تبليغاتX
حقوقدان پاریسی
دیدگاهها و خاطرات

   

    

     در خانه اي كه اسكان داده شده ام، همه چيز قديمي است. از تخت، ميز و صندليها گرفته تا پيانو و ظروف چيني و قابهاي عكس. وقتي مي گويم قديمي خيلي ها به خصوص كساني كه ايران هستند، مي گويند واي! چه بد! اما حداقل كساني كه اروپا هستند و با خانواده هاي قديمي تر رفت و آمد دارند مي دانند كه وقتي مي گوييم مبل قديمي يعني زيبا، خوش ساخت، كار شده، شيك. در خانواده هاي قديمي اسباب خانه به ارث مي رسند، از نسلي به نسل ديگر. رنگ و جلا مي گيرند و جزو افتخارات خانوادگيند.

 

     اين فرهنگ چيزي است كه در ايران جز شايد در خانواده هايي انگشت شمار اصلا وجود ندارد. فردي كه فوت مي كند، يكي دو تا از اثاثش را كه « نو » است بر مي دارند و بقيه را به خنزر پنزريها مي فروشند و تمام. همه چيز بايد نو باشد. در جهيزيه محال است يك مبل قديمي ببينيد. علاقه اي به حفظ و مرمت نيست، علاقه به نو كردن است به هر قيمتي. حتي اگر چيزي كه دور مي اندازيم اسطقس محكمي دارد و چيز نويي كه مي خريم نه شكيل است و نه با دوام.  از طرف ديگر آنقدر همه چيز بساز و بنداز است كه حتي در طول يك زندگي هم بارها بايد دورشان انداخت و يك سري ديگر خريد. اين قاعده عموميت دارد. از بكوب و بساز خانه ها بگيريد تا بكوب و بساز حكومتها.

 

     پ. ن. ۱. يادم مي آيد چند سال پيش مي خواستم صندوقچه مادر بزرگ مادر بزرگم را حداقل 130 سالي قدمت داشت و پر نقش و نگار بود نگه دارم. همه مي گفتند كه عقلم كم است كه دنبال صندوقچه اي به اين قديمي هستم در حالي كه « از اين قشنگتراش به چه نويي همه جا ريخته! » حالا كه قسمتمان اين سر دنياست و صندوقچه هم در خانه پدري خاك مي خورد. اما علاقه و تحسيني كه براي چيزهاي قديمي دارم همچنان به جاي خود باقي است.

 

     پ. ن. ۲. اين خانم وبلاگ نويس سابق را هم ديديم. خانم باريك، محجوب و خوش قيافه اي بود. با هم در يكي از رستورانهاي ايتاليايي مورد علاقه من در مركز شهر شام خورديم و كلي حرف زديم. جاي شما خالي.

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 19 Aug 2007ساعت 5:21 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

     

      مستقر شدم! ديروز با هواي ابري پاريس خداحافظي كرديم و بر خلاف تصور لاهه با هواي آفتابي، درياي آبي و البته ساته! از ما استقبال كرد. دو روز خوش ديگر را با هم گذرانديم و سه ساعت قبل با غم به هم گفتيم تا سه هفته ديگر! نه تا 19 روز ديگر! اين وقتهاست كه دقيقه ها هم شمردني مي شوند.

        

      كمي استراحت كنم و خودم را براي يك چالش ديگر آماده ذهني. تا ببينيم از اين تجربه چه عايدمان مي شود.

    

     پ .ن. ۱ تازه از چيدن وسايل و اتوكشي خلاص شدم. اين اتو كشي عجب حوصله اي مي خواهد!

     

     پ .ن. ۲ با يكي از وبلاگ نويسهاي سابق! هلندي هم قرار گذاشته ايم كه همديگر را ببينيم.  

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 12 Aug 2007ساعت 9:33 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

 

      بلاخره امروز ساعت چهار يك فصل پنجاه صفحه اي از تزم را تمام كردم. دوباره عازمم. دوباره لاهه. بله مي دانم كه خيلي عالي است و موجب ترقي است و بايد خيلي هم خوشحال باشم. اما اين دفعه واقعا دلم نمي خواهد بروم. اين را كه مي گويم فرانسوا با ناباوري نگاهم مي كند و زير زيركي مي خندد. اما اين جا كه تعارف ندارم. اين دفعه واقعا دلم نمي خواهد بروم. جدي مي گويم. نه دختر بيست ساله مجردم كه دلم به خوش گذراندن با 10 تا حقوقدانان خوش تيپ ديگر خوش شود و نه ديگر آن شور و شوق چند سال پيش كشف مجامع بين المللي در من هست. حتي اگر فرانسوا باز هم لبخند بزند. اما دعوت شده ام. جواب مثبت داده ام و چاره اي جز رفتن نيست. خدا كند زودتر اين سه هفته تمام شود.

 

      پ.ن. يك حساب سر انگشتي مي گويد كه در پانزده ماه گذشته شش ماهش را لاهه بوده ام، يك ماه و نيمش را ايران و دوباره سه هفته لاهه! هيس! اما زن ايراني داشتن هميشه هم خوب نيست!  

