همین الان این آقای همکار جدید ما با یک ظرف پر از تکه های سیب و یک کاسه عسل آمد و اعلام کرد که سال نو یهودی است و خلاصه کامتان را شیرین کنید.
من هم در حال زدن یک تکه سیب در عسل خوشمزه داشتم به این فکر می کردم که آخر بابا چی می شد اگر از این مذهب فقط چیزهای خوبش را یاد میگرفتید (و پخش می کردید!)؟
سال نو بر همه کلیمیهایی که این وبلاگ را می خوانند مبارک!
ضرب المثل "دوری و دوستی" در هر موردی درست باشد در مورد یک زوج اصلا صدق نمی کند. گذراندن آخر هفته ها با هم و ساعتها پای تلفن بودن نمی تواند جای "حقیقتا با هم بودن" را بگیرد٬ حتی اگر این "حقیقتا با هم بودن" خلاصه شود در کنار هم دراز کشیدن بعد از یک قرمه سبزی سنگین و "Une fille un gars" نگاه کردن و آن آخر هفته ها با هم بودن دور دنیا را گشتن. کما اینکه ساعتها در مورد موضوعی پای تلفن بحث کردن جای ۱۰ دقیقه بحث رو در رو را نمی گیرد.
برای یک زوج بودن و ماندن نیاز است به "به طور مستمر در کنار هم بودن" و نه فقط "لحظات خوشی را با هم سپری کردن".
دیروز به سخنرانی پاپ گوش می دادم که از اینکه مثالی که زده بود باعث ناراحتی شده متاسف است. مثالش را هم جمعه خوانده بودم:
امپراتور مانوئل دوم پرسيد: "به من نشان بده که محمد [پيامبر اسلام] چه چيز تازه ای به ارمغان آورده، به جز شرارت و اعمال غيرانسانی و دستور او برای گستراندن دين با زبان شمشير."
در این بین چند مساله مطرح می شود:
اول اینکه چرا در چنین وضعیتی که مسلمانان اینقدر به همه چیز حساس هستند٬ پاپ باید چنین بی احتیاطی به خرج دهد. تازه اگر فرض را بر نیت خوب بگذاریم و نگوییم عمدا این مثال را زده و در واقع از دهان امپراتور رم حرف دل خودش را زده!
دوم اینکه واکنش مسلمانان خیلی خنده دار است. با کلی خشونت می خواهند ثابت کنند که اسلام دین خشونت نیست! از جمله اینکه هنوز هیچی نشده یک راهبه بیچاره ۷۰ ساله ایتالیایی که در یک بیمارستان در موگادیشو سومالی بستری بوده به ضرب گلوله کشته شده.
سوم اینکه فکر نکنید فقط مسلمانان این قدر متعصب هستند. وقتی رم بودم به چشمهای خودم می دیدم که شنبه ها ساعت ۱۲ ظهر جمعیتی در میدان سنت پیتر جمع می شد. نه برای نماز و نیایش که فقط برای اینکه پاپ را ببینند که دو دقیقه در آستانه پنجره ظاهر شده و دست تکان می داد! تازه در همین سفر اخیر پاپ به آلمان هفتصد هزار نفر برای سخنرانیش در کلن جمع شده بودند. در نظر بگیرید که اغلب مسیحیهای آلمان پروتستانند که به پاپ اعتقادی ندارند.
چهارم اینکه خدا کند حالا که این دفعه بر خلاف جریان کاریکاتورها کار به معذرتخواهی رسیده٬ جریان همینجا تمام بشود و شروع نکنند که این قبول نیست. چون از اینکه مثالش باعث ناراحتی شده متاسف هست نه از خود مثال!
پنجم اینکه ژان پل دوم که خیلی دست به عصا بود و سعی می کرد همیشه جانب احتیاط را نگهدارد نزدیک بود یک بار توسط یک جوان ترک ترور بشود. حالا خدا به این یکی رحم کند که یکی دو ماه دیگر قرار است برود ترکیه. می ترسم حسابی از خجالتش در بیایند!
