برنامه "L'hommage de la nation aux justes de France" به طور مستقيم در حال پخش است. قرار است ژاك شيراك از یادبودی پرده برداری كند كه به افتخار justes de France درپانتئون (Panthéone)- محل دفن قهرمانان فرانسه - نصب شده است. justes de France افرادی هستند كه در زمان اشغال نازی كودكان يهودی را داوطلبانه و بدون داشتن منفعت خاصی به محلهای امن می بردند و یا آنها را در خانه خود مخفی می کردند. از سال 1963 به اين افراد از طرف اسراييل و با حضور نماينده ای از دولت اسراييل مدالی اهدا می شود. روی مدال جمله ای از تلمود حك شده است : كسی كه يك نفر را نجات دهد همه جهانيان را نجات داده است. در فرانسه ۲۷۰۰ نفر و در سراسر دنیا ۲۲۰۰۰ نفر به عنوان justes شناسایی شده اند که البته آمار حقیقی همه آنهایی نیست که به یهودیان کمک کرده اند. چون برخی از این افراد در طی جنگ کشته شده اند یا فوت کرده اند و یا نجات یافتگان هیچ سرنخی نداشته اند که بتوانند آنان را معرفی کنند.
گفته می شود كه با وجود قتل حدود 6 ميليون يهودی در جريان جنگ دوم جهانی بيش از سه چهارم يهوديان فرانسوی توانستند به مدد همکاری فرانسویان دیگر از مرگ بگريزند در حالی که در کشورهایی مانند هلند و یونان نزدیک به هشتاد درصد یهودیان دستگیر و کشته شدند.
یادم می آید که چند سال پیش فیلمی با شرکت پیتر اتول از تلویزیون پخش شد. اسم فیلم یادم نیست و هر چه می گردم هم در اینترنت پیدایش نمی کنم. به هر حال در آن پیتر اتول همراه با دختر جوانی چند کودک یهودی را با وجود مشکلات فراوان نجات دادند.
عجب دنیای عجیبی است. یک جا دنبال آنند ثابت کنند نسل کشی در کار نبوده یک جای دیگر این مراسم برپاست!
پ.ن. ژاك شيراك طی سخنرانیش آنانی را که در هولوکاست تردید می کنند را با لحنی جدی اندکی نواخت!
ديروز برای اولين بار در مراسم ختم شركت كردم. موقعیت را مغتنم شمردم. آخر اينجا عمرها خيلی طولانی است و خيلی از اين جور موقعيتها پيش نمی آيد! مرده را در تابوت گذاشته بودند و اگر خوب نگاه می كردی آرایشش هم كرده بودند. دليلش هم اين است كه اينجا پيش می آيد كه مرده را چند روزی نگه می دارند و چون بعد از مرگ خون به قسمتهای پشت بدن منتقل می شود. اين است كه صورت بيرنگ و سفيد می شود (با تشكر از واحد پزشكی قانونی دوره ليسانس!) در تابوت را كه بستند ديدم يك مسيح به طرز رقت آوری به صليب كشيده شده هم روی آن نصب است. حالا بماند که متوفی اصلا "معتقد" نبوده.
بيرون كه آمديم به فرانسوا گفتم اگر من مردم دلم نمی خواهد اينطوری دفن شوم. تا پرسيد ترجيح می دهم "به صورت مسلمانی" دفن شوم، ياد بهشت زهرا، مرده شورهایی كه به قول افغانيها اغلب آدم را بيشتر" لت و كوب" مي كنند تا شست و شو، آدمهايی كه تا به حال ممكن است نديده باشی از پشت پنجره بدن لختت را كند و كاو می كنند، پنبه هايی كه در دهان و گوش و غيره آدم مي چپانند، بوی كافور، شلوغی و بی نظمی و گريه و جيغ و داد افتادم و سريع گفتم نه. ترجيح می دهم درتابوت ولی بدون صليب و مسيح و فورا بعد از مرگم و نه چند روز بعد از آن و با يك مراسم ساده دفن شوم و روی قبرم هم صليب نگذاريد. (چون به نظرم خنده دار می آید من كه در زنده بودن مسلمان "خوبی" نبوده ام، بعد از مرگ مسيحی خوبی از آب درآيم!)
