تبليغاتX
حقوقدان پاریسی
دیدگاهها و خاطرات

 

نوستالژيك شدن من مربوط مي شود به ديدن گوبلنهايي در منطقه اوورن. داشتيم تو رستوران يك عدد تروفاد* ـ كه همانطور که ملاحظه می کنید غذايي است بسيار سبک و رژيمي! ـ مي خورديم كه چشمم افتاد به مغازه روبرو كه چه مي فروخت؟ گوبلن! با هيجان رفتم و حسابي نگاهشان كردم. اطمینان دارم اگر كمي بيكارتر بودم يكي مي خريدم. به هر حال مرا برد به سالهاي دور. آن روزهایی كه سرگرمي خانمهای ایرانی بیلیارد بازي كردن نبود بلكه گوبلن دوختن بود! اولين گوبلن من يك مرغابي خيلي ساده بود (كه نمي دانم چه بلايي بعدا به سرش آمد.) بعد مامان برايم گوبلن يك زن ژاپني خريد در كنار يك درخت گيلاس پر شكوفه . اين اثر هنري كه روزگاري جايش بر روي ديوار خانه بود، به دليل از مد افتادن گوبلن به قزيدانس سگوندق* پدری (جایی که هر چیزی را که نمی دانیم با آن چه کنیم به آنجا می فرستیم!) منتقل شد. خوب دوخته شده اما درست كه از نزديك نگاه كني مي بيني كه در پايين آن يكي دو شلال نامنظم هم هست. آخرين گوبلن خانواده ما يك گوبلن بزرگ تقريبا دسته جمعي بود كه هر كسي قسمتيش را مي دوخت! در نهايت خيلي قشنگ از آب درآمد ولي بعدها عمه خانم پدرم كه خانمي بود بسيار شيك و تهراني اصيل در اظهار نظري بديع ـ البته نه در مورد تابلوي ما بلكه در مورد تابلوي ديگري در منزل شخص ديگري ـ فرمودند كه شبيه تابلوهايي است كه در حمامهاي عمومي مي زنند! البته آن زمان هم به شک افتادیم و هم کمی بهمان برخورد اما ظاهرا چند سال بعد همه به همان نتيجه رسيدند، چون اين گوبلن هم در قزيدانس سگوندق ايام مي گذراند. بدتر از همه نخهايي بود كه مي دادند. هميشه يا رنگها زياد مي آمدند يا كم. در حالت دوم دوباره بايد مي كوبيدي مي رفتي از همان مغازه اي كه گوبلن را خريده بودي نخ جديد مي خريدي.

 

به هرحال امسال كه بروم ايران يادم باشد حداقل اولين گوبلنم را با خودم بياورم. یادگاری از اولین هنرهای دستی!

 

پ.ن. این را هم اضافه کنم که گوبلن بدون تردید لغتی است فرانسوی اما در فرانسه به آن چیزی که ما می گوییم گوبلن می گویند کاموا!

 

* Truffade

خانه ویلایی**

 

 

+ نوشته شده در  Thu 17 Jan 2008ساعت 11:7 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

 

چرا ما دخترهاي دهه پنجاه آنقدر نجيب بوديم كه هميشه از اولين روز آشناييمان با كسي مي خواستيم با او ازدواج كنيم؟ كه بايد با كسي دوست مي شديم كه آخر و عاقبتي داشته باشد؟ كه اگر او از همان روز اول دنبال آخر و عاقبتي نبود فورا خطش مي زديم؟ كه در صورتي از روزهاي دوستيمان لذت مي برديم كه مطمئن بوديم در پس آن آخر و عاقبتي هست؟ كه اگر يكي از دوستمان با كسي مي ماند كه آخر و عاقبتي با هم نداشتند، یا به هر صورتي مي خواستيم منصرفش كنيم يا به چشم ديگري بهش نگاه مي كرديم؟

         بعيد مي دانم دهه شصتي ها مثل ما باشند و اميدوارم که نباشند. از روزهايي كه هنوز نمي دانيد خانه چطور هميشه تميز و مرتب است، ظرفها هميشه شسته شده و يخچال هميشه پر، لذت ببريد. غير مذهبي ها از دوران دوستيتان و مذهبي ها از دوران نامزديتان لذت ببريد بي آنكه دائم به آخر و عاقبتش فكر كنيد!

 

+ نوشته شده در  Mon 14 Jan 2008ساعت 5:27 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

تهران كه بودم هيچ وقت فكر نمي كردم دلم براي برف تنگ شود. اما عكسهايي كه برادرم از كوچه مان، پارك نزديك خانه مان، آدم برفي بزرگي كه همراه با خواهرم و دختر عمو و پسر عموهايم ساخته بودند، صعود خودش با دوستانش به كوه انداخته بود، حسابي هواييمان كرد. ديشب همين طور كه عكسها را نگاه مي كرديم و یاد برف بازی پارسال افتاده بودیم و حساب مي كرديم كه سال ديگر همين موقع ها برويم ايران، به خودمان گفتيم اوه حالا كو تا سال آينده. اين شد كه هنوز از نه روز مسافرت سال نو برنگشته!، فرانسوا فردا را هم مرخصي گرفت كه اين سه روز برویم و صداي غژغژ برف بشنويم. هيچ وقت فكرش را هم نمي كردم كه روزي هزار كيلومتر بروم و برگردم تا بتوانم برف ببينم!

