از دو سه روز قبل از برگشت اضطراب هميشگي به سراغم آمد، انگار چیزی دارد از دست می رود بدون این که قادر باشم از پيش آمدنش جلوگيري كنم. حسرت هم دوباره به سراغم آمد. حسرت اين كه به اندازه كافي با دوستان و خانواده ام حرف نزده ام، به اندازه كافي از آنها نشنيده ام، كه دوباره بايد تركشان كنم. دلم نمي خواست از خانه بيرون بروم، گذشت ساعتها را حس مي كردم، بهتر بگويم به ساعت نگاه مي كردم و از آن مي ترسم. دو شب آخر را با خجالت اما كنار مامان خوابيدم!
در خانواده من مثل خيلي خانواده هاي ديگر عشق فقط حس مي شود، بیشتر با اعمال نشان داده مي شود، به ندرت بيان مي شود. از وقتي با فرانسوا آشنا شده ام ياد گرفته ام بی واهمه از احساساتم حرف بزنم، فقط نشان ندهم كه پدر و مادرم، خواهر و برادرم برايم عزيزند، بگويم كه چقدر دوستشان دارم، كه چقدر كمشان دارم، كه چقدر از تركشان غمگين مي شوم، تا بدانند، تا روزي كه ديگر قادر به شنيدنش نبودند حسرت نخورم. از اضطرابم برایشان حرف مي زنم. با اين كه والدينم هنوز جوانند هر بار مي ترسم كه ديگر نبينمشان. مي ترسم آخرين بار باشد.
شب آخر است و مامان همه افراد خانواده و فاميل نه چندان بزرگم را مهمان كرده است. طبق معمول چمدانم را نبسته ام، از چمدان بستن و خداحافظي بيزارم، ناخودآگاه هميشه به دقيقه آخر مي اندازمش. طبق معمول دو سه کیلویی سنگين تر از آني است كه بايد باشد، طبق معمول وظیفه شناسی غالب می شود، طبق معمول نمی توانم كتابهايي را مي خواهم با خودم بياورم، حتي كتابهاي تازه ام را. يك ساعت آخر دختر عمويم نوجوانم ناخنهايم را با مهارت مانيكور می کند. درد مانیکور عصبی ترم می کند. بعد طراحيشان مي كند. نمي دانم مي داند اگر اين كار را هم به لحظه آخر محول كرده ام براي اين است كه شايد رنگها و زيبايي ناخنها بتواند كمي از غمم را كمرنگتر كنند. با اين حال، فقط می توانم تا لحظه آخر دوام بياورم، با اشك در چشم و بغض در گلو همه را محكم در آغوش می فشارم. همه را و محكم، خدا حتما مي بخشد! از زير قرآن رد می شوم در حالي كه با احتياط می بوسمش تا رژ لبم رنگيش نكند. به كاسه آب كه در آن گلهاي سنبل شناورند نگاه می كنم. ده بار به هم قول می دهيم كه هر چه زودتر همدیگر را ببينيم. انگار مي خواهيم همديگر را مطمئن كنيم، به هم تسكين بدهيم.
با بی حوصلگی مراحل خسته کننده و طولانی بعدی را طی می کنم. وقتی سوار هواپیما می شوم یادم به چیزی می افتد و قلبم فشرده می شود، يك تاسف بزرگ با خودم همراه می آورم. آهنگهاي خيلي قديمي را كه براي بابا ضبط كرده و با خودم برده بودم، با هم گوش نكرديم. خدا مي داند چقدر افسوس مي خورم.
