تبليغاتX
حقوقدان پاریسی

پس از كلي غر زدنهاي كتبي و شفاهي و با ديدن برخورد خوش فرانسوا كه ديشب به محض رسيدن از مسافرتي طولاني آن هم ساعت 11 شب پيشنهاد داد يك دوري در شهر بزنيم تا مهمان تازه از راه رسيده بتواند كمي (دو ساعت و نیم!) پاريس را ببيند، تصميم گرفتم به جای غر زدن مثبت فکر کنم، از مصاحبت با عزيزي كه به قول بابا «چند روزي مهمان است و يك عمر دعاگو» لذت ببرم و تا مي توانم كمكش كنم تا از مسافرتي كه امكانش هر روز پيش نمي آيد بهترين استفاده را بكند. فعلا اندر خم ياد دادن نحوه خواندن نقشه مترو و شهر هستم.

+ نوشته شده در Thu 18 Sep 2008ساعت 11:22 AM توسط حقوقدان پاریسی |

چرا فكر مي كنيم قواعد آداب معاشرت كه در ايران جريان دارند در اينجا ندارند؟

چرا اگر در ايران قرار باشد خانه كسي برويم اول به او زنگ مي زنيم تا ببينيم خانه هست يا نه، براي پذيرايي از ما وقت و حوصله دارد يا نه اما براي آمدن به خانه كسي اينجا اول به همه فك و فاميل و در و همسايه خبر مي دهيم كه داريم مي رويم فرنگ اما به خود فرد مربوطه فقط دو سه روز قبل روز رسيدنمان و ساعت و شماره پرواز را مي دهيم آن هم برای اینكه يك وقت دير به فرودگاه نرسد؟

چرا در ایران بیش از یکی دو روز خانه کسی ماندن مزاحمت است اما در اینجا مراحمت؟ باور کنیم که چهارده روز در فرانسه به همان اندازه طولاني است كه در ايران، به خصوص براي يك تهراني الاصل اصيل كه هيچ كس را در شهرستان نداشته و هرگز با ميني بوس از شهرستان مهمان رسيدن را تجربه نكرده است و به خصوص اين كه نه زبان مي دانيد و نه جايي را بلد هستيد و ميزبان بي نوا علاوه بر هزينه كردن، مجبور است چهارده روز تمام دوباره و چندباره با شما همه بناهاي تاريخي و غيرتاريخي را دوره کند.

 پ. ن. اینکه در تهران تابستان عملا پنج ماه است و تازه آخرهای شهریور از شرجي بودن هوا كم مي شود و جان مي دهد براي شمال رفتن معنایش این نیست که اينجا هم همين طور است. ايهاالناس! بدانيد و آگاه باشيد حتي در اين كشور اروپاي جنوب غربي هم تابستان دو ماه بيشتر نيست و حداقل دو هفته اي هست كه پاييز رسيده و تعطيلات تمام شده و بچه ها برگشته اند به مدرسه و مردم سر کار و واي به حالتان اگر در فكر ديدن پري رويان كنار دريا آمده ايد!

+ نوشته شده در Mon 15 Sep 2008ساعت 8:10 PM توسط حقوقدان پاریسی |

ای بابا! این وبلاگ من یک ماه و سیزده روز است که سه ساله شده و هیچ حواسم نیست! گرچه وقتی یک سال و دو ساله هم شد، هیچ حواسم نبود! 

پ. ن. من معمولا از هر وبلاگی خوشم بیاید به پیوندهایم اضافه می کنم فارغ از معامله متقابل. بعضی وقتها می بینم کسانی بدون آنکه بدانم مرا اضافه کرده اند و اتفاقا وبلاگ خوب و پرکاری دارند. این را گفتم که بگویم در صورتی که کسی مایل است به پیوندهای من اضافه شود لطفا به من یک ای میل بفرستد.

+ نوشته شده در Sat 13 Sep 2008ساعت 10:54 AM توسط حقوقدان پاریسی |

خورشید خانم از من خواسته بود كه راجع به قانون حمايت از خانواده مطلبي بنويسم كه درست مصادف شد با آمدن مامان و بابا و نشد. آنقدر هم در اين باره نوشته شده كه لازم نيست من چيزي اضافه كنم به خصوص با توجه به اينكه فعلا هم از دستور كار مجلس خارج شده. اما این مطلب را برای یادآوری به کسانی می نویسم كه مي گويند اين نوع قوانين مشكل آنها نيست و مربوط مي شود به خانواده هاي طبقه مذهبي يا « پايين » اجتماع كه خودشان هم ظاهرا با آن مشكلي ندارند و تازه به ما ایراد می گیرند که چرا می خواهیم جلوی اجرای حکم خدا را بگیریم.