 

 

+ نوشته شده در  Thu 9 Aug 2007ساعت 7:33 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

 

      نشسته ام و تزم را می نویسم. اینها را که می خوانم خونم منجمد می شود و انگیزه هایم رنگ می بازند. با خودم می گویم چندین و چند میلیون صفحه دیگر باید سیاه شود تا دیگر خبری از این خبرها نباشد.   

+ نوشته شده در  Mon 6 Aug 2007ساعت 6:29 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

 

دخترك چيز زيادي از داييش به ياد ندارد. جز صداي دو رگه اش كه پشت تلفن و آيفون شباهت زيادي به صداي شوهر عمه اش دارد و قد بسيار بلندش. براي همين هم هست كه دروازه بان تيم ملي اميدش كرده اند. تازه با علي پروين هم عكس دارد. نه اين كه رفته باشد با او عكس بيندازد، نه. در استاديومي با هم روي يك نيمكت با لباس ورزشي نشسته اند. قد بلندش به كمك دخترك مي آيد وقتي كه كار بدي كرده است و قرار است تنبيه شود، داييش او را روي كتابخانه مي گذارد و به خواهرش مي گويد كه اگر دستت بهش رسيد مي تواني تبيهش كني و معلوم است كه دست مادر دخترك نمي رسد و معلوم است كه همه مي خندند و تنبيه از يادشان مي رود.

 

دخترك ساعتها در لونا پارك بازي كرد تا لحظه ديدار برسد. ترجيح مي داد كه برادرش هم آنجا باشد. اما به هيچ قيمتي نتوانسته بودند برادر چهارساله اش را راضي كنند. مي ترسيد « پاسدارها بكشندش. » دخترک نمي توانست اضطراب پدر و مادر بزرگش را حدس بزند. آخر هنوز نمي دانست كه مي توان از زندان برنگشت. در راهرويي دراز آنجا كه شيشه هايي قطور آزادهاي زنداني و زنداني هاي آزاد را از هم جدا مي كرد و تلفن بود تنها واصلشان، داييش را ديد. خجالت مي كشيد با تلفن با داييش حرف بزند. ماموري هم كه مرتب در راهرو قدم مي زد اضطرابش را بيشتر مي كرد. داييش لبخند مي زد. فقط اين صحنه به ياد دخترك مانده است. از او پرسيده بود كه چرا زير چشمش كبود است و عينك هميشگي اش را به چشم ندارد. داييش با لبخند گفته بود كه عينكش اتفاقي شكسته و چشمش به گوشه پنجره خورده است.

 

دخترك به خانه برگشت. هشت ماه انتظار كشيد كه داييش هم برگردد. روزي به خانه پدر و مادر بزرگش رفته بود. يك روز جمعه بود. زنگ زدند. در كه باز شد گريه و فرياد پيش از مادرش از در تو آمدند. تمام شد. او را كشته اند. دخترك ديد قطره اشك پدر بزرگش را كه به چه درشتي بر گونه اش دويد. پدر بزرگي كه شكار مي رفت و حتي از گرگ هم نمي ترسيد.

 

نمي دانست كه ساعت 12 شب قبل در خانه شان چه گذشته است. كه تلفن زنگ زده است. پدر و مادرش خواب بوده اند. پدرش گوشي را برداشته بود. صدايي خشن به سردي گفته بود : اعدام شده است. مادر نگران شده بود اما پدر در جوابش گفته بود كه اشتباه شده بوده است. پدر تمام شب بيدار مانده بود. يادش افتاده بود كه پدرش كه با حاج آقا موسوي اردبيلي همسايه بود، از او خواسته بود كاري بكند و او جواب داده بود : جرمش ضد انقلابي بودن است و حكمش مشخص!

 

صبح زود به برادرش زنگ زده بود. با هم رفته بودند زندان. اشتباهي در كار نبود. شماره قبر را داده بودند. گفته بودند كه خيلي خوش شانس بوده اند كه شماره قبر را داده اند. كه خيلي ها هنوز محل دفنشان معلوم نيست. كه  دنبال دردسر نگردند و چند روز ديگر بيايند، پول تير را بدهند و وسايلش را تحويل بگيرند. پدر و برادرش رفته بودند بهشت زهرا. قبر را پيدا كرده بودند. عده اي در حال دفن جنازه هاي متعدد بودند. رفته بودند كمك. دفن كنندگان گفته بودند كه تصادف كرده اند. اما مگر از كفن تصادف كنندگان خون گلوله بيرون مي زند؟

 