قسمتي از روز قبل از آمدن به خريد كتاب گذشت. كتاب خواندن يكي از مهمترین لذتهای زندگي من است. بعدها در مورد آن مفصل مي نويسم. وقتي از بازار كتاب دور باشي مدتي وقت مي برد تا بتواني دوباره وارد جریان شوی و كتابهايي را كه مي پسندی پیدا كني. خلاصه وقت گذاشتم و حسابي كتاب فروشي را زير و رو كردم. از اين كه هنوز آثار بعضي ها از جمله گلي ترقي و عباس معروفي در كتاب فروشي ها موجودند، خيلي تعجب كردم. با ديدن بعضي كتابها به گذشته رفتم، از دزيره و آنا كارنينا گرفته تا همه مي ميرند ( یکی از کتابهایی که رویم تاثیر زیادی گذاشت و بعد از قرض دادن به یکی از دوستان دیگر رویش را ندیدم! ) و جان شيفته. چشمم به كتاب جنس دوم سيمون بووار كه خورد خيلي هوس كردم آن را بخرم. اين كتاب را مثل خيلي كتابهاي ديگر خيلي زود خواندم، زيادي زود، فكر مي كنم چهارده پانزده ساله بودم. مسلما رويم تاثير گذاشت حتي اگر آن را كامل به ياد نياوردم. با اين كه برش داشتم اما نخريدمش. هنوز هم فکر می کنم هيچ لذتي بالاتر از خواندن كتاب با ترجمه خوب فارسي نيست، اما ترجيح دادم اين بار كتاب را به فرانسه بخوانم، چون حدس مي زنم تيغ سانسور صورت اين كتاب را هم زخمي كرده باشد. بالاخره توانستم چند تايي را انتخاب كنم، از جمله عطر سنبل عطر کاج فيروزه جزايري دوما و عادت مي كنيم زويا پيرزاد. چقدر چراغها را من خاموش مي كنم را دوست داشتم. شايد اولين كتابي بود كه مرا به نوشته هاي نويسنده هاي نسل جديدتر ايراني آشتي داد.
حدس ديگران باز هم درست درآمد. همه بعد از ظهر كتاب در دست فقط جواب می دادم آها، چه خوب، كه اين طور ... و همه شب به خواندن كتاب عطر سنبل عطر کاج گذشت!
حرفهاي اين چند روز اخير باعث شد در اين عقيده پابرجا تر شوم كه ايراني مهاجر مرغي است كه هم در عزا سر مي برند و هم در عروسي. هدف آساني است هم برای این طرف و هم براي آن طرف. هم بايد صورتش را در مقابل آدمهاي كوته بين غیر هموطن سرخ نگه دارد و هم در مقابل سيليهاي بعضي از هموطنانش تاب بياورد!
يكي از بهترين روزهاي تعطيلات را با قديمي ترين دوستم گذراندم. ده سالي بود كه همديگر را نديده بوديم از همان موقع كه به كانادا مهاجرت كرد. آن موقع هنوز نه اينترنتي در كار بود و نه كارتهاي تلفن به خارج به اين فراواني. مكاتبات ما در يكي دو سال اول به فرستادن دو سه نامه در سال محدود شد كه آن هم آنقدر كلاسيك بود كه هيچ نمي توانستيم از حال واقعي هم باخبر شويم. در غیاب اسبابی که قرار بود دو هفته دیگر برسند روی زمین نشستیم و چند ساعتی بار با هم از خيلي چيزها حرف زديم از غصه ها و مشكلاتمان، از خوشيها و برنامه هايمان براي آينده. خوبي دوستيهاي قديمي در اين است. ممكن است ماهها و حتي سالها هم را نبينيد اما همان صميميت باقي مي ماند. چون خطوط اصلي شخصيتي همديگر را خوب مي شناسيد، با هم بزرگ شده ايد، در خوشي و ناخوشي با هم بوده ايد، به هم اطمينان داريد، به قول قديمي ها هنوز هم بعد از سالها كافي است يكي ف را بگويد تا ديگري تا فرحزاد برود. به همين دليل است كه خيلي وقتها از خودم مي پرسم با دوستاني كه بعد پيدا مي كنم مي توانم اين درجه از صميميت و اعتماد را تجربه كنم؟ مي ترسم جوابش منفي باشد!
بعد از ده سال زندگي در كانادا تصميم گرفته اند به ايران برگردند. دليل اصلي اين است كه شوهرش هرگز از كاري كه مي كرده راضي نبوده است. نه اين كه درآمدش بد باشد اما رضايت شغلي وجود نداشته است*. با توجه به مثالهايي كه مي بينم و مي شنوم حدسهايي زده بودم اما حجب و حيا در نپرسيدن سوالي كه موجب شرمندگي سوال شونده شود، مانع از اين شده بود كه در اين مورد با هم حرف بزنیم. مي دانم كه تصميم آساني نيست و از اين جهت كه بدون فكر كردن به اين كه « حالا مردم چه مي گويند » به اين نتيجه رسيده اند كه برگشتن به نفعشان است و انجامش داده اند، شهامتشان را تحسين مي كنم.