تعطیلی روزنامه شرق برای همه ناامید کننده است و برای ما که به روزنامه های چاپی دسترسی نداریم و می خواهیم که حداقل از اوضاع و احوال ایران با خبر بشویم٬ ناامید کننده تر. روزنامه شرق تنها روزنامه فارسی زبانی است که هر روز صبح به محض رسیدن سر کار یا اگر خانه بودم در حال صبحانه خوردن٬ می خواندم (البته نه قسمتهای سیاسیش را - که اغلب به اعصاب خوردی صبحگاهی می انجامید! - بلکه بیشتر موضوعات ادبی٬ اجتماعی٬ فرهنگی٬ ورزشی..) و همیشه از حجم و تنوع مطالبش هم تعجب می کردم و هم لذت می بردم. دلم برایش تنگ می شود به خصوص برای ویژه جمعه هایش که معمولا پرینت می گرفتم که روزهای شنبه و یکشنبه بخوانم. امیدوارم فقط یک تعلیق موقت باشد. دیدن تکراری شماره آخر جدا دلگیر است.
آن موقع که من دانش آموز بودم بر اساس قانون٬ همه بچه ها باید در محل اقامتشان ثبت نام می شدند. البته با استثنای اینکه ثبت نام فرزند در نزدیکی محل کار والدین هم ممکن بود. فکر می کنم این قانون هنوز هم اجرا می شود.
در همین مورد اخیرا بحثی در فرانسه مطرح شده و آن این است که به موجب قانون ۱۹۶۳ حق والدین در انتخاب محل تحصیل فرزندانشان بسیار محدود است. یعنی والدین باید فرزندانشان را در همان منطقه محل اقامتشان ثبت نام کنند نه هر مدرسه ای که مایل هستند. در توجیه این قانون دو علت اساسی مطرح می شود: اختلاط اجتماعی (mixité sociale) و برابری فرصتها (l'égalité des chances). از فواید دیگر آن را هم مهار ترافیک و آلودگی هوای ناشی از آن عنوان می کنند.
واضح است که اگر دانش آموزی در نزدیکی محل اقامتش مدرسه برود هم برای خودش راحت تر است هم برای والدینش. بحث رفت و آمد٬ ترافیک و آلودگی هم سرجای خود. اما من موافق نیستم که این قانون ضرورتا به اختلاط اجتماعی و برابری فرصتها منجر می شود. چون در یک محل معین علی الاصول خانواده هایی با سطح اجتماعی و اقتصادی نزدیک به هم زندگی می کنند. بنابراین آن اختلاط مورد نظر قانونگذار نمی تواند به وجود بیاید یا در حد بسیار محدودی باقی می ماند. به خصوص با توجه به اینکه خانواده های مرفه تر یک محله متوسط یا متوسط به پایین بچه های خود را به مدارس خصوصی می فرستند که از شمول این قانون خارج است. در مورد برابری فرصتها این مثال را می زنم که موضوع روشن شود. فرض کنیم دو بچه با هوش و استعداد یکسان در دو محله مختلف زندگی می کنند. اولی در یک محل مرفه و دومی در محل فقیرنشین. نتیجه این که اولی به مدرسه بهتری می رود و امکان پیدا کردن کار بهتری را خواهد داشت. بنابراین با وجود استعداد یکسان٬ فرصت برابر وجود نخواهد داشت. در حالیکه اگر بر عکس قانون مربوطه دومی هم بتواند مدرسه بهتری برود که خارج از منطقه محل اقامتشان است در آینده با شخص اول قاعدتا فرصت برابری خواهد داشت.
البته نباید فراموش کرد که استدلال من بر دو فرض استوار است: ۱) در هر محلی طبقه اجتماعی٬ فرهنگی و اقتصادی ساکنان تقریبا یکسان است. ۲) مدارس محله های مرفه تر بهتر هستند.
