تبليغاتX
حقوقدان پاریسی

 

انتقال قدرت از شيراك به سركوزی را به صورت زنده دنبال می كنم. بسيار تشريفاتی است. نمی دانم در جمهوريهای ديگر چطور است اما اينجا به نظرم خيلی شاهنشاهی می آيد و آدم را به ياد خانواده های سلطنتی اروپا می اندازد.

 

نيمی از فرش قرمز كه برای عبور رييس جمهور جديد خيلی دراز است،به هنگام عبور رييس جمهور قديمی جمع می كنند. رييس جمهور قديمی خداحافظی می كند و از اليزه خارج می شود. شيراك برايم سمبل الگانس فرانسوی است. سبك حرف زدن، راه رفتن، مورد خطاب قرار دادن، رفتار با بانوان...دلم برايش تنگ می شود! ظاهرا برای چند روزی به مراكش سفر خواهد كرد.

 

جمعيت زيادی از خانواده، دوستان و همفكران نيكولا سركوزی در کاخ اليزه جمعند. همسر دوم او سيسيليا كه پيراهن طلايی آستين ركابی ساده و مسلما شيكی پوشيده است. شايعه ای قوی می گويد كه در دوره دوم رای نداده است! چرا؟ چون علاقه ای نداشته كه به بانوی اول فرانسه تبديل شود! به علاوه دو پسر سركوزی از همسر اولش را براي اولين بار می بينیم. قد بلند، با موهاي بلند حالت دار بلوند. به اشراف قديمی شباهت دارند. دو دختر بلوند سيسيليا از ازدواج اولش با ژاك مرتن هنرمند فرانسوی و بالاخره پسر مشتركشان لويی. به علاوه والدين و برادران سركوزی و خانواده شان.

 

گزارشگر می گويد كه وجود كل خانواده خيلی كندی مآب و در فرانسه سابقه نداشته است. خانواده ای با بچه های متعدد، همه زيبا و لبخند به لب.

 

نشان لژيون دو نور، بالاترين نشان افتخار فرانسه را به او تقديم می كنند. می ترسم تا سر زانويش بيايد! چون مثل رييس جمهور ما خيلی بلند بالاست!

 

سخنرانی سركوزی تكرار همه چيزهايی است كه در تمام طول كانديداتوريشان گفته است. اين فيلم را بارها و بارها خواهيم ديد. بعدها هر بار بخواهند ضعف و بدقوليهايش را بشمرند!

 

بعد همراه صدها سواره نظام از طريق شانزه ليزه به طرف ارك پيروزی راه می افتند تا سرکوزی دسته گلی بر مزار نمادين كشته شدگان فرانسه گذارده، آتش آن را روشن و با سربازان و گروههای مقاومت سابق سلامی رد و بدل کند.

 

سركوزی در ماشينی سرباز است. برای اين كه بتواند در ماشين بايستد و برای مردمی كه در طول راه ايستاده اند، دست تكان دهد.

 

نكته جالب اين بود كه قبل از ورود با سالن رييس جمهور جديد و قديم با هم نيم ساعت جلسه داشتند. برای چه؟ برای اينكه ژاك شيراك رازهای كشوری را به نيكولا سركوزی انتقال دهد. رازهايی كه جز رييس جمهور هيچ كس از آنها خبر ندارد كه از مهمترين آنها، كد اتمی است.

 

فكر می كنيد در كشورهايی كه رييس كشور فقط وقتی تغيير می كند كه بميرد، رازهای كشوری كی و چگونه انتقال پيدا می كنند؟!

 

سرود ملی فرانسه، مارسييز، را می نوازند. زنده باد جمهوری! زنده باد فرانسه! 

 

دیگر بروم چمدانم را ببندم برای مسافرتی به غرب فرانسه که پنج روزی طول خواهد کشید.  

 

 

+ نوشته شده در Wed 16 May 2007ساعت 2:30 PM توسط حقوقدان پاریسی |

برای بعضی خرید رفتن است، برای بعضی آرایشگاه رفتن. برای بعضی درد و دل با دوستی یکرنگ است، برای بعضی بیرون رفتن و هوا عوض کردن. به تجربه و شگفتی دریافته ام که برای من موسیقی است. درمان دردهایی که غم، دلتنگی، بی حوصلگی، تنهایی و ... نامیده می شوند. 

http://www.youtube.com/watch?v=v8DXXi0teGg&mode=related&search=

+ نوشته شده در Fri 11 May 2007ساعت 5:55 PM توسط حقوقدان پاریسی |

 

روزی كه قرار بود فرانسوا برسد همه اضطراب داشتند. می دانستم اين اضطراب از آن طرف هم هست. نداشتن آشنایی قبلی، ندانستن زبان همديگر و تفاوتهای فرهنگی مزيد بر علت بود. من اما خاطر جمع بودم. می دانستم فرانسوا كاملا در چهارچوب استانداردهای خانواده ام قرار می گيرد. به علاوه خانواده ام را می شناسم. آدمهای آسان گير، با محبت و سخاوتمندند كه بيش از هر چيز به انسانيت فرد اهميت می دهند.

