روز عشق من ۱۴ فوریه نیست. ۱۵ فوریه است. روزی فراموش نشدنی که دو سال است زندگیم را به نحو خوشایندی تغییر داده است.
بر حسب اتفاقی که یک در ده میلیون ممکن است رخ دهد، یکدیگر را یافته ایم و قرار است برای اولین بار همدیگر را ببینیم. پیشنهاد می دهی: شانزه لیزه. نزدیک محل کارت است. می پرسم چه ساعتی؟ می گویی ساعت ۷؟ ترسو هستم. از تنها بودن در تاریکی می ترسم. می گویم خوب است. چون بعدش باید سوار مترو شوم. می گویی خیلی دیر نمی شود. فکر نمی کنم بیش از یک ساعت طول بکشد.
ساعت ۶ از الیانس فرانسز (L'alliance française) بیرون می زنم. RER A را می گیرم. از ایستگاه بیرون می آیم. هوا سرد و تاریک است. به اطرافم نگاه می کنم و به طرف ارک پیروزی (Arc de Triomphe ) راه می افتم. من اول می بینمت. می بینمت که به طرف ایستگاه پایین می آیی. با وجود تاریکی هوا، صورتت را به یمن چراغهای همیشه روشن شانزه لیزه تشخیص می دهم. می بینی ام. لبخند می زنم. همان چیزی که جذبت می کند. این را بعدا می گویی. حالا با هم به طرف ارک می رویم. می پرسی از اینجا خوشم می آید. منظورت رستوران آتلیه رنو است. موافقم. مهربانی و مودب. می دانی در راه رفتن از من جلو نزنی. در را برایم باز کنی، اجازه دهی اول بگذرم، مانتو ام را بگیری و قبل از اجازه گرفتن، "تو" خطابم نکنی. می نشینیم. کوکتل سفارش می دهیم. برای من مونترآل، برای تو کالیفرنیا. شام می خوریم و به خصوص حرف می زنیم. به چشمهای میشی ات نگاه می کنم. به نظرم چه صادق می نماید. از اینکه حدودت را می دانی خوشم می آید. آدمهای زیادی "راحت" را نمی پسندم. کلاسیکها را بیشتر دوست دارم. از همه چیز، همه جا و همه کس حرف می زنیم. بیشتر از من، ایران و آنچه می کنم. فرانسه ام هنوز شکسته بسته است. مطمئنم می کنی که لهجه ام قشنگ است و نرم.
می گویم برویم؟ به ساعتم نگاه می کنم. نه! باور کردنی نیست. ۵ ساعت گذشته است! گذشت زمان را حتی حس نکرده ایم. شلوغی همیشگی شانزه لیزه هم یارمان بوده است. پیشنهادت را قبول می کنم. می رسانی ام. کارت میشلن را می گیرم و کمکت می کنم تا راهی را که خودم هم درست نمی شناسم پیدا کنیم. از این همه آرام و طبیعی بودنم لذت می بری. با شیفتگی نگاهم می کنی. حق با توست. انگار مدتهاست همدیگر را می شناسیم.
می رسیم. تا دم در همراهیم می کنی. پیش از رفتن می پرسی باز همدیگر را می بینیم؟ می گویم حتما. لبخند می زنی.
ساعت ۵۵: ۸ صبح است. تلفن زنگ می زند. گوشی را بر می دارم. صبر کرده ای تا ساعت نه شود. زنگ زده ای تا مطمئن شوی همدیگر را دوباره خواهیم دید. می گویی فردا؟ می گویم فردا. لبخند می زنم. آرزوی ولنتاینم برآورده شده است.
هر روز می تواند روز عشق باشد اما سن ولانتن بهانه ای است خاص، برای تجدید محبتها و ابراز دوستیها.
سن ولانتن مبارک!
داستان و اسامی واقعی هستند.
شارل آنری سی و شش ساله است. کارش ساخت پروتزهای درمانی ست. دو سال است که با یوآنا زندگی می کند. صبح که از خواب بیدار می شود، یوآنا را در آغوش می گیرد و با دقت در وان می گذارد. شستشویش می دهد. در قالب محکمی که از سر تا پایش را می گیرد و با بستهایی در دو سوی بدن چفت می شود، می گذاردش. لباس را روی قالب بر تنش می کند. بر روی صندلی چرخدار می گذاردش و سر، بدن و پاهایش را به صندلی محکم می کند. حالا می توانند با هم صبحانه بخورند. برایش لقمه می گیرد و در دهانش می گذارد. روز دیگری آغاز شده است.
یوآنا سی ساله است. از سه سال پیش دچار بیماری "عصبی-عضلانی" شده است. بیماری که به سرعت بسیار پیشرفت می کند. دو سال پیش با عصا راه می رفته و حالا علاوه بر این که همه بدنش به جز صورتش فلج شده، "دو هفته ای می شود که نفس کشیدن یادش می رود."