نظر شما چیست؟
دارم پشت تلفن با فرانسوا حرف می زنم و در عین حال آهنگ "یک زن" که نمی دانم خواننده اش هلن است یا هنگامه یا کس دیگر دارد پخش می شود. می گوید چه می خواند. برایش ترجمه می کنم.
می گوید: "آره متنش خیلی قشنگه ولی چرا یک زن اینو خونده نه یک مرد؟"
می گویم: "آره خب بهتر بود یک مرد اینو برای زنها می خوند ولی خب زنها هر چی صبر کردن دیدن مردها از حد چشم و ابرو٬ سر و سینه و باسن بالاتر نمی رن دیگه مجبور شدن خودشون دست به کار بشن!"
الان که دارم این را می نویسم اینقدر حرصم گرفته که نگو! واقعا کم می شود که یک نفر در ۱۰ دقیقه بتواند اینقدر حرصم را درآورد. بعد از جلسه امروز یک آقایی که از اسمش معلوم بود اهل یکی از جمهوریهای شوروی سابق است جلو آمد و اولین سوالش این بود: می دانم شما ایرانی هستید. می خواستم بدانم ترک هستید؟ گفتم نه. با اینکه فرانسه حرف می زد از لهجه اش فهمیدم ترک آذربایجان است. بعد فوری گفت یعنی ترکی بلد نیستید؟ گفتم نه. شرح مبسوطی داد که شما می گویید آذری ما می گوییم ترک (یا بر عکس) و غیره که خیلی متوجه نشدم. یک بار دیگر هم ۴ سال پیش در اردبیل فرقش را برایم توضیح داده بودند. اینکه ترکهای ایران واقعا از قوم ترک هستند و این طور نیست که فقط به علت سلطه سلجوقیان زبانشان ترکی شده باشد. (واقعا نمی دانم چه اهمیتی دارد. ظاهرا باید یک چیزی مثل فرق کلیمی و جهود باشد که هر دو به یک معناست ولی یکی توهین آمیز است آن یکی نه). بعد نام برجسته ترین و معروفترین استاد ایرانی حقوق بین الملل را برد و گفت که اصلا اهل ترکیه است! از قضا این استاد اصالتا ترک است ولی آنقدر ایران دوست و ملی گراست که این آقا شانس آورد جلوی خودش این را نگفت. علت اهل ترکیه بودن؟ در ازمیر به دنیا آمدن! گفتم آقا جان. ایشان استاد راهنمای من در ایران بودند. ۶۰ سال پیش پدر ایشان دیپلمات ایران بودند در ترکیه و به همین دلیل آنجا به دنیا آمده. این که دلیل نمی شود. در حالیکه با بی ادبی از گوشه چشم نگاهم میکرد و می خواست بگوید دروغ می گویم٬ گفت سفارت ایران که در ازمیر نیست! جدی اگر به عدم خشونت اعتقاد نداشتم یک پان ترکیست از مجموعه پان ترکیستهای جهان کم می شد!
یاد این افتادم که یک بار برای یک کارگاه آموزشی دعوت شده بودم یکی از شهرهای آذربایجان. به خیال خودم داشتم از حقوق اقلیتها دفاع می کردم که هر اقلیت زبانی٬ مذهبی٬ جنسی و ...باید از حقوق بشر تبیین شده برخوردار باشد و این حق اقلیت زبانی ترک است که... هنوز جمله هم تمام نشده بود که چند نفر از حاضرین جلسه که از مقامات دولتی هم بودند با ارایه آمارهای عجیب و غریب و در کمال "لطافت" به من فهمانیدند که تا آن موقع اشتباه می کردم که فکر می کردم "اقلیت" ترک قابل حمایت وجود دارد و در واقع "اکثریت"٬ ترک است و اقلیت٬ فارس! من هم زرنگی کردم و گفتم این نوع حقوق فقط برای حمایت موثر از اقلیتها پایه ریزی شده است. خوب اگر شما ادعا می کنید اکثریت را تشکیل می دهید پس نیازی به این حمایتهای "اضافی و مثبت" ندارید!
