پارسال فكر مي كردم فقط به خاطر شلوغي عيد و كندي اينترنت نخواهم توانست از ايران بنويسم اما حالا مي دانم به علاوه به خاطر فيلتر شدن وبلاگم است كه نخواهم توانست از آنجا بنويسم.
پس از همین الان سال خیلی خوبی را برایتان آرزو می کنم. امیدوارم سال جدید برای همه مان صلح و آرامش، سلامت، موفقیت و عشق به همراه داشته باشد.
ديشب كه از رستوران برگشتيم، رفتم كتاب جدیدم، ايران انقلاب نامرئي* را بخوانم كه ديدم پاكتي لاي آن است. فكر كردم حتما فرانسوا برايم كارتي نوشته و گذاشته است. زير نگاهش، پاکت را كه باز كردم دو بليت بيرون افتاد. رفت و برگشت به تهران! انقدر باورم نمي شد كه حتي فكر كردم شاید مال پارسال باشد. دقت كه كردم ديدم اير فرانس است و به تاريخ ماه مارس 2008!
۱۰ روز كنار خانواده! اولين هديه سال نو.
مي دانم كه در اين دو روزي كه برايت داستان مامان را تعريف كردم چقدر تلاش كرده اي تا در اين شلوغي آخر سال بليتي براي ايران پيدا كني. می دانم که وقتی گفته اند فقط فرست کلاس باقی مانده، بدون لحظه ای تردید نيمي از پاداش يك سال كار را داده اي تا لبخند مرا به دست آوري. گرچه مي دانم نمي تواني اينجا را بخواني ولي به خاطر قلب بزرگ و مهربانت، به خاطر همه شاديهايي كه به من هديه داده اي، به خاطر همه غافلگيريهاي خوشايندت ممنونم. وجودت تنها دليل ماندگار شدنم شد، دليل تحمل دوري، دليل علاقه ام به کشف سرزمين تازه ام، همه دليلم برای رها کردن جایگاه تثبیت شده ام در آن جامعه و جنگيدنم براي از نو شروع کردن در اين جامعه.
نمي دانم چقدر داستانمان طول خواهد كشيد ولي همین لحظه ها است که باعث خواهد شد از انتخابم پشيمان نشوم. آينده هر چه که مي خواهد باشد.
* Iran, révolution invisible نوشته Thierry Coville.
مامان امروز صبح زنگ زده مي گويد : " ديروز رفته بوديم براي عيد شكلات بخريم همش ياد تو مي افتادم. آخه پارسال با هم رفتيم شكلات خريديم يادته؟ "
مي گويم :" ان شا الله سال ديگه. حالا خدا کنه امسال شما بتونین بياين اينجا. "
وقتي مي دانم مامان اصلا اهل قربان صدقه رفتن و حرفهاي عاشقانه زدن نيست، بر زبان آوردن اين چند کلمه حرف يعني ديگر نتوانسته جلوي خودش را بگيرد.
شنيدنش هنوز سخت است و نمي دانم بلاخره كي آسان خواهد شد.
بهانه اين نوشته بحث تلفني است كه با خواهرم داشتم.