* عدم رضايت حرفه اي دليلي است كه خيلي ها را وادار به فكر كردن به برگشت مي كند. واقعيت اين است كه در قريب به اتفاق موارد در صورتي كه مدركي دانشگاهي يا كارآموزي از كشوري كه به آن مهاجرت كرده ايد نداشته باشيد، ( ولو اين كه از دانشگاه معتبري در ايران فارغ التحصيل شده باشيد ) ممكن است انتخابهاي كاري در دسترس مورد پسندتان نباشد يعني به زبان ساده تر اگر اينجا پزشكيد يا وكيل يا آرايشگر معنيش اين نيست كه آنجا هم همان باشيد، در اغلب موارد دوباره بايد امتحان بدهيد و دوره هايي را بگذرانيد و مدرك جديد بگيريد تا اجازه همان فعاليت را پيدا كنيد در غير اين صورت مجبور به انجام كارهايي خواهيد شد كه در كشور خودتان به دلايل شخصي يا اجتماعي حاضر به انجامش نيستيد.
خيلي وقتها بعضي چيزها آنقدر به نظرم جزو بديهيات مي آيد كه دليلي نمي بينم بيشتر توضيح بدهم اما بعضی از کامنتهای مطلب زیر نشان می دهند که بدیهیات هم نسبی هستند. خیلی رک و بدون به حاشيه :
دوست داشتن كسي يا چيزي به معناي نديدن ايرادات و ضعفهايش نيست. براي همين است كه عشق كوركورانه را دوست ندارم. همسرت را دوست داري با اين كه ضعفهايش را مي بيني و اتفاقا اين دوست داشتن بسيار برتر است از آني كه كوركورانه و بدون ديدن ايراداتش احساس مي كني. اگر وطنت را با ديدن همه اين ضعفها دوست داري يعني خيلي عميق تر دوست داري. اگر هیچ ایرادی در آن نمی بینی و دوستش داری زحمت زیادی نمی کشی!
معتقدم ايران مانند هر جاي ديگري روي كره زمين خوبي و بدي دارد. آدمهايش به همچنين. اتوپيا وجود ندارد. بايد خوبيهاي همه جا را گرفت و به هم پيوند زد تا دنياي بهتري داشت. بديهي تر از اين جمله اي هست؟ پس چه اصراري است بخواهيم به همه ثابت كنيم كه ما باهوشترين، زيباترين، خونگرم ترين، شجاعترين و .... ترين مردمان دنياييم. ( اين حرفها از اساس چه فرقي دارند با دختران شانزده ساله اي كه در آشپزخانه شان كيك زرد درست مي كنند و پسراني چهارده ساله اي كه معماهاي چه مي دانم انيشتين را حل مي كنند؟) اين اصرار بر ثابت كردن اين امور غير قابل اثبات همراه با اصرار در اين كه در هر آدم معروفي يك ايراني نهفته است! چيزي نيست جز نشانه اي آشكار از حس حقارتي پنهان.
اگر بعد از بيست سال زندگي در كشوري ديگر همچنان همان ايراني ايراني هستي كه بودي به نظر من اين همانقدر غير منطقي است كه اگر بعد دو سال حتي ميدان تجريش را يادت نيايد. نه كمتر نه بيشتر. اين چه افتخاري است كه دلبخواهانه و نه از سر اجبار از كشور خودت مهاجرت كني ولی همچنان هر روز جز آش رشته و کوفته و قیمه غذايي نخوري، جز با ايراني رفت و آمد نكني، جز موسيقي ايراني گوش نكني، جز به سياست در ايران علاقه نشان ندهي، جز تلويزيون ايراني نگاه نكني و ... خنده دار اين است در بسياري موارد اين افراد عاشق ايران همانهايي هستند كه اگر ايتاليايي يا اسپانيايي نباشند، پرژن هستند و نه ايراني!، كه در هر جمله فارسيشان چهار تا لغت انگليسي است ( گرچه معلوماتشان از زبان ديگر به همان چهارتا لغت خلاصه شود! )، كه بچه هايشان احتمالا فقط یاد گرفته اند کورکورانه به کورش افتخار کنند اما داستاني از داستانهاي ايراني نمي دانند، به زحمت به فارسي حرف مي زنند و با اين حال خيلي به هيستوري ايران علاقمند هستند و دلشان مي خواهد كالچر خودشان را به همه دنيا پرزنت كنند. (عين جمله را نقل كرده ام!)