 

ساعت هشت و نيم با پرواز اير فرانس. سر ساعت فرانسوا اس ام اس فرستاد و ما به طرف فرودگاه راه افتاديم. تا وقتي كه برسيم 3 تا اس ام اس ديگر برای آنكه قدم به قدم بگويد كجاست. تازه يادم افتاد كه فرانسوا در مواردی كمی سختگير است. چقدر هلنديهايی كه در را برای آدم بعد از خود نگه نمی دارند، در آسانسور سلام نمی كنند و وقتی به آدم تنه می زنند درست معذرتخواهی نمي كنند، غير قابل تحملند. حالا دل من هم به شور افتاده بود.

 

طبق معمول فرودگاه غلغله بود. با چشمهايم دنبالش می گشتم. يك دفعه ديدمش. اولين مسافر پرواز اير فرانس بود كه بيرون می آمد. بدون آنكه بدانم چرا، اشك در چشمانم جمع شد. شايد برای آنكه برای اولين بار در ايران می ديدمش. در ميهنم و در كنار خانواده ام. شايد برای آنكه می ديدم برای لباس پوشيدن و مرتب كردن خود چقدر تلاش به خرج داده است. به سادگی خوش قيافه بود. مثل روز اولی كه ديدمش.

 

برايش دست تكان دادم و مرا ديد. از سالن بيرون رفتيم و همه خود را به هم معرفی كردند. به سادگی. به فارسی. راه افتاديم. باور نكردنی بود. از حد انتظارات من بسيار بالاتر بود. همه با هم آنقدر راحت بودند كه انگار همديگر را سالهاست می شناسند! برادرم پيشنهاد كرد دوری در شهر بزنيم. از برج آزادی تا پای كوه. به خانه كه رسيديم بوی خوش قرمه سبزی همه جا را گرفته بود.

 

واقعا باورم نمی شد. در كمتر از 5 دقيقه جرقه زده شده بود. همه باهم حرف می زدند و می خندیدند.

 

فرانسوا به ايران، خانه و فامیل ما خوش آمدی!    

 

+ نوشته شده در Tue 8 May 2007ساعت 11:14 AM توسط حقوقدان پاریسی |

 

بالاخره تمام شد. « گسيختگی آرام » برنده شد. نيكولا سركوزی با 53 درصد آرا به عنوان رييس جمهور جدید فرانسه انتخاب شد.  اولين احساس من نااميدی مطلق بود. نااميدی از اين كه مردم فرانسه چنين آدمی را به عنوان رييس جمهور برگزيدند. بحث من بر سر راستگرا بودن او نيست. چرا كه كانديدای حزب سوسياليست هم چندان آدم را خاطر جمع نمی كرد. مشكل من با خود نيكولا سركوزی، نحوه رفتار و گفتارش است. کسانی که او را می شناسند، می دانند چه می گویم.

به هر حال اين است دموكراسی. اميدوار باشيم كه در كشوری دموكرات زندگی می كنيم، جايی كه كانونها و تاسيساتی هستند كه قدرت را مهار کنند. چرا كه قدرت هميشه ميل به فساد دارد.  

  

 

+ نوشته شده در Sun 6 May 2007ساعت 9:7 PM توسط حقوقدان پاریسی |

سوار تاكسی هستم. آقای راننده تعريف می كند. دو شب پيش آقايی گفت دربست. همراه دختر و پسر 19 يا 20 ساله ای سوار شدند. آقا مامور امر به معروف و نهی از منكر بود و اين دو تا جوان را در خيابان دستگير كرده بود. به پسر گفت اهل كجايی؟ پسر جواب داد اهل تبريزم و در تهران سربازم. با اين دختر خانم چه نسبتی داری؟ يك هفته پيش با هم آشنا شده ايم اما به خدا قصد ازدواج داريم. دختر گريه می كرد. مامور به پسر توصيه می كرد در بازداشتگاه بگويد كه مزاحم دختر شده و اگر دو تا سند بياورند آزاد مي شوند. وقت پياده شدن مامور از سر می خواهد كرايه ماشين را بدهد.

