دخترك از پنجره به چاله اي كه در باغچه حياط كنده اند، نگاه مي كند. دلش نمي آيد از داستانهاي اولدوز و ياشار به خصوص اولدوز و كلاغها دل بكند، اما مي داند چاره اي نيست. آنها هم در فهرست كتابهايي هستند كه قرار است در باغچه دفن شوند و رويشان گل بنفشه كاشته شود.
به لطف تروفو حالا مي داند كه كاغذ در دماي ۴۵۱ درجه فارنهایت می سوزد* اما هنوز هم نمي داند در چه دمايي جوانه مي دهد.
احتمالا از اعتصابات فرانسه زیاد شنیده اید یا دیده اید. ( حتما در اخبار سراسری تصاویرش را نشان داده اند تا معلوم شود تا چه حد کشورهای اروپایی به فساد و هرج و مرج و فروپاشی دچار شده اند!)
دولت نیکولا سرکوزی می خواهد اصلاحات مورد نظرش را به مرحله اجرا در آورد و در نتیجه این ماه تقریبا همه در حال اعتصابند از دانشجوها و وکلا بگیرید تا رانندگان قطارها و متروها.
اعتصاب در فرانسه یکی از ابزارهای مهم چانه زنی سندیکاهای صنفی و دولت است. بعد از مبارزات طولانی اعتصاب در فرانسه به عنوان یک " حق قانونی " از ۲۵ مه ۱۸۶۴ تحت عنوان قانون الیویه* به رسمیت شناخته شده، حتی در مقدمه قانون اساسی ۱۹۴۶ ذکر شده و یکی از مهمترین سمبلهای آزادی اجتماعی به شمار می آید. در نتیجه اعتصاب تحت هیچ شرایطی دستگیری و مسوولیت کیفری به دنبال ندارد. بعد از این که نمایندگان سندیکاهای کارگری و دولت با هم مذاکره کردند و توافق حاصل شد، اعتصاب تمام می شود. در واقع اعتصاب یک اعتراض دسته جمعی است برای دستیابی به خواسته های صنفی (و نه سیاسی). اعتراضی است برنامه ریزی شده. یعنی از چند هفته قبل اعلام می شود که در فلان روز اعتصاب است. از کسانی هم که به نحوی متضرر شده اند، (مثلا این که بلیط خریده اند و پروازشان کنسل شده است) رفع ضرر می شود. (البته آن بیچاره هایی که سه ساعت در ترافیک گیر کرده اند یا مجبور شده اند آن روز را مرخصی بگیرند یا در اثر فشارهای انسانی! در واگن مترو له و لورده شده اند هم که هیچ!)
پ.ن. ای کسانی که از اعتصابات قطار و مترو در فرانسه به تنگ آمده اید، این را بخوانید و باز هم مثل من خدا را شکر کنید!
پ.ن. ۲. برای مقایسه "حق" اعتصاب در ایران و فرانسه لازم نیست راه دوری بروید. اگر از آخر و عاقبت اعتراض معلمان و رانندگان اتوبوس چیزی نشنیده اید، سری به ویکی پدیای فارسی بزنید و ببینید چند خط راجع به پدیده ای به این نام مطلب نوشته شده است!
* Loi Ollivier
پدرم هميشه مي گفت قدر ايران را بدانيد كه كشور چهار فصلي است. من كه جوان كه بودم و خام! مي گفتم اين که مزیتی نیست. خوب همه جاي دنيا چهار فصل است. حالا مي دانم كه بعضي جاها دو فصل است. آن هم چه فصلهايي فصل باران و فصل بدون باران! كه بعضي جاها فصلهايش بر عكس است. يعني وقتي تو كنار دريا آفتاب مي گيري آنها در حال خريدن چوب براي شومينه اند. كه بعضي جاها هم كه چهار فصل است، فصلهايش مرتب و منظم نيست يعني مي بيني فروردين و ارديبهشت مي شود 32 درجه، خرداد و تير 22 درجه. واقعا حداقل تهران ما مملكت چهار فصلي است. يعني از دو هفته قبل از عيد بوي بهار مي آيد از دو هفته قبل از باز شدن مدرسه ها بوي پاييز و وسط تابستان هوا یکدفعه نمی شود ۱۵ درجه.
شمایی که آنجا هستید، قدرش را بدانید!
همیشه خدا پاييز براي من معني غم و غصه داشت. وقتي مي رفتم توي حياط از آن بويي كه با باد 15 شهريور مي آمد سرما به تنم مي افتاد. هنوز هم فصل مورد علاقه ام تابستان است. اما حالا پاييز رنگارنگ را هم زيبا مي بينم. نمي دانم تقصير سن بيندازمش يا فرانسوا.
« با پيامي ساده با واشنگتن آمده ام : مي خواهم قلب آمريكا را به طور پايدار دوباره تصاحب كنم. »
اصلا شک نکنید. عین جمله نیکولا سرکوزی است!
در حال نگاه كردن هركول پوارو كارآگاه خصوصي آفريده آگاتا كريستي هستم. گذشته از شخصيت پردازي و داستان، از هنري كه در طراحي لباس و انتخاب بازيگران اصلي و فرعي و وفاداري به متن به كار برده شده واقعا لذت مي برم.