وقتی دلش می خواهد شارل آنری را نوازش کند، از او می خواهد انگشتانش را بگیرد و به روی صورتش بکشاند. می داند وقت زیادی برای با هم بودن ندارد، با این حال لبخندی به پهنای صورتش می زند و می گوید:
"*Une vie courte et riche est mieux qu'une vie longue et pénible"
با دهانی باز و چشمانی تر به صفحه تلویزیون نگاه می کنم. واقعا چه چیزی جز عشق می تواند این دو نفر را در کنار هم نگهدارد؟ آن هم عشقی زمینی که نگاهش به آسمان نیست و به پاداش آخرت چشمداشتی ندارد.
*"زندگی کوتاه و غنی بهتر از زندگی طولانی و پرمشقت است."
همه آرایشگرها از غرب تا شرق عالم در یک نکته مشترکند: همه شان یک سانتیمتر را شش سانتیمتر می شنوند!
خانواده ام مخالفند. می گویند خطرناک است. با این حال مستقیم بودن پرواز و ارزانی نسبی بلیت باعث می شود "حب ذات" را نادیده بگیرم و زنگ بزنم به ایران ایر. می گوید ۴۸۰ تا ۶۳۰ یورو. شنیده بودم سال قبل برای دانشجویان ۵۰ یورو تخفیف قائل می شدند. می گوید این قاعده دیگر برای همه دانشجویان وجود ندارد. فقط برای دانشجویان بورسیه دولت ایران. قیافه دانشجویان ایرانی بورسیه دولت در نظرم مجسم می شود. آقایانی با ریش و تسبیح حتی اگر فقط برای همین بورس باشد، "آقا زادگان" و خانمهایی با صورتهایی به قدر چهار سانتیمتر مربع قابل دیدن. آها برای خانمها حسن اجباری دیگر! "آقا" داشتن! (همان حسنی که نداشتنش از بورس دولت ایران بی نصیبم کرد!)
خانم ادامه می دهد در ضمن قانون جدیدی آمده که بر اساس آن اگر در سفارت ایران پرونده تشکیل بدهید می توانید بلیت نصف قیمت دریافت کنید. سایت سفارت را با کمک یاهو پیدا می کنم و زنگ می زنم. صدا و جملاتی به رنگ ریاکاری مذهبی چنان دلم را به هم می آشوبد که از سوال منصرف می شوم.
چقدر بیگانه شده ام. یادم رفته است لحن و نحوه حرف زدن مسوولان نمازخوان و روزه گیر ایرانی را. تازه یادم می افتد در ایران زیبای من که دلم این همه برایش تنگ است به جز خانواده، دوستان، پارکها، کوهها، موزه ها و ... چیزهای دیگری هم وجود دارند، حتی اگر از فکرم پاکشان کرده باشم تا نقاشی ذهنیم از میهنم زیباتر و قابل عرضه تر باشد.
همه اسامی و مکانها واقعیند.
مهین در فرانسه دانشجوست. به همه می گويد كه در آپارتمانی در پاريس، شهر پريان، زندگی می كند. اما در واقع در استوديوی نوزده متری در حاشيه پاريس همخانه دختر دیگری ست. جايی كه پر است از مهاجرانی كه برای نان شب هم محتاج كمك دولتند. از وقتی از ايران آمده نه توانسته سينما برود نه حتی برای يك دفعه هم كه شده غذای يك رستوران را چشيده. در يخچالش را كه باز می كنی چيزی نمی بينی جز مواد غذایی با مارك كازينو*. تلفن زنگ می زند. يكي از دوستان قديميش است. دختری كه در 18 سالگی ازدواج كرده دو تا بچه دارد و مثل خيلی از زنهای مشابه در حسرت آزادی دوستان مجردش است، چه برسد به اينكه دانشگاه رفته و خارج ديده هم باشند! زن دل به صدای مهین می دهد كه با هيجان برايش از پاريس، رستورانها، تئاترها و سينماها، تفریحات و آزادیهای بی شمار آنجا می گويد و فكر می كند که فرانسه عجب بهشتی است، که چطور می تواند شوهرش را راضی کند برای اقامت اقدام کنند.
محمد پسر جوانی است كه در كودكی همراه خانواده اش به هلند آمده. در محله ترك نشين لاهه ساكنند. تا ديپلم بيشتر درس نخوانده و تازگیها تاكسی اجاره ای خریده و به کار مشغول شده. هر تابستان دو هفته ای به ايران ميرود. جايی كه با يوروی تبديل شده به تومان بی مقدار ايرانی می تواند جلوی فاميل به خصوص پسرخاله هايش حسابی "لارج بازی" درآورد و در مهمانيها "مخ دخترهای عاشق خارج را راحت بزند." ولی قبل از رفتن به ايران از دوستی ايرانی كه به اينترنت وارد است می خواهد برايش يك جوری يك مدرك ليسانس اينترنتی جور كند. آخر از جايی درز كرده است كه محمد ليسانسش را هم نگرفته و حالا پسرخاله های پولدارش دودل شده اند كه "در شركت ماشينهای اجاره ای كه محمد در هلند تاسيس كرده" سرمايه گذاری كنند.