 داستان راننده تاكسی كه تمام شد همه مسافرين شروع به اظهار نظر كردند. آقايی كه تا آن موقع كلی حرفهاي روشنفكری زده بود، گفت حتما دختر فراری بوده. با اين پسره همين جوری می گشته تا جايی برای خوابيدن داشته باشه. خانمی كه تمام مدت ساز مخالفت با دولت را زده بود، گفت اين جوونها هم كه ديگه شورش رو درآوردن. يه ذره آزادی بدن فوری سو استفاده می كنن. خوب می كنن كنترل می كنن. مسافر ديگر كه دختر 15 ساله ای بود گفت حتما دختره مورد داشته والا ديگه الان كسی رو نمی گيرن. حتما مانتوش زيادی باز بوده، خيلی بدجور آرايش كرده بوده يا به پسره چسبيده بوده. 

من داشتم فكر مي كردم پس كی می خواهد بگويد كه كی از قضاوت كردن دست برمی داريم؟ کی از استبداد زدگی شفا می یابیم؟ كی می فهميم كه آزادی را اعطا نمی كنند؟ که آزادی لطف كسی نيست كه هر وقت دلش خواست محدودش كند؟ كی درك می كنيم كه به دولت چه مربوط است كه كی چقدر آرايش می كند با كی و چطور می گردد؟ کی می خواهیم مقصرهای واقعی را ببینیم؟

+ نوشته شده در Wed 2 May 2007ساعت 10:15 AM توسط حقوقدان پاریسی |

خیلی از زمانی که ایران بودم به دید و بازدید عید گذشت. چون چهار سالی بود که عیدها ایران نبودم خیلی بهم مزه داد. هر روز که قرار بود مهمانی برویم با کلی ذوق و شوق لباس پلو خوریهایم را می پوشیدم و منتظر بقیه می نشستم. درست مثل زمان بچگهایم که به دستور مامان راس ساعتی خاص حاضر می شدیم و تا حاضر شویم بابا می رفت تا دستی به سر و روی ماشین بکشد.

چیزی که توجهم را جلب کرد همه گیری ماهواره بود. واقعا کمتر جایی رفتم که در آن اثری از ماهواره که چه عرض کنم تپش، PMC یا صدای آمریکا نبود. واقعا چه برنامه هایی، چه مجریهایی، چه آهنگهایی و چه فیلمهایی!

یک مشت آدم لوس، همه با موهای بور "طبیعی" و آرایش هفتاد قلم، همه متخصص همه چیز، از بوتوکس لب گرفته تا فال از راه دور، مجریهایی که فارسیشان واقعا مرغ پخته را به خنده می اندازد. خیلی ساده وسط فارسی لغتهای انگلیسی یا حتی جمله های کامل انگلیسی! Woow! I was really sick! anyway! حالا من را بگو که همه اش مواظب بودم یک وقت یک لغت فرانسه از دهانم نپرد که یک وقت کسی نگوید دو روزه خودش را گم کرده!

آهنگها! تازه بعد از سالها مسخره کردن آهنگهای هندی، چشمم به جمال خوانندگان "جدید" و "مدرنی"! روشن شد که با ریتم هندی-عربی می خواندند! آهنگها هم که همچنان و همیشه حول محور "قربون چشات بشم! فدای لبات بشم! آره عاشقت شدم...!" یا جدیدا "برو گم شو! به جهنم که رفتی! عین خیالم هم نیست! صد تا دیگه هستن!" برای موسیقی شان هم که واقعا چه زحمتی می کشند! همه بزرگان موسیقی جمعند! موسیقی همه آهنگها عبارت است از "دوپ دوپ دوپ دوپ دوپ دوپ" (من عاشق رقص ایرانی مانده ام با این ریتم چطوری می شود قر داد!)

فیلم هم یا عهد بوقی و بعضا با چه کیفیتی که اصلا نمی توانی آدمها را تشخیص بدهی! یا اینکه علنی فیلمها و سریالهای جمهوری اسلامی! حتما هم که امتیاز پخششان را خریده اند! اصلا شک نکنید!

برنامه های سیاسی هم که نگاه می کنی، از یک طرف می فهمی چرا این آقایان ۲۸ سال است که هستند و از طرف دیگر اینکه واقعا می ترسی از اینکه اینها بروند و آنها بیایند!