 اين كه اين قانون به من مربوط نيست پس من حتي حاضر نيستم در موردش بنويسم به نظرم بوي خودخواهي مي دهد. به علاوه اگر قرار باشد فقط در مورد چيزهايي اعتراض كنيم كه مستقيما به ما مربوط است كه بعيد است هيچ اعتراضي به جايي برسد. من كه كارگر يا معلم نيستم به من چه كه براي حقوق آنها اعتراض كنم، من كه هرگز دست به ارتكاب جرم نخواهم زد به من چه كه به قوانين بدوي مان اعتراض كنم، من كه همجنس گرا نيستم به من چه كه به رفتار با آنها اعتراض كنم، من كه همسر خارجي دارم كه زن دوم گرفتنش همان و به زندان رفتنش همان، به من چه كه قانون به اصطلاح حمایت از خانواده دست مردان را براي چند همسري بازتر مي گذارد ... در جايي مانند فرانسه كه اعتصاب حق قانوني افراد است، اگر مثلا معلمان اعتراض داشته باشند، كارگران و كارمندان مترو و راه آهن اعتصاب مي كنند و به اين مي گويند سوليداريته يعني همبستگي. ما بنا به اين همبستگي اجتماعي است كه بايد به قوانيني از اين دست حساس باشيم و اعتراض كنيم، نه اين كه چون مستقيما دودش به چشممان مي رود.

 بگذارید داستانی برایتان تعریف کنم که به بحث ما مربوط می شود. هفت سال پيش در دوران كارآموزي وكالت با دختري آشنا شدم كه پنج سالي از من بزرگتر بود. پدر و مادرش هر دو پزشك، خودش دانشجوي فوق ليسانس حقوق و كارآموز وكالت. چند سالي بود كه ازدواج كرده بود و شوهرش هم آرشيتكت بلبل زبان مدرن تحصيل كرده و بيست سال زندگي كرده در آمريكا. هر دو هم تابعيت دوگانه داشتند و تمام تابستانها را در سواحل يونان، ايتاليا، فرانسه و كاليفرنيا مي گذراندند. بيشتر از اين نمي گويم، حدس مي زنيد از چه نوع طبقه اجتماعي مي آمد.

 تابستان سال 82 بود. هر دوي ما مدارك وكالتمان را گرفته بوديم و هيجان زده از اين كه قرار است براي يك ماه برويم دوره آكادمي حقوق لاهه در هلند. دوره اي كه براي يك دانشجوي علاقمند حقوق بين الملل خيلي مهم است. از زمستان قبل برنامه ريزيها و نامه نگاريها و ثبت نام و غيره را انجام داده بوديم تا اين كه ويزايمان آمد. در همين حال چند وقتي بود كه دوست من به قول شوهرش « زبانش دراز » شده بود.

 روز رفتن رسيد. در فرودگاه قرار داشتيم. شوهرش همراهش بود و مثل هميشه خوش صحبت. بعد معذرت خواست از اين كه تا موقع رفتن ما نمي توانست بماند چون « كار مهمي » در شركت پيش آمده بود. سفر خوشي برايمان آرزو كرد و رفت. كمي بعد ما هم رفتيم كه كارت پرواز بگيريم. اما نه! اشكالي پيش آمده است. دوست من ممنوع السفر است! چطور؟ حتما اشتباهي پيش آمده، امكان ندارد! با نگراني زياد سعي كرديم شماره تلفن شوهرش را بگيريم. بي فايده بود. تلفن خاموش بود. حتما تصور مي كنيد چه حالي داشتيم. كم كم داشت دير مي شد و من مجبور بودم بروم اما با چه حالي.

