تبليغاتX
حقوقدان پاریسی

 

عروسي و ماه عسل به چشم برهم زدني گذشت. بازگشت به زندگي « عادي » چندان كار ساده اي نيست! درست مثل سيندرلا قبل و بعد از نيمه شب مي ماند!

 

پ. ن. از آرزوهای صمیمانه و تبریکهای محبت آمیزتان خیلی ممنونم.

 

+ نوشته شده در Mon 19 May 2008ساعت 11:21 AM توسط حقوقدان پاریسی |

 

زمان : شنبه 10 مه 2008، 21 ارديبهشت 1387.

مكان : شهرداري يكي از شهرهاي جنوب غرب فرانسه.

ساعت : 30 : 15.

هوا : مطبوع و بهاري.

افراد حاضر : حدود 55 نفر.

 

من و فرانسوا پيمان عشق خود را در مقابل همه كساني كه دوستشان مي داريم تكرار مي كنيم.

 

پ. ن. اوف! نگهداشتن اين سر تا امروز اصلا كار آساني نبود!

 

+ نوشته شده در Sat 10 May 2008ساعت 11:7 AM توسط حقوقدان پاریسی |

 

نام آقايي كه برنده بخت آزمايي شده، محمد است. مجري برنامه از او مي پرسد : هميشه بازي مي كرديد؟ برنده مي گويد نه. يك شب خواب ديدم كه روي برگه اي را مي تراشم و ناگهان نوري از آن بيرون زد. خوابم را براي زنم تعريف كردم و تصميم گرفتم همان روز دو بليت بخت آزمايي بخرم. نتيجه همين است كه مي بينيد. واكنش حاضران اين است كه همه مي زنند زير خنده. باورشان نمي شود از اين خوابها وجود داشته باشد. مجري هم با لبخند مي گويد مطمئنيد خواب مي ديديد و تحت تاثير ماده اي نبوديد؟ و تلاش محمد برای ثابت کردن این که مشروب نمی نوشد و مواد مخدر نمی کشد در نظر حاضران تغییری ایجاد نمی کند.   

 

+ نوشته شده در Mon 5 May 2008ساعت 6:42 PM توسط حقوقدان پاریسی |

 این دو عکس را از بازدید همین یک شنبه از کاخ ورسای انداخته ام. عکس اول تابلویی است که لحظه ای تاریخی و حرکتی معنادار را نشان می دهد. زمانی که ناپلئون به جاي آن كه سرش را خم كرده، اجازه دهد پاپ تاج را بر سرش بگذارد، تاج را از دست او گرفته، خودش بر سر مي گذارد. به قیافه های خشمگین و حیرت زده پاپ و اطرافیان دقت کنید. (متاسفم حالا که نگاه می کنم می بینم جزییات معلوم نیست. عکس اصلی خودم بزرگ است اما اینجا جا نمی شود.) 

  

 

و اما عكس دوم را شما حدس بزنيد! راهنمايي : عكسي است كه حرص هر ايران دوستي را در می آورد!

 

                          

 

پ. ن. تابلو را نقاشی فرانسوی به نام شارل لوبرن در قرن هفده میلادی کشیده است و نامش هست "ملکه های ایرانی (افتاده) در پای اسکندر" یا "خانواده داریوش سوم (افتاده) در پای اسکندر". این تابلو همچنان معروف است به "عمه داریوش".

 

پ. ن. ۱ از دیدن این تابلو خیلی تعجب کردم یعنی اصلا انتظارش را نداشتم که کسی به داریوش سوم علاقه نشان بدهد آن هم اینطوری! بعد فرانسوا سر به سرم می گذاشت که "تو که انقدر اصرار داری که اسم ایرانی بگذاریم حالا چرا از وسط این همه اسم داریوش رو انتخاب کردی؟ فکر نمی کنی بچه همراه با مدرسه بره بازدید ورسای و همکلاسی هاش این تابلو رو ببینن چه بلایی سرش میارن؟!" من هم دفاع می کردم که منظور من داریوش اول که شاهی بزرگ، عاقل و البته پیروز بود نه داریوش سوم و کل کل همچنان ادامه پیدا کرد.

 

  

+ نوشته شده در Tue 29 Apr 2008ساعت 2:19 PM توسط حقوقدان پاریسی |

بهانه این نوشته آخرین عروسی است که دعوت بودم و در آن داماد از عروس " سر " بود و خیلی ها مانده بودند چرا پسر " به این همه چیز تمامی " با این دختر ازدواج کرده است.