من هميشه و همچنان با اين مشكل دارم كه تا وقتي در ايرانيم حق داشته باشيم از زمين و آسمان بناليم و همه را به مدالهاي بلاهت و خباثت و خيانت و ... مزين كنيم اما تا ايراني مهاجري خواست انتقادی کند فورا بگوييم كه غربزده شده است، كه خودش را گم كرده است، كه خوب شد يك دهاتي اين ها را راه داد ...
براي كسي كه مهاجرت را انتخاب كرده است، مهاجرت همچنين عبارت از « هجرتی است از سرزميني كه دوستش نمي داشتم به خاطر مردمانش »* تلخ اما غیر قابل انکار است. خرده فرهنگهایی مانند چشم و هم چشمی، عادت به دخالت در همه امور دیگران، پرتوقعی، دیگری ستیزی، خواست یک شبه ره صدساله رفتن چیزهایی هستند که خیلی از ما را فراری می دهند چه این ور مرز باشیم چه آن ور مرز.
در آخر، گفتن این که هیچ جا ایران نمی شود و هیچ جای دنیا آدمهایی به ماهی ایرانی ها ندارد و غیره هم خیلی آسان است و هم خود پسندیمان را ارضا می کند و هم به مذاق خوانندگان خوش می آید. اما علاوه بر این که " بهتر آن باشد که سر دلبران، گفته آید در حدیث دیگران "، من هيچ دليلي نمی بینم چشمم را بر روی حقیقت ببندم و به به و چه چه كنم وقتي مي بينم بعضي از هموطنانم از معتاد گرفته تا فاحشه از آخوند گرفته تا مختلس را بي محاكمه بر دار مي خواهند، كه خود را قدیمی ترین و متمدن ترین انسانهای کره خاک می پندارند اما وقتي رانندگي مي كنند از ادب و مراعات بويي نبرده اند، كه ذهنيتشان را هنوز قشر ضخيمي از مردسالاري، نژاد پرستي ( رجوع كنيد به اظهار نظرهاي مشعشع در مورد عربها و سياهان و یهودیها ) و خرافات فرا گرفته است، که خودنمایی، ریاکاری و منفعت طلبی بخش قابل توجهی از انگیزه هایشان را تشکیل می دهد، که به تماشای اجرای قوانین مترقی قطع دست و پا و سنگسار و به صلیب کشیدن و از کوه پرت کردن و شلاق زدن و اعدام در ملا عام می روند و خیلی موارد دیگر از این دست.
* احمد شاملو.
با آغاز سال نو ديد و بازديد عيد شروع شد. زيباترين روزهاي من از همين جا آغاز مي شود.
با چشیدن آن حس تازه شدن، نو شدن، عوض شدن همراه با توپ و نقاره سال نو، چيزي در تو تغيير مي كند. آن لذتی را مزه مزه مي كني كه وقتي نوئل مي رسد نداري. چون هنوز نوئل برايت « وسط سال » است. تازه مي فهمي دلت براي چه چيزي تنگ شده است. براي آن سرزده رسيدنها و با هم چيزي خوردنهاي بدون تشريفات، آن در آغوش فشردنهاي صادقانه، آن وسواس برای به یاد آوردن و هدیه دادن چیزهایی که می دانند خوشحالت می کنند، آن آدمهايي كه از آن طرف شهر مي آيند تا حتما تو را قبل از برگشتن ببينند، آن آدمهايي كه تا مي فهمند آمده اي تلفن مي زنند تا مطمئن شوند حتما به عروسي پسرشان مي آيي « گرچه كارت براي آقا و بانو فرستاده شده است ».