 

+ نوشته شده در  Thu 10 Jan 2008ساعت 4:41 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

از فردا حراج زمستاني در فرانسه و كل اروپا شروع مي شود. حراجي كه به مدت پنج هفته ادامه دارد اما بعد از سه هفته اول شور و شوق خود را از دست مي دهد. حراج در فرانسه اهميت زيادي دارد چون طبق آمار پنجاه درصد فرانسويان فقط در فصل حراج خريدهاي خود را مي كنند. حتي تورهايي مخصوص خريد در لندن يا پاريس وجود دارد.

 

حراج در اينجا خصوصياتي دارد كه آن را با حراجهاي معمول در ايران متمايز مي كند:

 

در مورد همه كالاها نيست بلكه مربوط است به پوشاك و وسايل خانه.

 

در خود فصل زمستان و تابستان برگزار مي شود و نه در پايان فصل. بنابراين براي زمستان سال بعد خريد نمي كني و نمي ترسي از اين كه تا سال ديگر از مد بيفتند. 

 

در مورد همان كالاهايي است كه قبل از حراج هم در مغازه وجود داشتند و نه در مورد كالاهاي بنجلي كه چون هيچ خريداري نداشته اند حراج شده اند.

 

كاملا قانون مند است و به سليقه صاحب مغازه بستگي ندارد. يعني به عنوان صاحب مغازه يا در حراج شركت مي كني يا نه. اگر شركت كردي بايد قوانينش را رعايت كني.

 

همیشه همه كالاها برچسب قيمت دارند و چانه زدن در كار نيست. (بدا به حال چانه زنان حرفه اي!) اما خوبيش اين است كه هيچ وقت در مورد قيمت كالا غافلگير نمي شوي، به رودربايستي نمي افتي يا دائم فكر نمي كني سرت كلاه رفته و بهت گران فروخته اند. در فصل حراج طبق قانون بايد قيمت شكسته شده را روي برچسب قيمت اصلي بچسباني و حق نداري به اسم حراج اول قيمت را بالا ببري و بعد مثلا قيمت را بشكني ولي در نهايت كالا را به همان قيمت اوليه بفروشي.

 

معمولا تا يك هفته بعد و در صورتي كه كارت مخصوصي كه به كالا آويزان است نكنده باشي مي تواني آن را بدون التماس!، توضيح يا پيش شرط ديگر پس بدهي يا عوض كني و مطمئن باشي كه با اخم و غرغر فروشنده مواجه نمي شوي. البته اين شرط مخصوص فصل حراج نيست و دائمي است.

 

از روز چهار شنبه شروع مي شود و هر هفته اجناس ارزانتر مي شوند. مثلا هفته اول 30 درصد قيمت اصلي، هفته دوم 50 درصد و هفته سوم 70 درصد.

 

چند تا توصيه براي خريد كنندگان تازه كار!

 

معمولا اگر دنبال جنس یا مارک خاصي هستي بايد همان روزهاي اول خريد كني اما اگر مثلا مي خواهي بلوز يقه اسكي بخري مي تواني تا هفته آخر هم صبر كني. صبر كردن تا هفته آخر اين بدي را دارد كه ممكن است سايز خودت را پيدا نكني به خصوص اگر سايزت بين 36 و 40 باشد.  

 

بهترين راه اين است كه چند روز قبل از شروع حراج چيزهاي مورد نظرت را در مغازه هايي كه معمولا خريد مي كني مشخص كني، اين طوري روزهاي حراج وقتت تلف پيدا كردن چيزهايي كه مي خواهي نمي شود. به خصوص اين كه صفهاي طولاني صبر ايوب مي خواهد و پاهاي سالم!

 

+ نوشته شده در  Tue 8 Jan 2008ساعت 1:29 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

     

همه کارهایمان باید به هم بیاید. در سیاست که باید به دنبال منافع بود به دنبال دوست می گردیم و در دنیای دوستی که باید به دنبال دوست گشت به دنبال منافع.

 

+ نوشته شده در  Tue 1 Jan 2008ساعت 1:11 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

          اگر آقای عزیزتان برای سالگرد روزی که از شما تقاضای ازدواج کرده است، شما را به رستورانی که در آن این تقاضا صورت گرفته ببرد و دوباره درخواستش را با همه عشق تکرار کند و احساس کنید که خوشبخت ترین زوج روی زمینید و و بعد که بیرون می آیید، باران نم نمی ببارد و دکوراسیون سال نوی معروفترین خیابان دنیا در دیدگانتان نور بپاشاند و ...

      پای شما درست چند قدمی مانده به پارکینگ پیچ بخورد و ساعت دوازده نصف شب به اورانس بروید و ساعت یک و نیم با پای باند پیچی از بیمارستان درآیید و ساعت دو و نیم بالاخره روی کول آقای عزیز بیچاره تان به در خانه برسید، درد داشته باشید و مجبور شوید تمام چند روز آینده را در تخت بگذرانید، اسمش را چه می گذارید جز بدشانسی؟

 

+ نوشته شده در  Wed 26 Dec 2007ساعت 2:48 PM  توسط حقوقدان پاریسی  |