خلاصه اینکه واقعا جماعت پشت ماهواره خوب مردم را به مسخره گرفته اند. و ترس از اینکه عجب سلیقه مردم را پایین نگهداشته اند و پایین تر هم می برند. تازه همه کلی برایم دلسوزی می کردند که "ای وای! ماهواره فارسی نداری! آخی!" و دوستی از کانادا رسیده برایم توضیح داد که باید بروم یک مغازه فروش دیش و بگویم "Hot Bird" می خواهم!

این است اولین برنامه ام!  

 

+ نوشته شده در Mon 30 Apr 2007ساعت 11:35 AM توسط حقوقدان پاریسی |

همان طور که گفتم به خاطر فیلتر بودن وبلاگ نتوانستم از همان جا به روز کنم. با این حال شروع کردم به نوشتن تا به محض رسیدن به فرانسه منتشرشان کنم. دودل هستم که این کار خوبی هست یا نه. به نظرم مثل نان تازه ای می آید که بیات شده باشد! حالا شروع می کنم تا ببینم چه می شود.

 

سه چهار روز اول مثل ماهی بودم كه از يك رودخانه به رودخانه ديگر انتقال داده شده است. كهنگی و كثيفی شهر، تلهای خاك كه به بهانه ساخت و ساز همه جا به چشم می خورد، ساختمانهای بی قواره و درهم و برهم، بی نظمی و بی قانونی، استاندارد پايين همه چيز كه به سليقه مردم هم تسری يافته است، ترافيك و نحوه رانندگی، شلوغی و آلودگی تهران و به خصوص خشونت و عصبيتی كه همه جا حتی در فرودگاه* خود را نشان می دهد، چنان توی ذوقم زد كه اگر برای ديدار خانواده نبود، عطايش را به لقايش می بخشيدم.

 

البته تقصير خودم است. نمی دانم اين قاعده عموميت دارد يا نه. وقتی از ايران دورم آن قدر از ايران و مردم تصوير اتوپيايی می سازم كه وقتی واقعيت را می بينم به شدت سرخورده می شوم. با این که می دانم در ایران بسیار راحت تر می توانم کار کنم و زندگی مرفه تری داشته باشم، فعلا تا اطلاع ثانوی می دانم كه ديگر نمی خواهم و نمی توانم در ايران زندگی كنم. همه چيز زشت و سياه نيست. قشنگیهایی هست که هنوز مرا به آنجا می کشاند ولی اين زشتی و سياهی در آن چيزهايی هست كه اساس زندگی مادی و معنوی مرا تشكيل می دهد.

 

* در فرودگاه در حال هل دادن چرخ دستی هستم. آقایی پشت سرم می گوید: هر جا که باشی زنا بلد نیستن کار کنن. دو ساعت طول میده تا گذرنامه رو چک کنه! برمی گردم تا صاحب این سخنان پرمغز را ببینم. می بینم جاهل مرد جوانی است همراه با "ضعیفه اش" که از آلمان رسیده. با پررویی می گوید: راست می گم دیگه. نگاه کردن نداره! سرم را برمی گردانم و به خودم می گویم: به ایران خوش آمدی!

 

پ.ن. انتخاب قالب صورتی به خاطر بهار است!

 

 

+ نوشته شده در Fri 27 Apr 2007ساعت 10:58 AM توسط حقوقدان پاریسی |

بعد از مدت زيادی به خانه برگشته ام. خوشحالم و غمگين. نرسيده دلم برای خانواده ام تنگ است. با اين كه می دانم خانه من ديگر خانه پدر و مادرم نيست. اين اولين باری است كه چنين احساسی دارم. می دانم كشور من فقط ديگر ايران نيست. ايران جايی است كه در آن به دنيا آمده ام. خانواده ام در آن زندگی می كنند. وطن من است اما ديگر خانه من نيست. هر چند برايم با هر كشور ديگری فرق دارد. جايی است كه وقتی تلويزيون روشن است و من مشغول كاری ديگر، با شنيدن نامش سرم را برمی گردانم تا ببينم خبر بعدی چيست.

 

چرا در اين مدت ننوشته ام؟ جوابش ساده است. روز اول با كمال شگفتی دريافتم كه وبلاگم فيلتر است. با كارت هوشمند هم همان جواب روی صفحه می آمد. چرایش را خدا می داند و البته آقای فیلترچی. 

 

مثل اغلب كسانی كه از ايران می رسند خانه ام مانند بازار شام است. به همان شلوغی و آغشته به همان بوهای مختلف.

كمی كه جمع و جور كردم برمی گردم.  

پ.ن. ممنونم از دوستانی كه در اين مدت برايم پيغام گذاشته اند.

+ نوشته شده در Thu 26 Apr 2007ساعت 10:42 AM توسط حقوقدان پاریسی |