تبليغاتX
حقوقدان پاریسی
دیدگاهها و خاطرات

امروز آخرین روز کاری من است و من آی خوشحالم٬ آی خوشحالم! ساعت ۱۰ رسیدن٬ لباس نو٬ آرایشی که کرده ام٬ سرحالی و لبخندهایی که هر ۲۸ دندانم را نشان می دهند و کیک شکلاتی و شکلات داغ روی میزم نشان می دهند که چقدر از رفتن و ترک کردن همکارانم ناراحتم و غصه دار!

خوب لاهه و هلند و کار هم بالاخره به پایان رسید و پاریس و فرانسه و تز دوباره شروع می شود. میدانم به محض رسیدن کارهای اداری اعصاب خردکن شروع می شود ولی الان نمی خواهم به آنها فکر کنم٬ الان فقط می خواهم شکلات داغم را با یک کیک شکلاتی بخورم و به هیچ چیز جز این طعم فکر نکنم.

پ . ن: در راه برگشتن به خانه حس نوستالژی بهم دست داد. برای همین آرام آرام پا می زدم و برای آخرین بار همه جا را خوب نگاه می کردم. حتی از محله مهاجرنشینها که همیشه با سرعت رد می شدم به آرامی رد شدم و تکاپوی آدمها و شلوغی جلوی نان و شیرینی فروشی "مراکش" قبل از افطار را تماشا کردم. بوی نانهای داغ و تازه شبیه نان بربری. همین است دیگر خاصیت آدم. به همه چیز عادت می کند. با این حال خودم را خوب می شناسم. به محض سوار ماشین شدن همه چیز را فراموش می کنم!

+ نوشته شده در  Fri 20 Oct 2006ساعت 8:7 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

خوب دیگر. فعلا روی ابرهام. دو روز آخر هفته را با عزیزت بگذرانی که با "من تو ایستگاه قطارم٬ می تونی بیای دنبالم؟" غافلگیرت کرده٬ چند روز بیشتر هم به تمام شدن این دوری شش ماهه نمانده باشد و نامه پایین را هم دریافت کنی. دیگر روی ابرها نباشی کجا باشی؟

+ نوشته شده در  Tue 17 Oct 2006ساعت 10:13 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

عشق من٬

در این لحظه با لطافتی بی پایان به تو فکر می کنم. لحظه ای پیش در ایستگاه از هم جدا شدیم و آخرین تصویری که از تو دارم٬ غم نهفته در نگاهت است٬ هنگامی که پس از جستجو کردن و نیافتنم سوار پله برقی شدی. احساسی روشن چون بلور در من زاده شد: زندگی زیبا نیست مگر اینکه در کنار تو باشم. چرا که تو خورشید منی و روح من. کسی که به من اشتیاق مردی قوی٬ مردی صادق٬ مردی خوب و مردی موفق بودن را می دهد. مردی که قادر است دوستت بدارد٬ آنچنانکه شایسته اش هستی. یعنی با همه شوری که بدان توانایم و هوشیاری که امیدوارم داشته باشم برای حفاظت از خوشبختی بسیار ارزشمندمان در تمام طول زندگی.

دوستت دارم.

امروز هنگام استراحت بعد از ظهر تقریبا نخوابیدم. آرام بودم٬ آرامش یافته و از خواب تو محافظت می کردم در حالی که کنار تو بودم و تکان نمی خوردم تا بیدارت نکنم. از آنجایی که در حالت "قاشقهای کوچک" بودیم٬ چیزی نمی دیدم جز موهای طلایی تو که در نور آفتاب شستشو می شدند و به نفسهای آرام تو گوش می کردم. هر ثانیه ای که می گذشت به من می گفت که جایی زیباتر از این در روی زمین وجود ندارد. دلم می خواست زمان اندکی متوقف شود.

تو را خوابیده دیدن لذتی کمیاب است. چرا که خواب تو سبکتر از پر است و اغلب این تو هستی فرشته نگهبان رویاهای من. پس از این لحظات با ارزش بهره بردم. لحظاتی که در آن می توانستم تو را در رویایی زیبا و لطیف تصور کنم و به خصوص لحظاتی که در آن منتظر لحظه بیدار شدن تو بودم. زیرا هر بار که تو بیدار می شوی و لبخند تو پدیدار می شود٬ عزیزم٬ هدیه ای است که به من تقدیم می کنی. لبخندت زیباترین هدیه ای است که تا به حال دریافت کرده ام. زیرا همه جا را نورباران می کند٬ قلبم را گرم می کند و بی نهایت خوشبختم می سازد. هرگز برایم عادی و پیش پا افتاده نخواهد شد و مرا هر روز لبخندی تازه لازم است٬ عشق من٬ برای آنکه خوشبختی زنده بماند.

دوستت دارم.