عنصر عشق در خيلي از ازدواجهاي ما عنصري است غايب. نه این که حضور نداشته باشد، نه، حضورش معمولا انکار یا نادیده گرفته می شود. یعنی حتي وقتي عشقي هم در كار است، یا خجالت مي كشيم از آن بگوییم و يا چون اصولا به حساب نمی آید، از كنارش مي گذريم يا آن آخر آخرها مي گوييم خوب خيلي وقت است انگار از هم خوششان مي آيد. این طور است که هميشه خدا اين سوال پرسيده مي شود: چرا فلاني با فلاني ازدواج كرده؟ واضح است که همیشه علتی وجود دارد اما اشکال از جایی شروع می شود که جواب اين چرا " لزوما " بايد دليلي باشد عقلي، مادي، قابل اندازه و محاسبه. بنابراين جواب ها معمولا اين است چون دختر يا پسر خوشگل است، پولدار است، اين كاره است، این قدر تحصیلات دارد، خانواده اش اين طور هستند و ... اگر هيچ كدام از اين ها نباشد ابرو بالا مي اندازيم و مي گوييم چه مي دانم والله! اين چه مي دانم والله همان عشق است که نه تنها اهمیتی ندارد بلکه اصولا احمقانه است!

بعد هم تصور اين كه كسي با كسي فقط به دلايل بالا ازدواج كند آسان تر است و راحت تر پذیرفته می شود تا اين كه فقط به خاطر عشق ازدواج كند. چون همه مي دانيم كه الان سرش داغ است و گرسنگی نکشیده تا عاشقی از یادش برود و مطمئنيم بالاخره پشيمان مي شود و يادمان مي رود كه خطر اين سرد و پشيمان شدن هميشه و در هر شرایطی بوده و هست، هميشه.

 

+ نوشته شده در Sat 26 Apr 2008ساعت 6:14 PM توسط حقوقدان پاریسی |

 

     شنبه اين هفته در برنامه on n'est pas couché خانم نويسنده اي را دعوت كرده بودند به نام شاهدخت جوان. علت دعوت، كتاب جديد اين خانم به نام لال* بود. بااین که خوابم می آمد به اصرار " آقا " نشستیم تا ببینیم این هموطنمان چه می گوید. خانم مزبور توانست ظرف پنج دقيقه اطلاعات زير را به بينندگان منتقل كرده (و رنگ مرا از فرط خشم از سفيد به قرمز آلبالويي تبديل كند!) :

 

     اگر چه چين بيشتر تعداد اعدام را در دنيا دارد اما با توجه به جمعيت چين و ايران، ايران مقام اول را دارد.

     حتي در ايران امروز حتي در خانواده هاي ثروتمند و تحصيل كرده قریب به اتفاق ازدواجها تحميلي و از پیش ترتیب داده شده هستند!

اگر در ايران يك نفر را بكشي مبلغي پول مي پردازي و بدون گذراندن حتی يك ساعت در زندان موضوع تمام مي شود! ( در اين صورت معلوم نيست پس اين آدمهايي كه اعدام مي شوند و باعث مي شوند ايران به نسبت جمعيتش بالاترین ركورد اعدام را داشته باشد چه كساني هستند. ) و در صورتي كه قرباني زن باشد نصف آن مبلغ را مي پردازي.

     در ایران همه فساد مالی دارند.

     در ايران نه تنها زن متاهل بلکه حتي زن غير متاهل هم در صورت ارتكاب زنا سنگسار مي شود!

 

     بقیه افراد حاضر هم که طبق معمول دل پری هم از اسلام داشتند و هم از " حکومت ملاها "** بر شوری آش افزودند و کلی ابراز احساسات کردند که " او لالا! چه وحشتناک! "

 

     من اصلا موافق اين عقيده نيستم كه « هيس! از هيچي حرف نزنيم كه آبرومون مي ره! » اما معتقدم اول، هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد. شما كه به عنوان نويسنده يك كتاب دعوت شده اي بهتر است به صحبت در مورد كتابت بسنده كني ( همان کاری که نویسنده دعوت شده دیگری در همین برنامه کرد ) نه این که در پنج جمله، در يك برنامه غير تخصصي غیر جدی كه عامه مردم آن را نگاه مي كنند، بدون دادن هيچ پيش زمينه اي، با این تلخی و خامی و به این صورت کلی و متعصبانه در مورد همه مشكلات اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، سياسي و ... داد سخن بدهی. دوم، شكر خدا مشكلات ما آن قدر بزرگ هستند كه لازم نباشد براي داغ كردن تنور و خوشايند مخاطب دروغ را به راست بافت و فروخت.

 

* La Muette

 

 ** اصطلاحی در فرانسه برای حکومت ایران. Régime des mollahs 

 

پ. ن. ۱ این هم ویدیوهای مربوطه و چند ویدیوی دیگر.

 

پ. ن. ۲ داستان کتابش از این قرار است: داستان در مورد زن لالی است که قرار است طبق ازدواج از پیش ترتیب داده شده ای به عقد یک ملا درآید اما او که عاشق مرد دیگری است، یک شب با این مرد هم بستر می شود. در نتیجه خواهرزاده نوجوان او را به ملا می دهند تا زن لال از مرگ با طناب دار نجات پیدا کند.

 

پ. ن. ۳ خورشید خانم قبلا در مورد دیدگاههای این خانم اینجا نوشته.

 

 

+ نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت 9:3 AM توسط حقوقدان پاریسی |