بگذاريد وكيل شيطان شوم. اول از همه بگويم كه من به سبب سابقه وكالت در ايران به خوبي به نقايص قانون مربوط به زنان و ظلمي كه بر همجنسانم كه در دادگاههاي دادگستري سرگردانند، روا مي شود آگاهم. اما اين كه نمي شود كه هم مهر داشته باشيم و هم خرجي، در خانه بنشينيم و وقتمان را با تلفن زدن به این و آن و از سالن مانیکور به سالن پدیکور رفتن پر کنیم. كار نكنيم و اگر هم كار كرديم حقوقمان فقط و فقط مال خودمان باشد و خانواده شوهرمان هم سالي يك بار بیشتر به خانه مان نيايند و از شوهرمان بخواهيم از سر كار نرسيده، ظرفها را بشويد و در خرید کردن و غذا درست كردن كمك كند و نصف خانه را هم به نام ما كند، مسافرت ببردمان و برایمان ماشین و جواهر بخرد و ..... چرا؟ چون شنيده ايم كه در اروپا مردها در خانه كار مي كنند و همه چيز هم به طور مساوي تقسيم مي شود. بله اينها را شنيده ايم ولي نشنيده ايم كه در همان اروپا نه مهری در کار هست و نه خرجي ای. به محض شروع زندگي مشترك زن و مرد دفترچه حسابي باز مي كنند كه هر كس بر حسب درآمدش مبلغي در آن واريز مي كند و هزینه زندگي مشترك اعم از خرید و مسافرت و قسط و غیره از آن تامين مي شود و اگر مرد در خانه كار مي كند به خاطر اين است كه زن هم همان ساعت از خانه بيرون رفته و همان مسوولیتها، استرسهاي كاري، ترس از بيكاري و غيره را داشته و اگر دیرتر از او به خانه نرسد، زودتر هم نمی رسد. اگر هنگام طلاق همه چيز به تساوي تقسيم مي شود به این دلیل است که زن هم در فراهم کردن نیمی از آن اموال سهم داشته است.
تلاش كنيم براي بالا بردن تواناييهايمان و داشتن حقوق برابر و نه به بهانه مظالمي كه بر ديگران مي رود، بر گرده شريك زندگيمان سوار شدن. و یادمان نرود که اولا ازدواج تصمیمی است برای با هم زندگی کردن نه راهی برای پولدار شدن. ثانیا ارزیابی یک موضوع در خارج از ظرف آن یا به بیراهه رفتن است یا به بیراهه کشاندن.
پ.ن. توضیح واضحات: باز نگویید که همه این طور نیستند و استقرای ناقص درست نیست و غیره. ناگفته پیداست که مصداق یک مثال همه افراد نیستند بلکه آن مثال نشانه ای است از یک طرز تفکر که ممکن است پیروان زیادی داشته باشد یا نداشته باشد.
کاش بدونم از کدوم جاده میای تا دو تا دستامو دروازه کنم
گریه هامو سر بدم رو دامنت، روی سینت نفسی تازه کنم
کاش بدونم از کدوم جاده میای تا بشینم لحظه ها به انتظار
دو تا چشمام فانوس جاده بشن تا ببینی جاده ها رو در شب تار
غروب است و دارم این آهنگ را گوش می دهم، فرانسوا درست کنار من نشسته و در حال روتوش عکسهایی است که از سفر آخر هفته مان به اتروتا* انداخته است.
به مصداق هنر می جمله بگفتی عیبش نیز بگوی**باید بگویم برای من عاشق شعر و موسیقی عدم توانایی در تقسیم این لحظه ها و ترجمه کردن این همه شعر و آهنگ عاشقانه عذابی است الیم!
*Etretat شهری در شمال غرب فرانسه (نرماندی علیا) که به صخره های بسیار بلند کنار دریایش معروف است. منظره های این شهر منبع الهام نقاشانی چون کلود مونه و اوژن بودن و نویسندگانی چون موریس لوبلان (خالق آرسن لوپن)، گی موپاسان و فلوبر بوده اند.
**اصل آن این است : عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی.
به دعوت آلمای عزیز مي نويسم. چه موسيقي را دوست دارم؟ به قول حقوقدانها يا آخوندها با سلبي شروع مي كنم تا بعد به ايجابي برسم.