 بعدا معلوم شد كه شوهر دوستم كه از « زبان درازي » او راضي نبوده، مي خواسته با استفاده از حق قانوني « عدم رضايت شوهر مساوي است با ممنوعيت سفر براي زن » درسي به او بدهد. بنابراين درست چند روز قبل از سفر و بدون اين كه چيزي به او بگويد و در حالي كه تا آخرين لحظه نقش بازي مي كرد، او را ممنوع الخروج مي كند. بعد هم كه دوستم بالاخره به خانه مي رسد، مي بيند جا تر است و بچه نيست. به هركس از جمله خانواده همسرش كه زنگ مي زند، ابراز بي اطلاعي مي كنند تا اين كه بالاخره يك هفته بعد يكي از دوستان شوهرش لطف می کند و به او مي گويد كه آقا براي تعطيلات به اوكراين رفته، تعطيلاتي كه يك ماه طول كشيد. يعني دوست من به صرف زن بودن از سفري كه برايش اين همه برنامه ريزي كرده بود محروم مي شود و درست در همان زمان شوهرش بدون مانع یا اطلاع قبلي از كشور خارج مي شود.

دوست من هم مهريه اش را به اجرا گذاشت كه آن موقع استثنايي بود حالا را نمي دانم : 2000 سكه طلا! كه معلوم شد كه آقا همه چيز را خيلي قبل به نام پدر و مادرش كرده بوده است، شوهرش خواست كه « سر خانه زندگيش برگردد » و حكم ناشزگي گرفت و لجبازيهاي قانوني و الي آخر. اين مثال يعني شتري (قانونی) كه دولت می زاید (تصویب می کند) و اگر "آقا" ميل كند در خانه شما هم مي خوابد، مهم نيست كه از چه طبقه اجتماعي باشيد.

 پ. ن. بعد از همه اين گير و دارها با هم « آشتي » كردند اما نهايتا سه سال قبل از هم جدا شدند.

 پ. ن. ۱. برای این که یک طرفه به قاضی نرویم به نوشته های قبلی نگاهی بیندازید.   

+ نوشته شده در Wed 10 Sep 2008ساعت 11:1 AM توسط حقوقدان پاریسی |

اين چند روزي كه مامان و بابا اينجا بودند، نهايت سعيمان را كرديم كه هر چه بيشتر بهشان خوش بگذرد و چيزهايي را ببينند كه وقتي بر مي گردند به قول بابا اگر تا ده سال هم مسافرت نروند اشكالي نداشته باشد. چون فكر مي كردم كه مثل خيلي هاي ديگر در تمام مدتي كه ايران بودم هيچ كاري براي والدينم نكرده ام و حالا مي خواستيم در محيطي متفاوت كمي از آن همه زحمتهايشان را جبران كنيم. اين بود كه فرانسوا سه هفته مرخصي اش را براي اين منظور گرفته بود و براي هر روزش برنامه ريزي و بعضی از بلیتها را از قبل رزرو كرده بوديم.

هفته اول را پاريس مانديم و ديدني هايش را ديديم. قصر ورساي، محله مونمارتر با آن كوچه هاي پر از نقاشهايش، كليساي سكره كر، موزه لوور، كليساي نترودام، خيابان شانزه ليزه و البته مغازه سفوراي آن!، برج ايفل، ژردن تولري، جزيره هاي سن لويي و لاسيته، پاري پلاژ ...

بعد براي ديدن قصرهاي لوار به شهر تور رفتيم و از كاخهاي شامبور كه به شومينه هاي فراوان آن معروف است، شونانسو كه به نظر من زيباترين اين كاخهاست و روي رودخانه لوار بنا شده، ويلاندري كه به باغ فرانسوي آن مشهور است ديدن كرديم.

