تبليغاتX
حقوقدان پاریسی
دیدگاهها و خاطرات

 

در حال بستن دو چمدان کوچکم هستم. طبق معمول دقیقه نود. هزار کار نکرده دارم از جمله آرایشگاه رفتن و نوشتن آخرین پستم در سال ۱۳۸۵!

پرم از احساسات مختلف و متضاد. یک لحظه با اخمهای در هم و قلب گرفته از تصور خداحافظی فرودگاه و جدایی دو هفته ای، به فرانسوا زنگ می زنم و لحظه دیگر رقصان و چرخان با آهنگ اندی به ایران:

ای بهار ای آسمون!

عیده می رم به خونمون!

داد می زنم ای جان!

دارم می رم به تهران! دارم می رم به تهران!

به هر حال به علت شلوغی عید و اینترنت کند ایران بعید می دانم به زودی بنویسم. پس از همین الان سال خیلی خوبی را برایتان آرزو می کنم. امیدوارم سال جدید برای همه مان صلح و آرامش، سلامت، موفقیت و عشق به همراه داشته باشد.

 تا بعد!

+ نوشته شده در  Fri 16 Mar 2007ساعت 8:35 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

چند روز پیش مراسم انتخاب نماینده فرانسه در اورو ویزیون (ٍEurovision) بود. امسال قرار است گروه Fatal Picard با آهنگ عشق به سبک فرانسوی (L'amour à la française) نماینده فرانسه در اورو ویزیون باشد تا انتقام همه این سالهایی را بگیرد که فرانسه با وجود پرداخت بخش مهمی از هزینه سنگین این مسابقه نتوانسته مقام اول را کسب کند. آهنگ در مورد پسری انگلیسی است که در پاریس با دختری فرانسوی قرار می گذارد و عاشق او می شود. به همین دلیل است که آهنگ به فرانسه ولی با لهجه انگلیسی غلیظ خوانده می شود. آخرین جایزه را در سال ۱۹۷۷ مری میریم (Marie Myriam) با آهنگ پرنده و کودک به خانه آورده است.

اورو ویزیون به خصوص برای کسانی که وبلاگ کامران را می خوانند نام ناآشنایی نیست! این مسابقه موسیقی برای اولین بار در سال ۱۹۵۶ برگزار شد. قواعد این مسابقه بارها تغییر کرده. مثلا در سال ۱۹۵۶ هر کشوری حق داشت دو آهنگ بفرستد ولی از سال بعد به یک آهنگ محدود شد. از سال ۲۰۰۴ علاوه بر ۱۰ کشور برتر مرحله نیمه نهایی، فقط ۱۰ کشوری که سال قبل بهترین نتیجه را کسب کرده اند به اضافه "۴ بزرگ" می توانند در مسابقه نهایی شرکت کنند. ۴ بزرگ عبارتند از انگلیس، فرانسه، اسپانیا و آلمان که بیشترین هزینه مسابقه را متحمل می شوند و حق دارند بدون گذر از غربال در مسابقه نهایی شرکت کنند.

بر خلاف آنچه معمولا تصور می شود، اورو ویزیون محدود به کشورهای اروپایی نیست بلکه درهای آن به روی همه کشورهای عضو اتحادیه اروپایی رادیو و تلویزیون (Union Européenne de radio-télévision) مانند مصر، مراکش، اسراییل، لبنان، الجزایر، تونس و سوریه باز است.

جالب این است که الزامی در یکی بودن تابعیت خواننده و کشور شرکت کننده وجود ندارد. مثلا در سال ۱۹۸۸ لارا فابیان فرانسوی نماینده لوگزامبورگ و سلن دیون کانادایی نماینده سوییس بودند.

قبلا آهنگها حتما باید به زبانهای بین المللی می بودند، اما در حال حاضر هیچ محدودیتی در زبان ترانه وجود ندارد ولی بیشتر خواننده ها ترجیح می دهند به زبانهای انگلیسی یا فرانسه یا مخلوطی از چند زبان بخوانند تا امکان برنده شدنشان را بالا ببرند.

پ.ن. چند سالی است برندگان اورو ویزیون گروههایی عجیب و غریب با آهنگهای عجیب و غریب ترند. برای همین نماینده پارسال فرانسه که یک دختر رمانتیک با یک آهنگ رمانتیک تر بود رتبه ۲۳ را به دست آورد، یکی مانده به آخر! 

+ نوشته شده در  Mon 12 Mar 2007ساعت 9:16 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

 

به امید این که به زودی برای حقوقی بسیار فراتر از حقوق مسلمی چون "برابری شهادت زن و مرد"، "برابری دیه زن و مرد" و "حق خروج از خانه بدون اجازه مرد" مبارزه کنیم.