حالا آنجا یک شهر کوچک بود و در جغرافیایی مانند ایران با آن برخوردهایی که می دانیم ولی در سازمانهای بین المللی٬ جایی که از هر رنگ و ملیتی آدم پیدا می شود آدمی به این وضوح متعصب نوبر است. واقعا در دنیایی به این بزرگی و تکثر٬ داشتن و نگهداشتن همچنین فکرهای بسته ای خیلی هنر می خواهد و برخورد با چنین آدمهایی خیلی بدشانسی! آنهم کسی مثل من که یک پاپاسی برای این پان ایرانیسم٬ ترکیسم٬ امریکنیسم ...و تعصبات دیگر ارزش قایل نیست.
پوست من خیلی چرب است و همین باعث می شود که از بچگی از هر نوع کرم فراری باشم. با اینکه می دانم حتی پوستهای چرب هم حداقل به کرم مرطوب کننده روزانه احتیاج دارند باز هم از هیچ کرمی استفاده نمی کنم. آب هم اصلا نمی خورم چون مزه اش را دوست ندارم! عوضش تا بخواهید آب میوه و نسکافه، ۷٬۸ لیوان در روز!
امروز مامان سینتیا آمده بود اینجا برای اینکه محل کارش را ببیند و با همکارهایش آشنا شود. حالا اینها چه ربطی به هم دارند؟ ربطش این است که ما باورمان نمی شد که این خانم با این پوست صاف و درخشان مامان سینتیا باشد نه خواهرش. بعد هم بحث در گرفت که چرا پوست اروپایی ها اینقدر پر چین و چروک می شود. چون من این صورتهای پر از چروکی که اینجا می بینم هیچ جا ندیده ام٬ چروکهای ریز و پر روی صورت و گردن و حتی روی سینه. حتی پوست هنرپیشه های معروف قدیمی که کلی هم مواد آرایشی و بهداشتی مصرف می کنند٬ هم همین طور است ( البته آنها که عمل جراحی نکرده اند). راستش برای من این هم سوال است و هم اعتراف می کنم که از آن می ترسم! خلاصه بعد از طرح کلی نظر از قبیل نژاد٬ عموما خشک بودن پوست نژاد اروپایی و نوع و درجه آفتاب به این نتیجه رسیدیم که علت همه اینها با هم است به علاوه خود را در معرض نور شدید آفتاب قرار دادن (برنزاژ) در همان ۴ روز آفتابی. بعید هم نیست. چون الان که یاد روستاییان ایران می افتم می بینم آنهایی که مجبور به کار در زیر نور مستقیم آفتاب هستند اغلب دارای چروکهای عمیق و فراوان روی گردن و صورتند.
حالا نتیجه اینکه این آخر هفته می خواهم بروم حداقل یک کرم ضد آفتاب مرطوب کننده بخرم و روزی چند لیوان آب بخورم. چون واقعا از پوست مدل دستمال کاغذی بدم میآید!
به فارسی می گوییم برویم دریا ولی به فرانسه معمولا می گوییم برویم ساحل (On va a la plage). دلیل واقعیش را نمی دانم اما شاید این باشد که ما تا دریا می بینیم هوس می کنیم بپریم توش و شنا کنیم و اصولا یکی از دلایل مهم شمال رفتن همین است ولی اینجا ۵۰۰ نفر تو ساحل در حال آفتاب گرفتنند و ۲۰ نفر تو دریا در حال شنا کردن. البته حالشان را می فهمم از بس که خودم آفتاب ندیده ام!