پول گلوله را گرفته و ساك را داده بودند. پلوور. همان پلووري كه مادر برايش بافته بود تا در شبهاي سرد زندان به تن كند، نو و دست نخورده باقي مانده بود. آخر هنوز زمستان نشده بود. عينك شكسته. يادگار لحظه دستگيري و برگه اي به عنوان وصيتنامه. چطور دانشجوي سال دوم مي تواند اين قدر غلط املايي و انشايي داشته باشد؟ ظرف پنج دقيقه محاكمه شدن و نوشتن وصيتنامه در شب اعدام بايد خيلي سخت باشد. سخت تر از ديكته هاي دخترك كوچك كلاس اولي. زندان چطور جايي است كه به آدم محكوم به اعدام اجازه نمي دهند دست كم آخرين چيزهايي را كه مي خواهد بگويد، بنويسد و آنقدر روي نوشته هايش را خط خطي مي كنند كه معلوم نشود چه نوشته است. چرا به آدم فقط يك برگه به اين كوچكي مي دهند؟ آخر آدم چطور مي تواند همه حرفهايي كه بايد مثلا ظرف 60 سال مي زده در يك برگ كاغذ به اين كوچكي جاي دهد؟

 

دخترك كلاس اولي هيچ يك از اين چيزها را نمي دانست. بعدها كه بزرگتر شد برايش تعريف كردند. اما مي ديد دوستان و آشنايان شبها به خانه پدر و مادر بزرگش مي آيند كه تسلايشان بدهند. آخر چاره اي نداشتند. مراسمي برگزار نشده بود. قدغن بود. تازه همين طوري هم چند نفر آدم مشكوك در كوچه قدم مي زدند و گاهي مانع ورود جوانترها به خانه مي شدند. آن موقع ها هنوز خيلي ها « حزب اللهي » بودند اما حتي آنها هم مي دانستند كه آن پسر قد بلند كه پاي ثابت تظاهراتهاي انقلابي بود و روز پيروزي انقلاب شيريني پخش كرده بود پسر خوبي بوده و بعضي شان پنهاني تاسف مي خوردند كه چرا آن پسر خوب « فريب » ضد انقلابها را خورده است.

 

پدر و مادرش به او مي گويند كه اگر كسي چيزي در مورد عكس روي ديوار پرسيد بگويد كه داييش شهيد شده است. او هم همين را به هم كلاسي هايش مي گويد. در قلبش مي داند كه داييش شهيد شده است. حتي در كتاب دينيش نوشته شده كه شهيد كسي است كه در راه مبارزه با حاكم جباري جانش را از دست داده باشد. اما او نمي داند كه براي بزرگترها موضوع به همین آسانی نیست.

 

خاله اش در گزينش دانشگاه رد شده است. چون نه تنها مكتبي نيست و به مسجد نمي آيد بلكه برادرش هم ضد انقلاب بوده است. براي مادرش خيلي سخت است كه جلوي بقيه بايستد و بجنگد، وقتي كه هنوز معيار رفت و آمدهاي فاميلي حزب اللهي بودن است. به مزار برادر رفتن سخت است چون هر بار بايد از خودش بپرسد كه آيا دوباره سنگ قبر را شكسته اند يا نه و اين كه باز هم فقط به صرف اين كه بر سر اين مزار رفته است، دستگيرش خواهند كرد؟ بايد گوش به زنگ باشد تا ببيند كي گالين دو پل به ايران مي آيد كه با همدردانش جلوي دفتر سازمان ملل بست بنشينند تا خون عزیزانشان پايمال نشود، حتي اگر حاج آقا بخشي ناسزا بارانشان كند.

 

دخترك بزرگ شد. تصميم گرفت حقوق بخواند در كشوري بي قانون. تصميم گرفت حقوق بين الملل بخواند در كشوري كه روسايش متنهاي بين المللي را كاغذ پاره مي خوانند. تصميم گرفت حقوق بشر بخواند در كشوري كه حقوق بشر فحش است و جرم. تصميم گرفت تزش را بنويسد در مورد اين كه چطور عينكها اتفاقي شكسته مي شوند و زير چشمها كبود. اما قبل از همه تصميم گرفت داستان كوچكش را بنويسد وقتي دید كه حتي از خون هم امید کاسبی هست. 

 

  

+ نوشته شده در  Sun 29 Jul 2007ساعت 9:20 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

سه هفته تعطیلات تمام شد. به همین زودی. جاهای زیادی را دیدیم و از دریا، ورزش و هوای آفتابی لذت بردیم اما آسمان زندگی مدتی است آبی نیست. توفان است یا رگبار نمی دانم اما بحران حتما هست.

دیشب رسیده ام. همه دعواهای اینترنتی و خبرها را خوانده ام. نظر من؟ بهتر است فعلا بدون شرح باقی بماند! 

فرانسوی وار در حال دوش و نظافت صبحگاهی، رادیو فرانس انتر گوش می دهم خانم نهال تجدد که کتابی هم به فرانسه نوشته است می گوید که در ایران لاک زدن ممکن است به شلاق ختم شود.

دمای هوا؟ ۱۷ درجه! بارانی می بارد که نگو!

برگشتن به زندگی "عادی" خیلی آسان نیست.

+ نوشته شده در  Mon 23 Jul 2007ساعت 2:14 PM  توسط حقوقدان پاریسی  |