اين محبتهاي بي ريا تو را در خود غرق مي كنند، تازه مي فهمي چرا به ايران مي آيي، به ايران نمي آيي براي ديدن مدرنيته، تسهيلات، پاكيزگي و نظم. به ايران مي آيي براي محبتي كه هنوز در آدمها حس مي كني، براي شنيدن پرسشهاي تمام نشدني و كنجكاوانه اي كه مي كوشند فراي كليشه هاي ماهواره ها و تلويزيون ملي روزنه اي به دنياي ديگر باز كنند، براي شور و شوق مردم در لذت بردن از همان چيزي كه دارند، براي تقسيم و تكرار خاطره هايي كه جز انفکاک ناپذیر تو اند. همين هاست كه لبخند را به صورتت برمي گرداند. چشمهايت را مي شويي. صفهاي طولاني بانك؟ فرصتي است براي شنيدن فارسي از دهان اين همه هموطن، چيزي كه در فرانسه كم داري. ترافيك و شلوغي خيابانها؟ غنيمتي است براي بيشتر كنار خانواده بودن در مسير، براي بيشتر گوش دادن به چيزهايي كه دوست دارند، به اتفاقاتي كه افتاده و تو نبوده اي، گره باز مي شود، ديگر فكر نمي كني پدر و مادر، خواهر و برادرت را گم كرده اي، حس خوش نزديكي و همخونی باز مي گردد.
تازه مي فهمي اين خارجيها كه به ايران مي آيند چرا نمي روند پيست ديزين يا شهركهاي ويلايي كنار درياي خزر. تصميم مي گيري دفعه بعد كه به ايران آمدي نروي شمال بروي عشاير استان فارس را ببيني و خانه هاي گلي كوير را.
روز اول و دوم رسیدن به خريد مي گذرد. از بالاي خيابانمان همين طور دستفروش نشسته است تا پايين. وسط راه پاساژ است كه اوقاتت نمي گذرد اگر پايت را داخلش نگذاري. اين مي شود كه مي بيني هيچ چيز نمي خواستي بخري، بااين حال يك عالم پول گذاشته اي توي كيفت – خدا پدر اين پنج هزار توماني ها را بيامرزد ـ و همين طور خرت و پرت مي خري. آن هم چه چيزهايي، از اسفند و جا اسفندي گرفته تا قاشق و چنگال مخصوص سالاد و چيزهاي ديگري كه مطمئني فرانسوا به محض ديدنشان با چشمان گرد نگاهت خواهد كرد. يعني اينها ديگر چيست كه اين همه راه با خودت كشيده اي و آورده اي؟ اينجا پيدا نمي شد؟ تو هم مي خندي. او كه نمي تواند بفهمد، دست در دست مامان و خواهرت اين همه راه را سر بالا و سر پايين رفتن و به همه چيز سرك كشيدن چه كيفي دارد. نمي داند كه دلت برايش چقدر لك زده بوده است، كه خريد رفتن فقط براي خريد كردن نيست بلكه راهي است براي به هم نزديكتر شدن، كه با اين كه كلي كودك كار مي بيني از نوازنده و حاجي فيروز، همانی كه آقايي توي ذوقش مي زند كه صورتش به اندازه كافي سياه نيست،تا آنها كه كنار دست پدرشان از بازار جنس خريده اند تا به « بالا شهر » بيايند و شب عيدشان را رنگي تر کنند، باز سرور و شور عيد را همين طوري حس مي كني.
از كميته و كميته چي هم خبري نيست. بعدها می فهمی که حسابي صاحب مغازه هاي پاساژ را « تلكه » مي كنند تا آنها بتوانند با خيال راحت تر لباس زيرهای كلوين كلين 4 هزار توماني، دكمه سر دست هاي مون بلان 13 هزار توماني، كيفهاي شانل 40 هزار توماني و عينكهاي ورساچه 30 هزار توماني « اصل » را به مردم بيندازند. فروشنده راضي و خريدار راضي. گور پدر ناراضي كه من باشم. فروشنده يك جنس ايراني يا احتمال زياد چيني را مي خرد به ثمن بخس. بعد يا خودش يك مارك شانلي، كلوين كليني، ژيوانشي چيزي بهش مي زند، يا قبلا چيني ها زحمتش را كشيده اند و بعد مي فروشدش به 10 برابر قيمت. خريدار هم راضي است كه همه چيزش ماركدار است و نمي داند كه در همين پاريس مهد مد خيلي هنر كني يكي دو جنس ماركدار بخري و گرنه يك كيف شانل كوچك گاه سه ميليون توماني اينجا هم قاقالي همه نيست. آخر از همه گل سنبل مي خري به همان قيمتي كه در فرانسه مي خري، خواهرت را از خريد يك بلوز پلاستيكي كه مارك مانگو به آن چسبانده اند و مي فروشند 50 هزار تومان منصرف مي كني و اصرار مي كني كه « ماهي نخريم ». نمي خرند اما فردا صبح اول وقت دو ماهي سه دم به موجودات زنده خانه اضافه مي شود.
