در پست ماقبل آخرم در مورد پينوشه نوشته بودم. ديدم حيف است از ويكتور خارا (Victor Jara) ننويسم. ويكتور خارا را در 10 سالگي كشف كردم. آن روزها كه بوی كتاب و كتابخانه هر خانه ای مرا به سوی خود مي كشيد، در بين وسايل دايی مرحومم دو نوار كاست كشف كردم، ويكتور خارا 1 و 2. آنچه بيش از نوای گيتار، صدای خواننده و دكلمه فارسی آن روی من تاثير گذاشت، داستان خواننده آهنگها بود كه بر روی برگه داخل نوار چاپ شده بود.
ويكتور خارا شاعر، نوازنده و خواننده شيليايی چند روز پس از به قدرت رسيدن پينوشه در 11 سپتامبر 1973 به نحو فجيعی به قتل رسيد و بدين ترتيب به سمبل مبارزه عليه ديكتاتوری در شيلی و آمريكای لاتين تبديل شد.
به جرم هواداری از سالوادور آلنده - رييس جمهور قانونی و چپگرای شيلی که توسط پينوشه سرنگون شد - ويكتور خارا به همراه هزاران نفر ديگر به استاديوم شيلی – كه اكنون استاديوم ويكتور خارا ناميده مي شود - برده، شكنجه و كشته شد. به شهادت تعدادی از زندانيان، قبل از مرگش، سربازان با تمسخر از او خواستند شعری بخواند و او شروع به خواندن شعری در حمايت از وحدت مردمی كرد.
جسد او در كنار جاده يافت شد در حالی استخوان دستهايش را شكسته بودند، به جرم آنكه با آن دستها عليه ديكتاتوری نواخته بود.
تقدیم به ژان ماری لوپن با عشق!
ساعت ۶ بعد از ظهر است. از محل کارش بیرون می آید. سوار مترو می شود. وحشت می کند. هفتاد و دو ملت اینجا جمعند. چینی، فیلیپینی، هندی، تایلندی، روسی، خاورمیانه ای، سنگالی، ماداگاسکاری، ساحل عاجی، مکزیکی، مارتینیکی. دیگرانی با نژادهایی آنقدر مخلوط که نمی شود حدس زد اصلا مال کجا بوده اند.
به خانه که می رسد تلویزیون را روشن می کند. هر ۵ کانال را چک می کند. یک لحظه قلبش می گیرد. اما نه. خدا را شکر. arte است که حتما طبق معمول گزارش مستندی پخش می کند راجع به قبیله ای در معلوم نیست کجای آفریقا. خیالش راحت می شود و لبخند می زند. کشور عزیزش را پیدا کرده است. اگر همه چشمها آبی نیست و موها بور، لااقل همه پوستها سفید سفید است.
شب از نیمه گذشته است. خوابش می آید اما جرات نمی کند تلویزیون را خاموش کند. می ترسد باز کشورش را گم کند.
دو شب پيش برای شام رفته بوديم بيرون. موقع برگشتن ديديم ده بيست نفری جلوی يك رستوران آمريكای جنوبی در حال رقص و پايكوبی هستند. كنجكاو شديم بفهميم چه خبر است.
"پينوشه ديكتاتور سابق شيلی مرد."
از داخل رستوران صدای موزيكی شاد به گوش می رسيد و همه به سلامتی مرگ او مشغول نوشيدن.
براي هر كس كه حقوق بين الملل خوانده است پينوشه معنای ديگری هم دارد. او كه مسوول مستقيم و غيرمستقيم قتل، شكنجه و به خصوص ناپديدی اجباری هزاران شيليايی بود، پس از سالها ديكتاتوری با تصويب قانون عفو عمومی كه پيش از همه خودش را شامل می شد، قدرت را واگذار و به سناتوری مادام العمر بسنده كرد تا در پناه قانون مزبور و مصونيت ديپلماتيك ناشی از سناتوری سالهای آخر عمر را به خوشی بگذراند. اما سفرش به انگليس در سال ۱۹۹۹ برای درمان، به كابوسی برای او و نقطه عطفی برای حقوق بين الملل تبديل شد. مجلس لردان انگليس – كه ركنی قضايی نيز هست - رایی بی سابقه صادر كرد مبنی بر بازداشت پينوشه به خاطر جنايات ارتكابی در دوران ديكتاتوری.
بگذريم كه پس از كش و قوسهای فراوان وی توانست به علت بيماری از محاكمه بگريزد. اما هزاران شيليايی سرانجام فرصت يافتند آنچه بر سر خود و بستگانشان آمده بود را فرياد بزنند و ژنرالهای مستبد دوران ديكتاتوری را به پای ميز محاكمه بكشانند. از سوی ديگر رای فوق آغازی شد برای دهها حكم بازداشت ديكتاتورهايی كه ديگر جرات سفر به هيچ كشوری را ندارند و مجبورند هميشه با اين ترس زندگی كنند كه روزی چون ميلوسويچ گرفتار آيند و روزهای آخر عمر خود را به جای سواحل گرم اقيانوس آرام پشت ميله های زندان سپری كنند.
پینوشه دیروز به خاک سپرده شد در حالی که دهها هزار نفر با نشان عکسهای قربانیان جنایتهای او به دوربینهای فیلم برداری مانع از این شدند که او به عنوان "قهرمان ملی" دفن شود.