طی تعطیلات هر وقت که می رفتیم ساحل با خودم کتاب خاطرات بریژیت باردو را می بردم و می خواندم. (انتظار نداشتید که در تعطیلات هم کتاب فلسفی یا حقوقی بخوانم؟!) بریژیت باردو سال ۱۹۷۳ یعنی چند سالی قبل از تولد من از دنیای بازیگری خداحافظی می کند تا زندگیش را وقف حیوانات کند. من فقط عکسهایش را تو مجلات قدیمی پدرم دیده بودم که در آن موقع خیلی زیبا بوده و عنوان "بمب سکس" واقعا برازنده اش. یک بار که تو تلویزیون فرانسه دیدمش که از تعجب دهنم باز ماند. باورم نمی شد که این زن زشت وحشتناک با این موهای سیاه و سفید بی نظم که آدم را یاد آشیانه پرنده ها می اندازد همان بریژیت باردو باشد حتی اگر دور چشمهایش را همانطور مثل سابق سیاه سیاه کرده باشد.
برای همین در موردش کنجکاو بودم و تا کتاب خاطراتش را در کتابخانه ایوت دیدم برداشتم ولی از نیمه های کتاب به بعد یک حرصی از دست افکار و نظراتش می خوردم که خدا می داند. اصلا فکر نمی کردم که زن به این زیبایی اینقدر کوچک مغز٬ نژاد پرست٬ متعصب (البته نه متعصب مذهبی) و در مورد مردها این همه احمق بوده باشد. بگذریم که به اندازه موهای سرش مرد در زندگیش بوده و اینکه از همه به جز یکی ـ که آن هم شانس می آورد فوت می کند! ـ با خیانت جدا شده! به خصوص یکی که با هم کتک کاری می کرده اند٬ آقا چند ماهی با یکی دیگر غیبش می زده و بعد بر میگشته و خانم هم قبولش می کرده تا اینکه بالاخره طبق معمول یکی دیگر را پیدا می کند!
این هم چند مورد از نظراتش در مورد موضوعات مختلف که با همین صراحت و با تفصیل بیشتری نوشته شده:
پسرش: در تمام کتاب هزار بار نوشته که از بچه متنفر بوده و بارها تلاش کرده که سقط جنین کند و ماهها بچه را به پرستارها می سپرده و مسافرت می رفته تا اینکه سرانجام او را به پدرش واگذار می کند و خلاص! بیچاره پسرش از خواندن این کتاب احتمالا چه حالی شده!
خدمتکارها: همه شان برای هیچی خوبند. فضول٬ دزد و بی مسوولیتند و به خاطر چندر غاز خاطراتشان را منتشر می کنند و زندگی خصوصی آدم را فاش.
روزنامه نگارها: عین خدمتکارها.
ژان ماری لوپن (رهبر حزب دست راستی فرانسه به نام جبهه ملی که به نظرش باید همه غیر بورها و چشم آبیها را از فرانسه بیرون کرد٬ حتی اگر فرانسوی باشند!): مرد با شخصیت٬ فهمیده٬ مودب٬ مهربان٬ وطن دوست و در یک کلام ماه!
و در یک مقایسه بی نظیر و جدی بین آدمها و حیوانات به این نتیجه می رسد که حیوانات خیلی بهتر از آدمها هستند و به همین دلیل است که خودش با ۳۰ ٬ ۴۰ تا حیوان زندگی می کند!
خدا آخر و عاقبت آدم را به خیر کند!
این هفت هشت روزی که نبودم٬ رفته بودم جنوب فرانسه. شهری بندری به نام ارژلس. واقعا به این مسافرت طولانیتر از آخر هفته احتیاج داشتم. هم خسته بودم٬ هم هیچ تعطیلات تابستانی را با هم نگذرانده بودیم و هم اینکه می خواستم قبل از تمام شدن تابستان واقعا مزه اش را بچشم. هر چه بگویم کم گفته ام از دریای آبی مدیترانه٬ آفتاب گرم و درخشان جنوب٬ قایقهای تفریحی زیبای کنار بندر٬ کوچه های باریک با خانه هایی به رنگهای شاد و گرم٬ نخلها٬ بازارچه های صنایع دستی٬ رستورانهای مملو٬ بستنی فروشیهای بی شمار٬ غذاهای خوشمزه٬ میوه های رسیده و شیرین٬ صبحانه مفصل خوردن٬ دوچرخه سواری٬ برای ناهار پیک نیک کردن و برای شام سر فرصت و با شکمویی رستوران پیدا کردن٬ قدم زدن کنار دریا٬ رقصیدن دست جمعی کنار بندر با موزیک زنده٬ شاتوت جنگلی کندن٬ در شهر زیبای کولیور (Collioure) مغازه صنایع دستی ایرانی پیدا کردن و همه چیزهایی که از نظر من تعطیلات معنی می دهد.