شب چهارشنبه سوري است. اما امسال از صداهاي مهيب هر ساله كه معمولا از يك ماه قبل شروع مي شود خبري نيست. در کوچه خودمان جز چند تا بچه كه از روي آتشي كه مامانهايشان درست كرده مي پرند، خبري نيست. يادت مي افتد به گونهايي كه بابا مي آورد و جعبه هاي ميوه كه از چند ماه مانده به آتش بازي جمع مي كرديد و خواهش بچه هاي كوچه كه خانم فلاني بيشتر از اين نداريد، بعد آجيلي كه مامان پخش مي كرد و چندتايي فشفشه و در آخر چهار شنبه سوري كه با وظيفه شناسي مامان خاتمه مي يافت : شيلنگ آب بر روي چوبهاي سوخته و نيم سوخته. تا اين كه دارت مد شد و دیگر هرگز از چهار شنبه سوري مثل قبلها لذت نبردی تا این که به اين نارنجكهاي مهيب رسيد.
خواهرت اس ام اس مي فرستد. از قرار يك كوچه پايين تر فقط آتش است و كمي ترقه و يك دنيا بزن و برقص. حوصله نداري بروي. عجيب نيست؟ نه چون هنوز سه روز نشده است، صدایت به شدت گرفته است، سر درد شديد داري، چشمهايت قرمز است و از همه بدتر اين كه در تهران هيچ چيز زيبايي نمي بيني. بساز و بفروشي كه تمامي ندارد. با خودت فكر مي كني كي بلاخره اين شهر تمام و قابل سكونت مي شود. اصلا روزي تمام مي شود؟ می دانی تا وقتی کارگر ارزان هست و مواد اولیه نسبتا ارزان و خانه های روز به روز گران تر و آدمهای " زرنگی " که بلدند از خاک زر به دست آوردند، این داستان ادامه دارد. یادت می افتد وقتی چند سال پیش برای اولین بار برای دوستی تعریف کردی در مملکتتان وضع چطور است از فکر این که این همه آجر و سیمان را بعد چند سال می ریزید دور، سرش سوت کشید اما آن موقع آنقدرها نفهمیدی از چه چیز انقدر تعجب کرد. خراب کردن خانه های قدیمی و کلنگی و ساختن خانه های نو که ظاهرا اشکالی ندارد. دارد؟ فكر مي كني آيا مردم مي دانند كه اين بازی " خراب كن درست كن " فقط در كشور ما خریدار دارد و بقيه مردم دنيا حق دارند در كوچه كه راه مي روند انقدر با تل ماسه و سيمان روبرو نشوند، كه حق دارند بتوانند درست در پياده رو راه بروند و انقدر مجبور نباشند ويراژ بدهند، که حق دارند در شهری " تمام شده " زندگی کنند.
در كوچه و خيابان هم فقط كثيفي مي بيني. آشغال همه جا را برداشته است. طبق معمول ملت و دولت به هم مي آيند. اولين وظيفه شهرداري كه مسلما تميز نگهداشتن شهر نيست. از اين طرف هم خانه بايد مثل دسته گل باشد، كوچه به ما چه. سطل آشغال گذاشته اند كه گذاشته باشند، كي حوصله دارد تا وسط كوچه آن هم در اين سربالايي برود، هر جا دلت خواست كيسه ها را رها مي كني، حتي گاهي درست كنار سطل آشغالهاي بزرگ در ندار! بعدا مي فهمي كه اين سطلها اول در داشته اند اما چون مردم زورشان مي آمده درش را بردارند و آشغال را توي آن بگذارند، شهرداري خودش اين زحمت را كشيده است! خوش به حال گربه ها. سبزي پلو و ماهي سفید را با نارنج و لذت مي خوري و فكر مي كني درست می شوی، هنوز يكي دو روز ديگر كار داري.