حالا که بیش از ده روز به به هم رسیدن و هرگز یکدیگر را ترک نکردن باقی نمانده است٬ آرزو دارم همین حالا کنار من باشی. دلم می خواهد همچون شاهزاده ای تو را خوشامد گویم و برای خوشامد گویی ای شایسته تو خانه را به قصری بدل کنم. اولین خانه واقعی ما. جایی که با هم انتخاب کردیم٬ با هم فرش کردیم و با هم تزیین کردیم. درست است که چندان بزرگ نیست اما وقتی تو در آنی٬ این چند متر مربع به شگفت انگیزترین جای جهان تبدیل می شود و من بسیار مایلم آن را چون خانه خود بدانی. بی نهایت خوش آمدی. اصرار دارم که در آنجا احساس راحتی کنی٬ که در آن استقرار یابی و آن را واقعا مال خود بدانی.

می بینی؟ از این پس از خوشیهای ساده ای که تحسین کردنشان را تو به من آموختی٬ لذت می برم: جستجوی اثاثی برای خانه٬ بحث در مورد تزیین خانه٬ برنامه ریزی برای زندگی و ... همه آنچه از این پس برای من مساوی است با خوشبختی. آرزوی بازیافتنت را دارم تا به تو نشان دهم چقدر در زندگی من اهمیت داری.

شاید زندگی به نحو خوشایندی غافلگیرمان کرده و تا چند ماه دیگر به هلند بیاورد. چرا که نه؟ عشق من٬ به تو ایمان دارم و هنگامی که امکانات پیش رو را بررسی می کنم٬ تنها درکشان نمی کنم بلکه اشتیاقشان را دارم. می دانم تو کسی هستی که با تو همه جا می توانم خوشبخت باشم. چرا که تو تنها جزء تفکیک ناپذیر خوشبختی من هستی. به همین دلیل است که مایلم با تو خیلی راهها را بیازمایم. هنگامی که به آن فکر می کنم٬ خود را زنده و جوان احساس می کنم. ستایشت می کنم و ای کاش می توانستم دستانت را در دستانم بگیرم.

عزیزم٬ از تو به خاطر آخر هفته زیبایی که به من تقدیم کردی متشکرم. آن را در صندوقچه کوچکی در اعماق قلبم - جایی که زیباترین خاطراتم جای دارند - گذاشته ام. بی صبرانه و مشتاقانه انتظار بیستم را می کشم. مواظب خودت باش. زیرا تو برایم باارزشترین موجود روی زمینی و بدون تو قادر به زندگی کردن نیستم.

دوستت دارم.

فرانسوا

+ نوشته شده در  Mon 16 Oct 2006ساعت 9:44 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

امروز صبح از بخش امنیتی برای همه میلی فرستاده بودند که از ساعت ۱ تا ۲:۳۰ رفت و آمد به سمت چپ طبقه ۱۴ ممنوع است. من سمت راست طبقه ۱۴ کار می کنم و معمولا هم طرف چپ نمی روم مگر احتیاج به خودکار و منگنه و این چیزها پیدا کنم. بعد از ناهار وقتی رفتم دستشویی دیدم یک خانمی در حال شستن دستهاش تو روشویی است. تا با خودم گفتم چه قیافه آشنایی٬ وای دیدم بابا این که آنجلینا جولی است! وقتی آمدم بیرون دیدم همچنان مشغول شستن دستهاش است. (حالا یا من خیلی هپلی و عجولم یا او خیلی وسواسی!) تقریبا همان شکلی است که تو فیلمها می بینیم. البته خیلی بی رنگ و روتر و مسلما آن جلوه آنجلینا جولی روی صفحه بزرگ سینما را هم نداشت. موهایش را پشت سرش بسته بود و دامن کوتاه و بلوز پوشیده بود. با اینکه من خیلی بازاری پسند نیستم٬ ولی عجب پاهای لاغری! یه یه یه یه! (با این پاها تو Tomb Raider همه را قلع و قمع می کرد؟!)

تا از دستشویی آمدم بیرون هم چشمم به جمال آقای شوهر آینده روشن شد که منتظر ایستاده بود. قابل توجه بور پسندها: برد پیت به همان خوش قیافه ای و خوش هیکلی بود فقط قدش به آن بلندی که به خصوص بعد از دیدن فیلم تروا تصور می کردم٬ نبود.

بامزه اینکه فوری یاد دو نفر افتادم: اول نیک آهنگ کوثر که اینقدر آنجلینا جولی٬ آنجلینا جولی می کند و دوم خواهر کوچکم که کله ام را خواهد کند٬ اگر برایش تعریف کنم که این دو تا را از فاصله ۵ سانتی متری دیدم ولی نه تنها اصلا به ذهنم هم خطور نکرد که امضا بگیرم و این حرفها٬ حتی به روی خودم هم نیاوردم که می شناسمشان! (اینجا رز اضافه می کند: آنها باید از تو امضا بگیرند! مرسی!)

