گردنم را دوست دارم. شانه هايم را هم همين طور، اما پشتم را نه. از نيمرخ كه به خودم نگاه مي كنم مي بينم كه پشتم صاف نيست، كمي خميده است. نه از كار و زحمت زياد، كه من دختري شهريم اما از شرم. شرم زن شدن كه نه با برآمدگي سينه ها، بلكه با اولين نگاههاي هيز و زبانها و دستهاي هرزه سرگردان در فضاهاي عمومي و خصوصي شكل مي گيرد. اولين « بخورم اون ليموها رو » كه باعث مي شود خيالهاي كودكانه جلوي چشمت بتركند، که ديگر متنفر شوي از آن دو ليموي كوچكي كه در بلوزت مي گذاشتي تا شبيه اسکارلت اوهارای فیلم برباد رفته شوي.
از وقتي که رسما ازدواج كرده ايم به جز خانواده ام كه اخلاق مرا مي دانند و بيچاره ها احتمالا جرات نمي كنند از اين سوالها بكنند، از دوست گرفته تا فاميل وقتي زنگ يا ميل مي زنند آن وسطها با خجالت مي گويند چه خبر؟ اشتباه نشود اين چه خبر معنايش آن چه خبرهاي قبلي نيست. معنايش اين نيست كه چه خبر از هوا يا زندگي يا سياست. معنايش اين است : چه خبر از بچه دار شدن. با اين كه خواهرم كه هفت سالي است ازدواج كرده و بچه ندارد، به من در اين مورد هشدار داده بود ولي اصلا فكرش را هم نمي كردم.
يادم مي آيد وقتي هشت نه ساله بودم براي اين كه بفهميم پدر و مادر دوستانمان چه سالي ازدواج كرده اند يك سال به سن اولين بچه اضافه مي كرديم. اما دست کم ده پانزده سالي هست كه وضع عوض شده است. يعني زوجها سالگرد ازدواجشان را بچه به بغل جشن نمي گيرند. همين دو رو بر خودم زوجهاي زيادي هستند كه بيش از پنج سالي از ازدواجشان مي گذرد و بچه ندارند ولي حدس مي زنم كه هزار بار از اين چه خبرها شنيده باشند. بامزه این که بعضي وقتها از طرف كساني این سوال را می شنوی كه مي داني حتي اگر بچه دار هم بشوي بچه ات را نخواهند ديد، یعنی اصولا به حالشان فرقی نخواهد کرد. اما عادت است ديگر بايد پرسيد.
از همين شنبه تعطيلات شروع شده است و ما هم تا سه شنبه آينده در ارکشون (Arcachon) اطراق كرده ايم.
تعطيلات طولاني ای كه از اول ژوييه شروع و تا پايان اوت ( 2 ماه ) ادامه مي يابد و يكي از مهمترين دلمشغوليهاي مردم است. زندگي رنگ ديگري به خود مي گيرد. از ماهها قبل خانه هاي ويلايي كنار دريا يا در كوهپايه اجاره شده اند و روزهاي شنبه اتوبانهايي كه به طرف جنوب مي روند ترافيك سنگيني دارند. برنامه هاي عادي تلويزيون قطع مي شود و برنامه هاي جديد جاي آنها را مي گيرد. بخشي از اخبار هواشناسي به هواشناسي كنار درياها اختصاص مي يابد و بخشي از اخبار به شناساندن جاهاي ديدني.
اگر كار اداري عجله اي داريد بايد از خير آن بگذريد چون همان داستان يك روز قير نيست و يك روز قيف است. مثلا براي تمديد گذرنامه معمولا 3 هفته وقت لازم است اما در طول تعطيلات دو ماه وقت مي برد. جلسات مهم كاري به بعد از تعطيلات موكول مي شود.
در فرانسه افراد معمولا پنج هفته مرخصي دارند ( كه البته نيمي از آن براي انجام كارهاي اداري تلف نمي شود! ) معمولا افرادي كه به تعطيلات تابستانی مي روند و تعداد آنها هم زياد است سه هفته مرخصي مي گيرند كه يا دو هفته آن در ژوييه است و يك هفته در اوت يا برعكس و بقیه آن را برای تعطیلات زمستانی کنار می گذارند.