تحمل هيچ آهنگ ايراني يا غير ايراني كه فقط عبارت باشد از دوپس دوپس مكرر را ندارم. به علاوه هميشه فكر مي كنم ساخت چنين آهنگهايي فقط با يك سينتي سايزر دوپس دوپس كننده! توهين به شعور شنونده است. بنابراين حدود هشتاد نود درصد از آهنگهاي ايراني از گردونه خارج مي شوند. ( يكي از سوالهاي حياتي من اين است كه چطور مي شود 30 سال در لوس آنجلس بود و اين آهنگهاي بدكيفيت را ساخت؟ و چطور مي شود از اين آهنگهاي بي كيفيت در تهران كپي برداري كرد؟ جريان اصلش چيه كه كپيش باشه. )
آشنايي با فرانسوا و هزاران قطعه موسيقي باعث شد كه توقعم از موسيقي خيلي بالاتر برود اما ذوق ايراني من باعث مي شود كه همچنان متن ترانه برايم مهم باشد. چون در واقع ما اول متن را مي نويسيم بعد رويش آهنگ مي گذاريم يعني متن مهم است و موسيقي اغلب فقط همراهي كننده است همین طور هم هست که آهنگی که در خاطر ما شنونده ها می ماند به خاطر متنش است نه موسیقیش. در حالي كه براي غير ايرانيها موسيقي خيلي مهمتر از متن است براي همين اغلب اول موسيقي را تركيب مي كنند و بعد روي آن متن را مي نويسند.
معمولا آهنگ رويم تاثير مي گذارد نه خواننده. يعني مي توانم آهنگهاي زيادي را نام ببرم كه خواننده شان را حتي نمي شناسم. در عين حال بعضي صداها را دوست دارم، مثل هايده، ستار يا فرامرز آصف، مثل فردی مرکوری، جیمز بلانت، مارك لووان.
هر روز آهنگ گوش مي كنم و اغلب حين كار كردن. بسته به حالم ممكن است شد خزان گلشن آشنايي جواد بديع زاده را گوش كنم يا سپيده سپيده فرشيد امين را يا I've got you under my skin فرانك سيناترا را! ( يا وقتي مي خواهم بروم ايران، مي خوام برم به تهران اندي را! )
براي رقصيدن همچنان آهنگهاي ريتميك را دوست دارم و اصلا نمي دانم با نود درصد آهنگهاي ايراني كه اين روزها مي شنويم چطور مي شود ارتباط از نوع حركات موزون آن هم به سبك ايراني برقرار كرد. احتمالا اين مشكل خيلي هاي ديگر هم هست چون ميبيني همان رقص را مي كنند ولي با دور تند! يا فقط بالا و پايين مي پرند! ( من اگر قرار باشد با اين طور آهنگها برقصم ترجيح مي دهم با همان نمونه اصلش مثلا Love is gone داوید گتا برقصم.)
به مجموعه موسيقي كه در لپ تاپم ريخته ام نگاه مي كنم و گذشته از پنجاه قطعه موسيقي كه خاطره موسيقي ايراني هستند، مثل آهنگهایی از بنان، مرضيه، دلكش، ويگن، ايرج... اين چند تا را بر حسب اتفاق مي نويسم :
شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم هايده، زمستون افشين، دل زارم فریدون فروغی، عشق من فرزين، دل ديوونه ويگن، Notre Dame de Paris، Santiano لوران وولزي، J’ai tout oubliéمارك لووان، Savoir aimerفلوران پاني، Emmenez moiشارل آزناوور، Comme d’habitudeميشل ساردو، Et si tu n’existais pas ژو دسن، The show must go onفردي مركوري، Let it be me دميس روسوس، I am strong enoughشر، Yesterday when I was youngروي كلارك ….
ایران دوستی يعني وقتي داري خريد مي كني، كشمش واينه به زيبايي و تميزي بسته بندي شده را برداشته باشي و وقتي كمي بعد چشمت به كشمش سياه صادراتي ايران كه طبق معمول در بسته بندي شبه غير استاندارد عرضه شده مي افتد، كشمش واينه را بگذاري و كشمش ايراني را برداري و وقتي آقاي عزيز با تعجب مي خواهد بداند چه چيزي باعث اين انتخاب "غير موجه" شده،fabriqué en République islamique d’Iran* روي بسته را نشان بدهي و ابرو بالا بيندازي.
* ساخت (صادره از) ایران.