بد هم نیست که آدم به جای این همه درس خوندن و تز نوشتن و به چهل تا زبان زنده و مرده دنیا حرف زدن٬ چند تا فیلم هیجان انگیز بازی کند و بشود سفیر صلح و VIP! این برد پیت حیوانکی را بگو که اصلا اهل این حرفها نبود و چند وقتی است که استعدادهای پنهانش شکوفا و عشق به بشریت درش زنده شده!

خوب این بود گزارشی زرد از جریان بازدید VIP ها از محل کار ما! 

 

+ نوشته شده در  Mon 9 Oct 2006ساعت 2:52 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

دیروز رفته بودم برای تمدید مدرک اقامتم. پسر جوانی کنار دستم نشسته بود و طبق معمول که اگر در فرانسه مهاجری و  آفریقایی نیستی پس عربی٬ بدون اینکه از من بپرسد اهل کجا هستم شروع کرد به عربی حرف زدن. گفتم عربی نمی دانم و تا گفتم ایرانیم٬ ذوق زده شروع کرد از احمدی نژاد تعریف کردن و اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست و باید جلوی زورگویی آمریکا ایستاد و غیره. خودش مصری بود و به خصوص چنان از احمدی نژاد حرف می زد که انگار جمال عبدالناصر ثانی است. من هم برایش توضیح دادم که حضرت آقا چه جور رای آورده و وضع محبوبیتش در ایران چطور است. نمی توانست حرفهایی که شنیده باور کند و چنان با دهان باز به من نگاه می کرد که نگو. در حالی که یاد خرمای احمدی نژادی افتاده بودم٬ با خودم می گفتم "این آدم توش ما رو کشته٬ بیرونش مردم رو"!  

+ نوشته شده در  Wed 4 Oct 2006ساعت 2:10 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

روز یکشنبه طرحی در دستور کار مجلس قرار گرفت که در صورت تصویب٬ یکی از قدیمی ترین قواعد حقوقی ایران - یعنی انتقال انحصاری تابعیت از پدر به فرزند - را اصلاح می کند.

بر اساس این طرح فرزندان حاصل از ازدواج زنان ايراني با مردان خارجي كه در ايران متولد شده يا حداكثر تا يكسال پس از تصويب اين قانون در ايران متولد مي‌شوند مي‌توانند بعد از رسيدن به سن هجده سال تمام تقاضاي تابعيت ايراني نمايند.

طبق قانون فعلی تابعیت فرزند فقط تابع تابعیت پدر است. یعنی اگر پدر کسی ایرانی باشد وی ایرانی است در هر جا که به دنیا آمده باشد و اگر پدر خارجی باشد فرزند نمی تواند تابعیت ایران را به دست بیاورد ولو اینکه مادرش ایرانی باشد و محل اقامتش هم ایران باشد.

این قانون - که بر خلاف همه قوانین مترقی دنیاست که فرزندی از پدر و مادر دارای دو تابعیت مختلف به دنیا بیاید تابعیت هر دو را کسب می کند - باعث بروز مشکلات زیادی شده است. در ایران به خصوص در استانهای شرقی ایران زنان زیادی با افغانها و در استانهای غربی با عراقیها ازدواج کرده و می کنند. نتیجه اینکه فرزندان حاصله دارای تابعیت افغانی یا عراقی می شوند در حالی که ممکن است تمام عمر خود در ایران زندگی کنند و حتی یک بار هم به افغانستان یا عراق نروند.

به این مساله اضافه کنید اینکه اولا افغانها اصولا شناسنامه و مدرک هویت ندارند در نتیجه این بچه ها سالها بدون هیچگونه مدرک هویت در ایران باقی می مانند و حتی ثبت نامشان در مدارس با چه دشواریهایی صورت می گیرد. مسایلی چون بحران هویت و مشکلات امنیتی حاصل از وجود این تعداد افراد بدون مدرک شناسایی جای خود را دارد. ثانیا در سالهای اخیر تعداد زیادی از افغانها و عراقیها زنان ایرانی و فرزندان خود را رها کرده و به کشور خود برگشته اند و این زنان مانده اند با صفهای طویل جلوی وزارت کشور و اداره امور اتباع خارجی و هزاران مانع حقوقی. تازه اگر بگذریم از این مساله که زن ایرانی که با مرد خارجی ازدواج می کند در صورتی که طبق قانون٬ تابعیت شوهر بر او تحمیل شود٬ تابعیت ایرانی خود را از دست می دهد. از آنجایی که طبق قانون افغانستان و عراق تابعیت شوهر بر زن تحمیل می شود و در نتیجه قانونا این زنان حتی تابعیت ایرانیشان را از دست می دهند ولی خوشبختانه ایران چشم خودد را بر این واقعیت می بندد تا این زنان از تابعیت ایرانی خود محروم نشوند.

حالا خدا کند که این طرح در مجلس تصویب شود و شورای نگهبان هم ایرادهای عجیب و غریب نگیرد. 

+ نوشته شده در  Wed 27 Sep 2006ساعت 10:45 AM  توسط حقوقدان پاریسی  |