فرزانه خانم صاحب آرايشگاه ونوس است. كارش خوب است و درآمد خوبی هم دارد. شوهرش راننده تاكسی است و سالهاست با برادرش يك مغازه مكانيكی مشترك دارد. خانه، ماشين و سهم مغازه را فروخته اند و برای اثاث خانه به همه جای كوچه آگهی چسبانده اند. آخر خواهر فرزانه خانم كه با خانواده اش چند سالی ست در آلمان اقامت دارد، هميشه برايش تعريف می كند كه آلمان عجب بهشتی ست و چطور همه ايرانيهای ساكن اروپا، آمريكا و کانادا يا دكترند يا مهندس يا وكيلند يا تاجر. حالا همه فکر و ذکر فرزانه خانم این است که چطور پسر نوجوانش را که هنوز سربازی نرفته و گذرنامه ندارد، قاچاقی از مرز ترکیه رد کند تا در آلمان به آنها بپیوندد.
* مارکی برای ارزان قیمت ترین کالاهای موجود در فروشگاهی به همین نام در فرانسه.
می گويد دوستم دارد. صادق است. اما عشقش عشقی ست "با قيد و شرط"، "با حد و حدود". اگر نه "با حساب و كتاب"، اما "خردمندانه."
دوستم دارد، چون دوستش دارم.
مهربان است، چون مهربانم.
بخشنده است، چون بخشنده ام.
به نظر كامل می آيد. نشانه بلوغ است.
اما من از اين همه برابری، بلوغ و خرد خسته ام.
دلم می خواهد باز "قهر قهرو"، " ناز نازی"، " لوس و ننر"، " خودخواه و بی اعتنا" باشم.
دلم می خواهد باز هم پسركی نوجوان با مهربانی به من خیره شود، حتی وقتی با نامهربانی روی برمی گردانم.
با بخشندگی نقايصم را ناديده بگيرد، حتی وقتی كوچكترين اشتباهاتش گناهانی نابخشودنی اند.
دوستم بدارد، حتی وقتی با غرور به چشمهايش خيره می شوم و می گويم كه دوستش ندارم.
بعضی وقتها اظهارات سگولن رويال (Ségolène Royal) آدم را ياد رييس جمهور وطنمان می اندازد كه در مورد همه چيز و همه جا اظهار نظر می كند جز در مورد آنچه بايد. كانديدای حزب سوسياليست يك روز حتی استفاده صلح آميز از انرژی هسته ای را حق ايران نمی داند. يك روز لغات جديدی به فرهنگ فرانسه اضافه می كند! روز دیگر با سخنان تحریک آمیزش در مورد استقلال كبك، اعتراض كانادا را برمی انگيزد و با وجود آنكه نظرش در مورد ايران حتی از ديد فیليپ دوست بلازی، وزير امور خارجه و دمينيك دو ويلپن، نخست وزير فرانسه، غير واقع بينانه و خلاف حقوق بين الملل تلقی می شود، دوباره همان عبارات را تكرار می كند. گذشته از اینکه رفتارش - خواه ناشی از صداقت ذاتیش باشد خواه نداشتن مشاوران با تجربه يا ناپختگيش در مورد روابط بين المللی - به شدت به وجهه حزب سوسياليست لطمه می زند، حکایت از این می کند که گويا او نمی داند كه قرار نيست مردم اسراييل، جدایی طلبان كبكی يا كابينه بوش به او رای دهند، بلكه قرار است مورد پسند فرانسويهايی قرار بگيرد كه عموما به تامين مسكن، كاهش نرخ بيكاری و ماليات، قدرت خريد و تامين اجتماعی فكر می كنند و موضع بين المللی دولت تا وقتی كه موجب لطمه به منافع ملی نشود، برايشان اولويت ندارد.
مانند یک بنده خدایی که هنوز نفهمیده است که این طرفداران هوگو چاوز یا حزب الله لبنان یا مردم فلسطین نبودند که به او رای دادند بلکه اغلب همین قشر محروم جامعه بود که از فرط ناامیدی "آدمی رنج کشیده و دردآشنا" را برگزید که از فشار زندگی روزمره شان بکاهد نه اینکه کنفرانس هولوکاست به پا کند، از کیسه خلیفه میلیونها دلار کمک بلا عوض به این و آن کند و یا با سخنان و رفتارهای سبک و بی خردانه بار سنگینتری بر دوش مردم بگذارد.