پنج روزي بوردو بوديم تا خانواده هايمان با هم آشنا شوند. خوشبختانه رابطه خيلي زود و خوب برقرار شد. البته همانطور كه حدس مي زنيد من لحظه اي بيكار نبودم و تمام مدت نقش ديلماج را بازي مي كردم، حتي وقتي در حال مسواك زدن بودم! در اين مدت از سارلا كه شهري است قرون وسطايي، بيناك كه داراي دژي قديمي به سبك انگليسي است، سن كريستف جايي كه اولين آثار انسانهاي اوليه در آن يافت شده و موزه اي هم دارد، غار پرومساك كه شبيه غار علي صدر است البته در مقياسي كوچكتر، ترمولا، برانتوم كه ونيز دوردوين ناميده مي شود، ديدن كرديم. اين وسط هم تولد من بود و اولين تولد من در فرانسه بعد از چهار سال (چون نمي دانم چرا هر سال درست روز تولدم جايي غير از فرانسه بوده ام). تولدي كه عزيزانم را همراه داشتم، شب خيلي خوبي بود و بخش بزرگي از  فاميل و دوستان جمع. اين جا بود كه مامان و بابا با دو پديده بزرگ منطقه و جهان آشنا شدند : جگر مرغابي و گوشت مرغابي با سيب زميني سارلادز. آنقدر از آن خوششان آمد كه ايوت به عنوان يكي از كادوها برايشان 12 كنفي مرغابي خريد تا با خودشان به ايران ببرند كه از قرار معلوم كلي هم خاطرخواه پيدا كرده است! (و همين طور است كه سالها بعد اين غذاها احتمالا مي شوند مثل ماكاروني كه حتي در روستاهاي ايران هم طرفدار دارند و شرط مي بندم خيلي از اين افراد حتي ندانند كه غذايي ايراني نيست.)

بعد يك هفته به بياريتز به ويلايي كه از مدتها قبل اجاره كرده بوديم، رفتيم. خوشبختانه هوا هم با ما يار بود و جز روز دوم هر روز آفتاب خوبي بود. اين بود كه روزها به گشت و گذار و عصرها به شنا و شبها هم به گشت زنی در شهر و دیدن آکروبات بازی و شنیدن دسته های موزیک محلی گذشت. در اين مدت به شهر لاروشل، اركشون و لاپالمير هم سري زديم.

متاسفانه روز آخر و در حالي كه قصد داشتيم به پاريس برگرديم، شوهر خاله فرانسوا فوت كرد و ما دوباره به بوردو برگشتيم. (مامان معتقد بود به خاطر آبی است که ایوت به سبک ایرانی پشت سر ما ریخته بود!) اين باعث شد كه سفرنامه نويسي بابا كامل تر شود و راجع به مراسم عزاداري به سبك فرانسوي هم بنويسد.

شب آخر همه با هم سوار بتوموش شديم و روي رود سن گشتي زديم. بعد از خوردن شام در رستوراني كه فرانسوا در آنجا به من پيشنهاد ازدواج داده بود براي آخرين بار برنامه پاريس در شب را اجرا كرديم.

با اين كه بعد از رفتنشان چند روزي دچار مامي پاپی بلوز* شدم، اما خيلي خوشحالم. تعطيلات پر و خيلي خوبي را گذرانديم. مامان و بابا هم بار اولشان بود به اروپا مي آمدند، هر دقيقه از مسافرتشان كشف جديدي بود، از چيزهاي خيلي ساده مثل سرسبزي، تميزي، مرتب و منظم بودن، وجود اين همه غذاهاي آماده براي خانمهاي تنبل! و غيره گرفته تا مسلما آثار ديدني و زيباييهاي ديگر.

فكر مي كنم رابطه مان هم فرق خواهد كرد حالا که ديگر برايشان خانه ما، رستوران نزديك خانه كه معمولا مي رويم، مغازه اي كه از آن خريد مي كنيم، اعضاي خانواده فرانسوا، و به طور كلي دنيايي كه در آن زندگي مي كنيم چيزها و آدمهايي انتزاعي نيستند. مي شناسندشان و اين خودش براي زنده بودن يك ارتباط خيلي مهم است.

 پ. ن. ممنون آقايان و خانمهاي عزيزي كه در نظرخواهي هاي دو نوشته قبلي اينقدر به من لطف داشتيد. در واقع اين پست بخشي اش به خاطر همين محبت شما نوشته شد.

پ. ن. ۱. این هم آدرس وبلاگی است که شینیونها و بافتهای موی قشنگی دارد و به سادگی توضیح داده است و من خودم البته از ساده هایش استفاده می کنم.

* برگرفته از بیبی بلوز به معنی افسردگی بعد از زایمان!

 

+ نوشته شده در Fri 5 Sep 2008ساعت 8:27 PM توسط حقوقدان پاریسی |

از سرنوشت محتوم فرار مي كنم اما دیگر وقتش است که بپذيرم كه اين آمدنهاي خوش و رفتنهاي دلگير، اين درود و بدرودهاي فرودگاهي بخشي از سرنوشت محتوم منند.

+ نوشته شده در Tue 2 Sep 2008ساعت 3:30 PM توسط حقوقدان پاریسی |