنگ و ادبیات ما هم دوری و هجران و پوشیدگی و دور از دسترس بودن را می ستاید یا بر آن بنیان گذاشته شده است.

زيبايي هم مانند هر امر ديگري نسبي است. بعيد مي دانم كسي در ايران به دنيا آمده و بزرگ شده باشد و بتواند يك رنگين پوست را زيبا ببيند. چهارچوب زيبايي در ايران بسيار بسيار تنگ است. معيارهاي زيبايي هنوز هم با وجود جهاني شدن و كمرنگ شدن خط كشي ها حول محور زن سفيد چشم و ابرو مومشكي، دماغ كوچك سربالاي لب كمي قلوه اي يا سفيد بور اما نه زياد «شيت» با بقيه همين مشخصات مي چرخد. زن آسيايي يا سياهپوست در اين حوزه اصلا امكان ورود ندارد. همين است كه شك مي كنيم در عقل آدمهايي كه به نظرشان ايمان همانقدر زيبا مي آيد که مثلا نیکول کیدمن.

كما اين كه دوست كنيايي من كه تا قبل از آمدنش به اروپا كمتر سفيدپوستي ديده بود، شوهر هلنديش را كه موها و ابروهايش از بوري به سفيد مي زند مرد خوبي مي داند اما زيبا نه. اين بچه هاي سفيد و بور اروپايي، که به نظر ما به فرشته ها می مانند، در ابتدا به نظرش بيمار مي آمده اند. كما اين كه زن بور سفيد خیلی از مردهای اروپايي را ياد مادر و پرستارشان مي اندازد يا ياد زیبایی معصومانه دختركهاي دوران كودكي اشان كه غالبشان بور و سفيد بوده اند.

همين است كه خود من تا مدتها وقتي مي شنيدم كه خيلي از زنهاي سياه پوست ماده اي به تن خود مي مالند تا سياهتر به نظر برسند و يا باسن دختر بچه ها را به نحوي ماساژ مي دهند كه به نحو اغراق شده اي برجسته شوند، يا وقتي دوست سنگالي من مي گفت در كشور او هر چه بيني زن پهن تر باشد زيباتر است، تعجب مي كردم يا به زحمت قادر بودم در يك رنگين پوست زيبايي ببينم.

و سرسري نگذريم از اين حجاب اجباري سي ساله كه معيارهاي زيباي شناسیمان را خواهي نخواهي تغيير داده است. آنقدر كه «زيبايي» حجابي اجباري را "که حداقل نقصها را می پوشاند" بر زيبايي آزادي انتخاب نوع پوشش حتي براي هنرپيشه اي هزاران كيلومتر دورتر از ايران ترجيح مي دهيم و غصه مي خوريم از اين كه اين «ناموس» ايراني در آنجا بي حجاب شده است يا ناامید می شویم از اين كه زشتی هایش عیان شده و ديگر دختري نيست پوشيده شده كه با اين ذهن فرمت شده مان راحت تر در مورد زیباییهای داشته و نداشته اش رويا پردازي كنيم.

نگاه کنید به این و این و اگر وقت دارید از کامنتهای گذاشته شده نگذرید! همینطور مطلب زنانه ها را ببینید و برای این که حداقل کمی بخندید تجربه سایه را هم بخوانید.

دیوید بووی و ایمان

پ. ن. آقایان و بعضا خانمهای یاد شده معمولا همانهایی هستند که وقتی زنی از سر کار بر می گردد فقط خستگی اش را می بینند و مشکلاتش را و فورا دل می سوزانند که آیا "برای خود این زن" زیباتر و شایسته تر نبود که به جای کار بیرون، با خیال راحت در خانه می نشست و همیشه آراسته و مرتب و حاضر و آماده (برای آنچه هم من می دانم و هم شما) می بود.

+ نوشته شده در Thu 9 Oct 2008ساعت 11:11 AM توسط حقوقدان پاریسی |

این را باور کنید. شهروندان یک جامعه سنتی همیشه کم و بیش بردگان آن باقی می مانند هر جای دنیا که باشند.

+ نوشته شده در Tue 7 Oct 2008ساعت 12:19 PM توسط حقوقدان پاریسی |

من نمي دانم در اين موي بلند چه رازي است كه نود و نه درصد آقايان يا حداقل نود و نه درصد آقاياني كه من باهاشان سروكار داشتم عاشق موي بلند بودند. حالا اين وسط تكليف من بيچاره چيست كه هميشه موهاي كوتاه داشتم و عاشق آنم. نمي دانم تاثير ژوزفين بناپارت* است يا چه كه موي كوتاه برايم سمبل امروزي بودن، فرز و چابك بودن و حتي از نظرهايي! جذاب بودن است.