 

+ نوشته شده در  Thu 8 Mar 2007ساعت 7:3 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

به هم ریخته ام. دولت فخیمه ایران درخواست ویزای یک هفته ای فرانسوا را رد کرده است. به همین سادگی. چرا؟

مسوول سفارت به من می گوید چون ازدواج نکرده اید. اگر ازدواج کنید ظرف دو روز ویزا را صادر می کنیم! می گویم یعنی هر فرانسوی که بخواهد یک هفته ایران بیاید باید با یک ایرانی ازدواج کند؟! در حالی که طبق قانون هر فرانسوی می تواند حتی بدون ویزا سوار هواپیما شود و در فرودگاه مهرآباد درخواست ویزا کند. این است سیاستهای جدید جذب توریست؟ جوابی ندارد که بدهد. با اینکه در فرانسه است، رفتار کارمندهای ایرانی را فراموش نکرده است. فورا می گوید خانم من کار دارم و گوشی را می گذارد.

فرانسوا زنگ می زند. با او مودب است. همان خارجی پرستی معروف. با این حال برای او دروغ دیگری سر هم می کند. می گوید: ممکن است آدرس ایران اشتباه باشد یا به تلفن جواب نداده اند یا ممکن است درخواستتان واقعا رد نشده باشد ولی به هر حال اگر ظرف ۱۰ روز از وزارت امور خارجه ایران جوابی نیاید، درخواست رد می شود. این در حالی است که ظرف ۴ روز درخواست را رد کرده اند. شک دارم که اصلا برای ایران ارسال شده باشد. می گوید دو راه دارید. یا باید در سفارت ثبت ازدواج کنید یا از طریق دفاتر خدمات مسافرتی ایرانی اقدام کنید.

به خانواده ام زنگ می زنم. پیدا کردن دفتری که برای ویزای ایران اقدام کند آسان نیست. با این حال سریع قضیه را دنبال می کنند. با دفتر خدماتی صحبت کرده اند که قول داده است ظرف یک هفته و با ۴۰ هزار تومان جواب مثبت وزارت خارجه را بگیرد تا ما دوباره از اینجا برای ویزا تقاضا کنیم. اما یک هفته مدت زیادی است به خصوص با توجه به این که تعطیلات نزدیک است. به علاوه این که وزارت امور خارجه پنج شنبه و جمعه ها تعطیل است، نمایندگیهای ایران در خارج شنبه و یک شنبه ها! یعنی عملا ۴ روز در هفته نمی توانند با هم ارتباط کاری داشته باشند! 

از طرفی از رفتار رزیمی که دولت ایران نامیده می شود شرمگینم. از طرف دیگر بیش از حد تصور ناامید شده ام. اولین سفر به ایران برای آشنایی با خانواده ام به این صورت درآمده. همه برنامه ریزیهایم بر باد رفته و هیچ میلی برای تنهایی رفتن به ایران ندارم و حتی فکر هفت سین چیدن و بودن در کنار خانواده هنگام تحویل سال نو خوشحالم نمی کند. 

فرانسوا به من دلداری می دهد. می گوید حتما باید بروی. پدر و مادرت یک سال است تو را ندیده اند. می گوید وقتی دیگر، به زودی. دوباره اقدام می کنیم. می دانم که حساب دولت ایران از مردم جداست. می دانم که خانواده ات آنقدر مهربان خواهند بود که دلم خواهد خواست دوباره و دوباره به ایران برگردم.

من نمی دانم چه بگویم. فقط خسته ام.

پ.ن ۱. وقتی برای خستگی و ناامیدی ندارم. باید سعیم را بکنم تا درهای بسته کشورم را به روی شریک زندگیم باز کنم. تا چه پیش آید.

پ.ن ۲. از همه دوستانی که برایم یادداشت گذاشتند، ممنونم. مشکل "لاینحل" به لطف یک آشنا و دویدنهای بسیار حل شد! ظاهرا فردا ویزا صادر می شود ولی این دو روز آن قدر امیدوار و ناامید شده ام که تا به چشم خودم نبینمش باورم نمی شود.

پ.ن ۳. بالاخره امروز چشممان به جمال ویزا روشن شد!

+ نوشته شده در  Wed 7 Mar 2007ساعت 10:20 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

می خواهم در مورد بازدید دیروز بنویسم اما به محض خواندن اولین وبلاگ ایرانی، می بینم که باز هم خبر دستگیری فعالان زنان است. عکسها را نگاه می کنم. دو نفر را از نزدیک می شناسم. با یکی هم دانشگاهی و همکار بوده ام با دیگری برای مدتی در پاریس همخانه. 

به قانون اساسی فارسی دسترسی ندارم. ترجمه متن اصل ۲۷ قانون اساسی که از کتابخانه آنلاین کنگره آمریکا پیدا کرده ام می گوید که برگزاری راهپیمایی و اجتماعات عمومی آزاد است به شرط آنکه بدون حمل سلاح بوده و مغایر اصول اساسی اسلام هم نباشد.