حالا که برگشته ام لاهه با خودم فکر می کنم چقدر خوب بود اگر می توانستم از این همه مدرک و زحمت بگذرم و بروم جنوب یک گالری هنری ایرانی باز کنم. بعید می دانم بتوانم ولی فکرش بدجوری وسوسه ام می کند.
امروز روز تولد من است. اولین روز تولدی است که تنها هستم. سر کار و امروز ظاهرا هیچ فرقی با روزهای دیگر ندارد. پارسال از این هم بدتر بود. در طول روز تنها بودم و چون از روز قبلش با فرانسوا میانه مان شکراب شده بود حتی کیکی که خریده بود تا دو روز در یخچال ماند و شمعها هنوز که هنوز است در یکی از کیفهایم! (آخر کدام آدم عاقلی درست روز قبل از تولدش جر و بحث می کند!؟)
وقتی ایران بودم همه خانواده و فامیل کم جمعیت من خانه ما بودند٬ کیکی و شمعی و شامی یا نهاری و البته کادویی.
البته این به این معنا نیست که امسال هیچ خبری نبوده. شنبه شب که رسیدیم بوردو مهمانی کوچکی گرفتیم. ایوت (Yvette) که مثل هر فرانسوی اصیل دیگری عاشق مهمانی دادن است٬ می خواست فوری همه را دعوت کند. اعتراف می کنم که من هم بدم نمی آید ولی چون بعد از ۶ ساعت راه می رسیدیم٬ من اصرار کردم که فقط خودمان باشیم و بالاخره بعد از ۱۰ تا تلفن موفق شدیم قانعش کنیم! فرانسوا قبلا کیک٬ شام و شامپاین سفارش داده بود. یک آویز "بخت آور" (کلمه اختراعی من برای Porte-bonheur) به شکل کفشدوزکی که روی یک گل نشسته از طرف مامان فرانسوا٬ یک ظرف ماهی٬ کارت تبریک و ۱۰۰ یورو از طرف مادر بزرگ فرانسوا و مجموعه کامل نوشته های آنتوان دو سنت اگزوپری به علاوه یک گردنبند و گوشواره خیلی قشنگ از طرف فرانسوا و تعدادی عکس یادگاری. گردنبند و گوشواره را آخرین شب اقامتمان در ارژلس (Argeles) وقتی برای آخرین بار رفته بودیم کنار دریا قدم بزنیم و قایقها را نگاه کنیم خریدیم و برای امتحانشان فوری برگشتیم خانه و از شما چه پنهان که پوست برنزه ما و برق سینه ریز شد منبع الهام ذوق عکاسی فرانسوا!
دیشب هم قدیمی ترین و صمیمی ترین دوستم از کانادا زنگ زد و دو ساعتی حرف زدیم. کلی هم میل و کارت تبریک گرفتم و می دانم که امشب هم خانواده ام تماس می گیرند. همین الان هم رفتم کیک سیب خوشمزه ای خریدم که با همکارهایم بخوریم. این هم یک جورش است.
سلام دوباره. همین امروز از یک مسافرت ۸ روزه برگشتم. ساعت ۵ بیدار شدن٬ خداحافظی دوباره زیر نم نم باران پاریس٬ تاخیر دو ساعته قطار و بلافاصله سر کار حاضر شدن حسابی خسته ام کرده. به محض کمی استراحت پرحرفی می کنم!