حالا فكر نكنيد كه خيلي حرف گوش كنم. جز يك بار در سن 22 سالگي كه گذاشتم موهايم بلند شود تا به قول آقاي مربوطه شبيه خواننده اي ظاهرا لبناني به نام نوال نمي دانم چه شوم، اين دومين بار است كه موهايم از حد شانه ها پايين تر مي آيند. فرداي قطع شدن رابطه هم ساعت هشت و نيم صبح موهاي من از بلند بور تبديل شد به كوتاه كوتاه مشكي! راستي آقاي مربوطه هيچ وقت وقت نكرد عكس يا ويديوي اين خانم محترم را به ما نشان دهد تا بفهميم كه شباهتمان را بايد توهين بدانيم يا تحسين!

موهاي بلند را فقط در دو صورت دوست دارم. يكي وقتي كه كسي موهايش به قول معروف مثل آبشار باشد يكي در نوجواني. من نه آنم و نه اين. اين چهار تا دانه مويي كه در ايران فقط كمي تابدار بود و اينجا اگر سشوارشان نکشی بسته به رطوبت هوا از تابدار تابدار به مجعد ميل مي كنند، فقط آدم را شبيه مادر بچه ها مي كند. نه اين كه با مادر بودن يا بچه ها مشكل داشته باشم اما ترجيح مي دهم تا وقتي مادر بچه ها نشده ام، موهايم شبيه مادر بچه ها نباشد.

* اولین زن فرانسوی که موهای تابدارش را کوتاه کرد. منبع: دزیره! 

پ. ن. بالاخره هوس بر عشق پیروز شد. در یک اقدام انقلابی موهایم را کوتاه کردم!  

+ نوشته شده در Sun 5 Oct 2008ساعت 12:8 PM توسط حقوقدان پاریسی |

عشق یعنی در عین سرشلوغی، یک بعد از ظهر کامل را مرخصی بگیری تا عزیزی را غافلگیر کنی که مجبوری سه روز از او دور باشی!

+ نوشته شده در Fri 3 Oct 2008ساعت 10:45 AM توسط حقوقدان پاریسی |

با این که اینجا سعی زیادی می شود تا تصاویر کلیشه ای از تبلیغات تلویزیونی دور شوند، (به عنوان مثال زنان را در حال انجام کارهای فنی نشان میدهند و مردان را در حال انجام کارهایی مانند غذا دادن به کودکان یا جارو کردن)، هفته قبل نمایندگان پارلمان اروپا با اکثریت قاطع مقررات جدیدی را تصویب کردند که بر طبق آن از این پس در پیام های تبلیغاتی استفاده از زنان در حال انجام کارهایی که به طور سنتی زنانه تلقی می شوند، در کشورهای اتحادیه اروپا ممنوع خواهد بود. مباحثات ضمن رای هم جالب است چون این طور استدلال شده که استفاده از کلیشه های کدبانوگری نوعی رواج تبعیض جنسیتی است که به افزایش خشونت علیه زنان کمک می کند.

این را مقایسه کنید با تبلیغات تلویزیونی ما و آن را بگذارید در کنار سریالهای تلویزیونی با آن کلیشه تکراری و ثابت زن خوب چادری که یا در حال نذری دادن است یا در حال غصه خوری و اشک ریزی، یا در حال پذیرایی از مهمانان (مرد) که پا روی پا انداخته و مشغول صحبتند. کلیشه زن کدبانو در حال انجام کارهای خانه، مثل غذا پختن و لباس شستن اصل مسلم قریب به اتفاق تبلیغاتی است که در رسانه های جمعی منعکس می شود و به همان ترتیب در اذهان مردم بیشتر جا می افتد. این یکی از دلایلی است که با وجود بالا رفتن تعداد زنان تحصیل کرده و شاغل هنوز هم وقتی به عنوان یک زن می گویید رییس یک قسمت مهم هستید، تعجب افراد بر انگیخته می شود.

  

+ نوشته شده در Wed 1 Oct 2008ساعت 8:5 PM توسط حقوقدان پاریسی |

وقتي بمباران سال 67 طولاني شد ديديم كه نمي توانيم هر شب شال و كلاه كنيم و برويم جايي در خيابان بخوابيم. اين بود كه به دهي در اطراف تهران پناه برديم. تاريخ تكرار شده بود. اين ده جریان جالبی دارد که یک وقت حوصله ام بشود تعریف می کنم. به هر حال هماني بود كه مادر پدربزرگ مرا همراه با بچه هاي صغيرش در زمان كشف حجاب اجباري پناه داده بود.