يك نكته مشترك: ديده ايد در ايران وقتی كسی فوت می كند و افراد زيادی در مراسم ختمش شركت می كنند صاحب عزاها خوشحال می شوند. چون معلوم می شود كه متوفی آدم خوبی بوده است! ديروز برادر متوفی - كه پيرمردی هشتاد و چند ساله است - راضی بود كه همه چیز خوب پیش رفته و كليسا هم پر بوده! امان از اين تفاوتها و شباهتهای فرهنگی كه اين روزها شده سرگرمی من. بعدا بيشتر در اين باره می نويسم.
بعد از دو هفته از مسافرت برگشتیم. سوغاتی چند عکسی است که با شما تقسیم می کنم.
ازمدتها قبل پاريس به زيباترين شكل ممكن آذين بسته شده بود. چراغانيهای بی شمار در بسياری از خيابانها، مغازه ها، فروشگاهها و نمای خانه ها جلوه ای رويايی به شهر عاشقان بخشيده بود.
برای سال نو چند روزی مهمان خانواده فرانسوا بوديم. منطقه دردوین (Dordogne) درجنوب غرب فرانسه جايی كه می توانی بهترين شرابهای فرانسوی را مزه مزه كنی و تا می توانی جگر مرغابی و اردك (Foie Gras) بخوری ( و البته برای اولین بار ران قورباغه!).
یک هفته ای هم برای اسکی در مسیف سانترال (Massif central) گذراندیم. امسال به طور کلی هوای فرانسه به نحو بی سابقه ای گرم است و مثل همیشه برف نیامده. با این حال خدا را شکر در پویی دو سانسی (Puy de Sancy) آنقدر برف آمده بود تا از رفتن پشیمان نشویم.
بازی يلدا را كتبالو به من حواله كرده است. اين هم جوابهای من:
۱. وقتی ۶ ساله بودم تحت تاثیر فیلم مری پاپینز رفتم بالای پشت بام تا با یک چتر بپرم. فکر کنم خود خدا بود که منصرفم کرد!
۲. وقتی 7 ساله بودم با پسر عمه ام تصميم گرفتيم ببينيم اين چيزهای سبز كه بزرگترها می خورند و ما را منع می كنند چه مزه ای می دهد. مامان و عمه ام رسيدند در حالی كه ما زبانمان را به شيشه پنجره چسبانده بوديم تا از تندی وحشتناك فلفل خلاص شويم.
۳. يكی از بزرگترين عذاب وجدانهای من به زمانی برمی گردد كه بچه های كوچه هر روز ظهر زنگ در پيرزن همسايه را می زدند و وقتی كار بالا گرفت، آرش را مقصر معرفی كردند. پسری كه مادر نداشت و چون زبانش شديدا مي گرفت نمی توانست از خودش دفاع كند. من با اينكه حقيقت را می دانستم، ساكت ماندم.
۴. درموارد خيلی خيلی نادر مشروب می خورم. برای اولين بار يك بطری 750 ميلی ليتری مشروب 14 درصدی را در 10 دقيقه خوردم تا ببينم اين مستی كه می گويند چطوری است. اما دريغ از ذره ای تاثير یا تغیر! حتی وقتی فرانسوا با چشمهای گرد شده از من خواست يك پايم را بالا بگيرم.
۵. عاشق رقصيدنم. حتی وقتي همه شاخ در می آورند كه چطور اين خانم دكتر وكيل منطقی هميشه در كت و دامن كلاسيك می تواند اين طوری قر بدهد.
۶. با وجود شاگرد اولی در دبستان، راهنمايی، دبيرستان، ورودی و خروجی ليسانس، فوق ليسانس و دكترا تا به حال حتی يك شب برای درس خواندن بيدار نمانده ام.
اميدوارم خيلی غافلگير نشده باشيد!