لباسها رنگی و البته سبک، گاهی بسیار سبک می شوند! کنار دریا پر می شود از دخترها و پسرهای پری رو، زنان و مردان تمام روز دراز کشیده زیر آفتاب، بچه های در حال ساخت قلعه و بازنشستگانی که روی صندلی های تاشو نشسته و در حال پرچانگی اند. برنزه شدن نشانه خوبي است. نشانه اين كه درآمدت آنقدر خوب است كه بتواني در ماشينت بنزين ليتري ۱.۶ يورويي ( ۲۴۰۰ تومان ) بريزي و پوستت را اين طور كنار دريا بسوزاني! به خصوص اين پوستهاي سفيدي كه سوزاندن درست و حسابيش حداقل يكي دو هفته كار دارد!
پ.ن. وقتي مي شنوم كه دوستانم در آمريكا يا كانادا فقط سه هفته در سال مرخصي دارند، خیلی وقتها صبحانه را توی ماشین یا سر کار می خورند و كار و كار و كار حرف اول را مي زند، مي بينم اين نحوه زندگي، يعني كار به جاي خود و تفريح به جاي خود، عجب با روحيه من سازگارتر است!
نوشتن تزم را تمام كرده ام و در حال پياده كردن نظرات استاد و بازخواني آن هستم. بازخواني كه چه عرض كنم. فصل اول را تقريبا دارم از نو مي نويسم! با اين كه مي دانم اگر بخواهم اين قدر كمال گرا باشم يك سه سال ديگر هم بايد صرف بازنويسي كنم. چون بديهي است كه در طول اين سه سال زبان فرانسه ام پيشرفت كرده است و ديگر متنهاي نوشته شده سه سال پيش به نظرم خوب نيستند.
از طرف این خانم مهربان دعوت شده ام كه بگويم چه خوابهايي را به تكرار مي بينم. راستش از آنجايي كه اصولا آدم بسيار نو دوست و تنوع طلبي هستم! خوابهايم تكراري نيستند اما موضوع و مكان خيلي از آنها تكراري است. يعني از وقتي به اينجا آمده ام تقريبا بيش از 90 درصد خوابهايم در ايران مي گذرد و مربوط است به خانواده ام. اين طوري هفته اي چهار پنج بار ايرانم و وقتم با دوستان و فاميل مي گذرد! با هم حرف مي زنيم، خريد مي كنيم، مسافرت مي رويم، مهماني و عروسي مي رويم، بعضي وقتها دعوا مي كنيم و غيره و غيره.
حالا كه اين حرفها شد بگذاريد آخرين خوابم را مربوط مي شود به همين 10 دقيقه قبل بگويم. خواب ديدم كه ايرانيم و عروسي پسر عموي پدرم دعوتيم ( بگذريم كه اين پسر عمو 8 سالي است ازدواج كرده. ) و همه ساعتهاست منتظر مامان داماد هستيم. من حواسم هست كه دامني كه همين امروز خريده ام را باید بپوشم اما حواسم نيست كه بگویم داریم بی خودی وقتمان را تلف می کنیم چون که مامان داماد چند سالي است عمرش را داده به شما! واقعا كه دنیای خواب دنياي عجيبي است.
شما هم اگر مثل من هنوز به اهميت سگ در زندگي انسان فرانسوي خوب پي نبرده ايد مسلما لحظه اي شك نخواهيد كرد كه اين دو مبل كوچك زيبا براي بچه ها در سالن ویلای روتچیلد گذاشته شده است! خدا پدر مامان آقاي عزيز را بيامرزد كه مرا از اين ضلالت عظما نجات داد و لزوم فراهم آوردن همه گونه وسایل آرامش حیوانات خانگی آن هم از نوع اشرافزاده اش را به من یادآور شد!