ما بچه ها به همراه مامان تا زمان امضاي قطعنامه و آتش بس آنجا زندگي مي كرديم و بابا كه مجبور بود براي كار تهران باشد آخر هفته پيشمان مي آمد. حدس مي زنيد كه در طول هفته چه دلشوره اي داشتيم. از همه اينها جالبتر اين بود كه اين ده مدرسه راهنمايي نداشت و من به همراه چند بچه تهراني ديگر موقتا ساكن ده مجبور بوديم هر روز تا چند تا ده پايين تر برويم و برگردیم. داستانهايي در اين مدت اتفاق افتاد كه مطمئنم اگر نويسنده چيره دستي بودم مي توانستم از آن يك كتاب درست و حسابي در آوردم. اولين عشق و عاشقيها، كلاسهاي مختلط، اولين معلمان سرباز معلم جوان، ديد بچه هاي ده به ما تهرانيهاي آواره، رابطه خودماني بچه هاي ده با معلمها، پياده روي هاي طولاني دسته جمعي، اولين كشف طبيعت ها، خارپشت و تخم بلدرچين و ...

پ. ن. این تصاویر هم خودشان دنیایی خاطره هستند برای دانش آموزان دهه شصتی.

+ نوشته شده در Thu 25 Sep 2008ساعت 4:50 PM توسط حقوقدان پاریسی |

وقتي جنگ شروع شد خيلي كوچكتر از اين حرفها بودم كه بفهمم چه خبر است. با اين حال اولين خاطره خيلي دور من به شبي بر مي گردد كه بابا با يك سري نوار چسب مخصوص به خانه آمد و همه آنها را به صورت ضربدري به شیشه ها چسباند كه اگر بمباران شد شيشه ها خرد نشوند. (بعدها چه مصيبتي كشيديم تا بتوانيم آن چسبها را از پنجره بكنيم.) بعد هم به جاي آن كه شام را در سالني كه رو به بيرون پنجره داشت بخوريم در آشپزخانه مي خورديم. همان شب هم مامان به جاي پرده هاي توري كه داشتيم پرده مخمل طرحدار آبي رنگي را در جهيزيه اش بود را به پنجره پذيرايي آويزان كرد و دور لامپ چراغ خوابمان را كاغذ كاربن آبي رنگ گرفت.

 خوب يادم هست كه هر شب از ترس بمباران خوابم نمي برد و وقتي شروع مي شد سرم را زیر پتو مي كردم و گوشهايم را با دست مي گرفتم تا تمام شود. خواهر و برادرم كه كوچكتر از منند معمولا خواب بودند و بابا و مامان از وقتي كه متوجه شدند كه من بيدارم و از ترس صدايم در نمي آيد دنبال من مي آمدند و تا وقت آژير سفيد در بغلشان كز مي كردم.

 خانه ما در محلي بود كه موقعيتي استراتژيك داشت. به همين دليل هر دو بار كه بمباران شهرها شروع شد، محل ما مورد اصابت قرار گرفت. بار دوم با خواهر و برادرم تنها در خانه بوديم. نزدیک عيد بود. مامان براي خريد ماهي بيرون رفته بود. موشك به نزديك خانه اصابت كرد. شدت انفجار چنان بود که همه شيشه ها با شدت خرد شدند و پنجره كولر از جا در آمد و به زمين افتاد. خواهر و برادرم به گريه افتاده بودند و من با همه كوچكي و در حالی که می لرزیدم هر دويشان را در بغل گرفته بودم و التماسشان مي كردم كه گريه نكنند. موشك به سر كوچه خورده و يكي از همكلاسيها و دوستهايم را با همه خانواده اش برده بود. مامان که با دیدن موشکهای به آن نزدیکی در آسمان تا خانه دویده بود از شادی این که آسیبی بهمان نرسیده است نمی دانست چه کند.

 دربدري ما هم از همان شب شروع شد. هر شب بابا و عمو که خانه شان مقابل خانه ما بود فكرهایشان را روي هم مي گذاشتند كه شب كجا برويم و بخوابيم. چند دفعه در خيابان روي تشك و پتو زمين خدا را با هم سرنوشتهایمان تقسيم كرده باشيم، خدا مي داند.

 

+ نوشته شده در Tue 23 Sep 2008ساعت 11:23 PM توسط حقوقدان پاریسی |