برنامه های طنز تلویزیونی كه در ايران ساخته می شوند در هر چيزی كه متفاوت باشند اغلب در يك نكته مشتركند: مسخره كردن بسيار كليشه ای خصيصه هايی كه زنانه فرض می شوند. چرا می گويم فرض می شوند؟ چون خيلی از آنها اگر هم زمانی درست بوده اند در حال حاضر حداقل در مورد بخش مهمی از زنان صادق نيست و يا فقط خاص زنان نيست. به علاوه من واقعا شك دارم كه نشان دادن اينكه مثلا "همه" زنها حسودند يا ابله یا لوس يا بلد نيستند خرده كاری انجام دهند چقدر خنده دار است، به ویژه وقتي به عنصر ثابت يا تنها عنصر مثلا خنده دار یک سريال طنز تبديل می شوند.
به خوبی دیده ام که این نوع طنزها فقط شلیک خنده مردانی را بلند می کند شاكي از دست زنان خود، بدون آنكه جرات بيان آن را داشته باشند. انگار به اين طريق به نوعی انتقام می گيرند و تخليه روحی می شوند والا بعيد مي دانم كه زنان به اينكه به اين طرز ابتدايی و بچگانه مسخره شوند، خيلی بخندند. اين را دفعه آخری كه ايران بودم و به افتخار دوباره ديدن برنامه های طنز نود قسمتی تلویزیون نايل شدم فهميدم.
اين مساله به خصوص زمانی توجهم را بيشتر جلب كرد كه از ايران بيرون آمدم. به جرات می توانم بگويم برنامه طنزی نديده ام كه موضوع خنده دارش حماقتها و نقايص كليشه ای زنانه باشد. اين به آن معنا نيست كه حماقتهای زن داستان موضوع طنز نباشد، بلكه نقايص او به عنوان يك فرد، اين فرد، مطرح است نه همه زنان و نه هميشه همان نقايص. شايد دليلش اين باشد كه جامعه به سطحی از آگاهی رسيده كه اصولا دیگر به این تفاوتهای کلیشه ای بین زن و مرد اعتقاد ندارد. در نتیجه اين نوع طنزها برايش جالب نيست يا اينكه فرديت و عامليت، حقيقتا شكل گرفته و همه آدمها ،چه زن چه مرد، يك جور نيستند، لازم نيست باشند يا فرض شوند.
از تو چیزی می خواهد. تو اما دلت نمی خواهد. موضوع چندان مهمی نیست. بارها مهمتر از آن را با رضا انجام داده ای، اما این یکی را دلت نمی خواهد. آرزو میکنی کاش نخواهدش اما اصرار می کند. انجامش می دهی، خلاف میلت، طبق میلش. لبخند می زند. راضی است. خبر ندارد که برایش خیلی گران تمام شده، که حالا یک هوا کمتر دوستش داری.
آخر هفته فرصتی بود برای سینما رفتن و دیدن فیلم "معشوق خانم چاترلی". زنی جوان از طبقه بورژوازی انگلیس- کنستانس- با شکاربانی از طبقه متوسط - الیور - می آمیزد، از همسرش جدا می شود تا با پدر جنینی که در شکم دارد - شکاربان- ازدواج کند. داستان فیلم به ظاهر تکراری است. همان داستان زن متاهل که عاشق مردی دیگر می شود و به خاطر این عشق به همه چیز پشت می کند. اما آنچه این فیلم را از مشابهش متفاوت می کند این است که کنستانس و الیور از رابطه جنسی به عشق می رسند نه برعکس. یعنی کنستانس به این علت به سوی شکاربان می رود که به دلیل ناتوانی جنسی شوهرش از لذت جنسی محروم است. از طرف دیگر الیور از برقراری رابطه با زنها سرخورده شده است. او که فکر می کند که هیچ زنی قادر به درک لذت جنسی از طریق آمیزش مهبلی نیست و همه حتی همسرش تظاهر می کنند، پس از اینکه درمی یابد کنستانس واقعا از وجود او لذت می برد، عاشقش می شود.
از آنجا که می دانستم فیلم بر اساس رمانی از دیوید هربرت لارنس (David Herbert Lawrence) ساخته شده، بعد از دیدن فیلم علاقمند شدم کتاب را بخوانم. چون همیشه فکر می کنم در کتاب افکار یا گفتگوهایی مطرح می شود که در فیلم امکان بازگو کردن آن نیست. به علاوه هنگام خواندن، با شخصیتها احساس نزدیکی بیشتری می کنم. کتاب واقعا جالبی بود. از این جهت که به روشنی و بی هیچ پرده پوشی در مورد رابطه جنسی، لذت جنسی، اهمیت آن و دید زنانه و مردانه از آن حرف زده می شود. آنچه که در زمان نگارش کتاب به شدت "تابو" بوده است.
پ.ن.۱: رمان در سال ۱۹۲۸ برای اولین با در فلورانس و به صورت مخفیانه منتشر شد و تا سال ۱۹۶۰ در انگلیس اجازه چاپ نداشت. یکی از دلایل مخالفت استفاده مکرر از کلمه "گاییدن" در این کتاب بود. اجازه چاپ رمان در سال ۱۹۶۰ در آمریکا یکی از وقایع مهم انقلاب جنسی به شمار می رود.
پ.ن.۲: نسخه انگلیسی کتاب از روی سایت کتابخانه گوتنبرگ قابل دانلود کردن است.