تصميم گرفتم داستان ايران را مفصلتر بنويسم براي خيلي ها كه نمي توانند ايران بروند و براي ثبت كردن حسي كه هر بار دارم. حسهايي كه چنان تغيير مي كنند كه خود من هم از آنها متحير مي مانم. اينهايي را كه مي نويسم تجربه هاي شخصيند و قرار نيست براي همه کس و همه چيز حكم صادر كنند.
راستش را بخواهيد اين بار براي ايران رفتن آن خوشحالي و هيجان سال قبل را نداشتم. از آن عجيبتر اين بود كه مي ترسيدم. نمي دانم از چه چيزي اما هراس داشتم و دلم شور مي زد. براي اولين بار فهميدم ايرانيهايي كه سالهاي سال است ايران نيامده اند چه حالي دارند و چرا در عین دلتنگی برای وطنشان هرگز بر نمی گردند تا دیداری تازه کنند. حقیقت است هر چقدر هم برايمان خنده دار بيايد و فكر كنيم چقدر ترسو هستند. از طرف ديگر من هميشه كسي را رها مي كنم تا به كس يا كسان ديگر بپيوندم يعني خوشيم هيچ وقت كامل نيست. فرانسوا را مي گذارم كه پدر و مادرم را ببينم و آنها را مي گذارم كه به فرانسوا ملحق شوم. وقتی می روم غمگینم چون تا قبل از رسیدن به گذاشتن فرانسوا فکر می کنم نه به دیدن خانواده ام و وقتی بر می گردم باز غمگینم چون به رها کردن پدر و مادرم فکر می کنم و این که دیدار بعدی چقدر دور است و نه به بازیافتن فرانسوا.
پرواز اير فرانس درجه يك عالي بود. طوري كه به اين نتيجه رسيدم كه به محض پولدار شدن محال است از آن بگذرم! از كسي كه كت آدم را به محض ورود مي گيرد، تا شامپاين و جگر مرغابي و ران مرغابي با سيب زميني دوفينوا و سه نوع پنير با نانهاي خوشمزه و انواع دسر از سبله گرفته تا بستني و ميوه. از همه مهمتر هم جاي بزرگت كه به تخت تبديل مي شود و مي تواني راحت پاهايت را دراز كني و نگران باد كردن پايت نباشي! حالا مي فهمم چرا وقتي هواپيما به مقصد مي رسد بايد صبر كنيم. چون مسافران فرست كلاس اول پياده مي شوند، از راهروي ديگري به سالن مي رسند و اسبابشان هم اول از همه مي رسد. اين بود كه هواپيما ساعت 9:45 دقيقه رسيد و من ساعت 9:55 دقيقه چمدان به دست در فرودگاهي كاملا خلوت منتظر كميته استقبال بودم! كميته استقبالي كه به دلیل دوری راه و ترافیک تقريبا يك ساعت بعد رسيد! آن هم در حالي كه فرودگاه جاي سوزن انداختن نداشت. من هم در اين فاصله به فرانسوا زنگ زدم و كلي اس ام اس فرستادم. از دوري آن كه بگذريم فرودگاه جديد خيلي بهتر از فرودگاه مهر آباد است. اول اين كه سوار آن اتوبوسها نمي شوي كه به سالن برسي و تر و تميز و نو نوارتر است. اما براي اين كه يك فرودگاه بين المللي باشد خيلي كوچكتر از آني است كه بايد باشد. نمي دانم يا هنوز كاملا افتتاح نشده است يا اين كه طبق عادت قدیمی دورتر از نوك دماغ را نديده اند.
همين امروز صبح رسيدم. پرواز شبانه براي خوش خوابها نعمت است براي بدخوابي كه من باشم مصيبت. استقبال گرم فرانسوا سختي خداحافظي از خانواده ام را كمي جبران كرد اما براي او كه جمعه ها روز خدا نيست، پس رفت تا من هم يك چهار ساعتي بخوابم. از ساعت دو تا به حال هم در اتاق توي تخت و زير پتو نشسته ام و دارم به معناي واقعي كلمه خماري دوري از اينترنت بدون فيلتر وي في پر سرعت را از سر به در مي كنم (تنها چیزی که باز کرده ام لپ تاپ است)، تلويزيون هم براي خودش روشن است. تصوير كاملي از يك تنبلي لوس خوشايند. از جريانات ايران بعدا بيشتر مي نويسم.