آغاز رابطه عاشقانه من با صاحب سلولهاي خاكستري به سالهايي بر مي گردد كه تلويزيون ايران اين سريال را به طور هفتگي پخش مي كرد. با سماجت اين سريال را به فارسي دنبال كردم. مدتي بعد تكرارش را. بعد از آن به انگليسيش را كه درست نيمه شب از شبكه چهار پخش مي شد. اينجا به فرانسه نگاهش مي كنم كه از شبكه ت. ام . سه پخش مي شود. فرانسوا براي نوئل سال قبل سري دي وي دي هايش را به من هديه كرد. به همه اينها بيفزاييد خواندن كل رمانهايش را. چطور؟ چند سال پيش همان زماني كه تلويزيون سريال را به فارسي پخش مي كرد، پسر عمه نوجوان من تابستان را در كتابفروشي عمویش كار مي كرد و چون كتابفروشي نزديك خانه ما بود براي ناهار به خانه ما مي آمد. وقت استراحت ناهار يكي از كتابها را ـ احتمالا یواشكي ـ براي من مي آورد و من در فاصله دو ساعت آن را تمام مي كردم تا او بتواند آن را سر جایش برگرداند!
چقدر از ساعت پنج و نيم صبح بيدار شدن متنفرم.
چقدر از از ساعت شش در صف پرفكتور* ايستادن متنفرم.
چقدر از اين كه ساعت شش 10 نفر جلوي تواند و ساعت نه 22 نفر متنفرم.
چقدر از آن جوان سياهپوست كه ساعت هشت و نيم مي آيد و با پوزلبخندي همان جلو مي ايستد و از همه جلو می زند متنفرم.
چقدر از اين كه عرب قد دراز كه در جواب اعتراض مودبانه فرانسوا وحشيانه فرياد مي زند قانون قانون زور است متنفرم.
چقدر از اين زن سياهپوست كه خودش را به ندانستن زبان فرانسه مي زند تا قبل از همه كارش راه بيفتد متنفرم.
چقدر از اين كه از سر ناتواني خودم و خشونت ديگران گريه مي كنم متنفرم.
چقدر از نژاد پرستي متنفرم اما چقدر از اين قبيل مهاجران هم متنفرم.
چقدر از رسه پيسه** با اعتبار سه ماهه متنفرم.
چقدر از اين كه اين داستان بايد يك بار ديگر تكرار شود تا بلاخره كارت اقامت موقت دار شوم متنفرم.
بگذريم. تعطيلات توسن*** را عشق است و يك هفته مسافرت را.
* فرمانداري.
** برگه اقامت كوتاه مدت.
*** روز اول ماه نوامبر. روزي كه بر سر مزار درگذشتگان گل مي گذارند.
دیروز با فرانسوا و زوج ديگري از دوستانمان رفتيم لوور. ديدن نمایشگاهی به نام « آواز جهان »* هنر ايران عصر صفوي. در اين نمايشگاه بعضي نقاشي ها و آثار هنري دوره صفوي نمايش داده مي شود كه كمتر ديده شده اند. در جنب نمايشگاه هم فيلمها و تصاويري از آثار باستاني اصفهان همراه با توضيحات نشان داده شدند.
وقتي از موزه بيرون آمديم فرانسوا از من پرسيد از اين كه اين آثار و ديگر آثار باستاني ايران « به نحوي » از ايران خارج شده اند ناراحت نيستي؟ جوابم ممكن است بعضي از خوانندگان را متعجب كند. اما نه ناراحت نيستم. نه فقط به علت اين كه اگر در ايران بودند اين امنيت را نداشتند و معلوم نبود سر از كلكسيونهاي شخصي چه كسي درمی آوردند، بلكه بيشتر به خاطر اين كه موزه لوور ميليونها بازديد كننده سالانه دارد. اين موزه با قرار دادن بسياري از آثار باستاني ايران اين امكان را به ميليونها نفر مي دهد تا « ايران ديگري » را هم ببينند و اين براي من ايراني افتخار است. نه فقط چون ايراني هستم بلكه چون اجداد من كساني بودند كه دانش و هنر بشريت را چند قدمي به جلو بردند.
به علاوه وقتي ايران بوديم روزي به ديدن كاخ گلستان رفتيم. مجموعه اي واقعا تحسين كردني. اما چند نفر بازديد كننده داشت؟ بدون اغراق كمتر از 20 نفر آن هم در هواي مطبوع اواخر فروردين. از اين بيست نفر هم بسياري يا خارجي بودند يا ايرانيهايي بودند كه غير ايراني را به همراه خود آورده بودند. وقتي با پدرم راجع به موضوع حرف زدم دليل آورد كه مردم پول كافي ندارند. اما من اصلا با اين استدلال موافق نيستم. دليل؟ همان روز مي خواستم طعم « تصفيه خون » واقعی را به فرانسوا بچشانم! سر راه آب انار خريديم ليواني 2000 تومان. درست معادل بليط كل مجموعه كاخ گلستان. و همان شب در كافي شاپي در تهران قهوه اي خوردم به بهاي قهوه اي كه در كرتيه لاتن مي خوريم!
* Le Chant du Monde