درست است که راهپیمایی حق خواهانه زنان ایران همیشه بدون حمل سلاح بوده اما بدون شک همیشه مخالف با مبانی اسلام است. اسلامی که از مهمترین اهدافش حفظ تسلط مردانه بر زنان و بر جامعه است و این هدف را به انحای مختلف دنبال می کند. اسلامی که از افتخاراتش این است که زن در مقابل هر کاری که در خانه همسرش (و نه خانه خودش) انجام می دهد می تواند مزد دریافت کند. زنی که آنقدر آزاد است که حتی می تواند در مقابل شیر دادن نوزادش حقوق بگیرد و تنها وظیفه زناشویی به معنای اخصش، "گشودن پاهایش در هر زمان و مکان" است. هر وقت که "آقایش" اراده کند.

یادم می آید در سال ۱۳۸۲ همراه با تعدادی از استادان حوزه و دانشگاه در اجلاس مشترک کپنهاگ شرکت داشتم. در مقابل ایراداتی که در مورد نادیده گرفتن حقوق زنان در اسلام گرفته می شد، یکی از آقایان حوزه که به روشنفکر و اصلاح طلب بودن معروف است "حقوقی" را که ذکر کردم به عنوان مزایای زن مسلمان بودن مطرح می کرد و به خیال خودش فکر می کرد چقدر همه را تحت تاثیر قوانین مترقی اسلام قرار می دهد.  

+ نوشته شده در  Mon 5 Mar 2007ساعت 10:1 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

من اصولا هیچ وقت اهل بچه نبوده ام و همیشه از دیدن آدمهایی که با دیدن یک بچه غش و ضعف می روند یا مهمترین دلیل ازدواج کردنشان بچه دار شدن است، تعجب کرده ام. با اینکه یک خواهر و یک برادر بعد از خودم دارم و در بچگی کلی با هم خوش گذراندیم اما هیچ کدام از اینها باعث نشده حس مادری در من به وجود بیاید.

همان حسی که به خصوص در زنان این ور آبی خیلی وقتها وادارشان می کند به هر قیمتی شده بچه ای به چنگ بیاورند. حالا چه به صورت بارداری از طریق اسپرمهای اهدایی یا برقراری رابطه هایی نامتعارف یا ناپایدار، چه به صورت فراموش کردن "کاملا تصادفی!" قرصهای ضد بارداری، وقتی با مردی هستند که با بچه دار شدن مخالف است. همه اینها هم فقط به خاطر همان اسپرم کذایی ناقابل!  

این دو روز آخر هفته به یکی از دوستانم که خیلی دلش می خواست همراه آقای عزیزش نفسی بکشد و یادی از روزهای آزادی بکند، پیشنهاد کردم پسر ۷ ساله شان را به من بسپرند.

از شما چه پنهان که این حضانت موقت به من ثابت کرد تا چه اندازه حوصله بچه ندارم، تا چه اندازه از نقاشی کشیدن، گردش بردن، رستوران رفتن، غذا خوردن و ... با یک بچه لذت نمی برم، تا چه اندازه خودخواهم و ترجیح می دهم از غذا خوردنم لذت ببرم تا اینکه همه حواسم به این باشد که "دستمالت رو ببند! با دست غذا نخور، چنگال رو این دستت بگیر کارد رو اون دست! یواش! ندو! گفتی لطفا؟ گفتی مرسی؟..." تا چه اندازه دلم نمی خواهد اسیر یک بچه شوم، تا چه اندازه حس مادری ندارم و تا چه اندازه دلم نمی خواهد بچه دار شوم.

بله می دانم که از یک طرف بچه خود آدم چیز دیگری است، که یک شیرینیهایی دارد که سختیهایش را کمرنگ می کند... و از طرف دیگر می دانم که هویت یک زن برخلاف آنچه اغلب تصور می شود در مادر شدن تعریف نمی شود، اما راستش این طور "پس زدن" هم کمی به نظرم عجیب است. فرانسوا هم که کمی نگران به نظر می رسد، دلداریم می دهد که همه اینها به این دلیل است که الان "وقتش" نیست، که وقتی "وقتش" بشود کلی هم از نتیجه مثبت تست مربوطه خوشحال خواهم شد.

پ.ن. به قول فرانسویها "ca tombe bien". همین الان تلویزیون را روشن کردم و می بینم که بحث برنامه "Toute une histoire" هم همین است.     

+ نوشته شده در  Mon 26 Feb 2007ساعت 3:21 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

در حال درست کردن کرپ هستم و فکر کردم در مورد این روز و دلیل درست کردن کرپ شیرین کمی بنویسم.

امروز مردی گرا (Mardi Gras ) است. مردی گرا در اصل عیدی مذهبی بوده، نشانه آخرین روز "پرخوری" هفت روزه. مردی گرا در کشورهای مختلف اروپایی مانند فرانسه، سوئد و ایتالیا، آمریکای جنوبی مانند برزیل، مکزیک، پاناما و برخی ایالات ایالات متحده با جشن و کارناوالهای گاهی بسیار باشکوه همراه است.

یکی از سنتهای این روز درست کردن کرپ شیرین است. به همین دلیل در بعضی کشورهای انگلیسی زبان مردی گرا به "روز کرپ" یا "روز پن کیک" (Pancake Day) معروف است.

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  Tue 20 Feb 2007ساعت 7:35 PM  توسط حقوقدان پاریسی  |