تبليغاتX
حقوقدان پاریسی
دیدگاهها و خاطرات

به جنگ اخیر لبنان فکر می کنم. به اینکه چرا این نفرت اینقدر پررنگ است. به اینکه آیا همیشه این طور بوده یا اینکه سیاستهای دهه های اخیر علت این کراهت دوطرفه است. خاطرات کودکی ام زنده می شود. محله ای که من در آن به دنیا آمدم و تا سالها در آن زندگی کردم، پر بود از اقلیتهای مذهبی. یعنی در کوچه ۸۰ خانه ای ما حداقل ۱۴ تا اقلیت مذهبی ساکن بود.

یک بهایی که پسرش بعد از انقلاب اعدام شد و خودش سرطان گرفت. زنی بسیار محترم که مجبور بود در سرشماریها بگوید مسلمان است. 

یک مسیحی به نام شمسی خانم که ماما بود و چقدر کمک کرد، وقتی خواهرم پیش از موعد و قبل از رسیدن به بیمارستان در خانه به دنیا آمد و دخترش مادلن که خیلی خوشگل بود و عاشق بچه ها. وقتی ۵ یا ۶ ساله بودم، همیشه می آمد دنبال من و خوب یادم است که قبل از دوباره سپردنم به مامان، بهم یک لیوان شیر می داد با کلوچه های خوشمزه. روزی که ازدواج کرد و رفت آمریکا دوتایی چنان دلمان گرفته بود که نگو.

آرمینه خانم که دخترش با یک مرد مسلمان و مذهبی ازدواج کرده بود، حسابی باحجاب شده و اسم بچه هایش را گذاشته بود محمد و فاطمه. آرمینه خانم ـ که پای ثابت مراسم عزاداری و سفره های مذهبی بود اما همیشه تا به وسطهای کوچه نمی رسید یادش نمی افتاد که روسری سرش نیست ـ خیلی از دامادش تعریف می کرد و همیشه می گفت که برایش هیچ فرقی نمی کند اگر پسرش ساکو هم با دختر مسلمانی ازدواج کند.

خانواده ای زرتشتی که ۴ تا بچه داشتند هم سن و سال من و برادرم. کاوه، کتایون، کیوان و کشواد. در بمباران شهرهای سال ۶۷ خانه شان خراب شد و تا یک هفته بر روی نیمکت پشتی من که جای کتایون بود گل می گذاشتیم با یک روبان مشکی. کتایونی که به نظر ما شبیه زنهای مینیاتورهای ایرانی بود و هر کدام از دختر بچه های محل عاشق یکی از برادرهایش. 

اما بیشترین اقلیت مذهبی محله و کوچه ما را کلیمی ها تشکیل می دادند. ۱۰ خانواده بقیه.

میترا خانم همسایه سمت چپی که زن جوان و قدبلندی بود که به من و شارونا انگلیسی درس می داد. نه اینکه معلم خصوصی ما باشد. ظاهرا قبل از ازدواج معلم بود و بعد از ازدواجش با جمشید آقا شغلش را کنار گذاشته بود و دلش را با درس دادن به ما خوش می کرد. انگار دیروز بود. میز بزرگ ناهارخوری که میز تحریر ما بود، پنکه روبروی ما که برگهای دفترمان را به هم می زد و میترا خانم که در حال پهن کردن لباس به ما دیکته می گفت. آن پیتزا درست کردنها و با تلفن مقوایی حرف زدنها و کش بازیها با خواهرزاده اش، شیلا، که از من یک سال بزرگتر بود و چند روز تابستان می آمد خانه شان.

لیدا خانم، مامان شارونا و الهام که زنی بسیار جدی بود و وقتی می آمد شارونا را از کوچه صدا کند، بیچاره از ترس رنگش سفید می شد. همان موقع ها رفتند آمریکا و البته به قول شکاکان محل اسراییل. آن روزهای گرم تابستان که برق ۳ ساعت در روز می رفت و ما را از همان کارتونهای تکراری هم محروم می کرد، بعضی وقتها می رفتیم خانه شان که جزو خانه های سمت راست کوچه بود و می گفتند چون برقش با پادگان مشترک است قطع نمی شود.

فیروزه خانم که دو تا پسر دوقلوی شیطان داشت و به همین دلیل همه صدایش می کردند مامان پژمان، پیمان. زن خیلی تمیزی که همیشه در حال شستشو بود. 

آقای دلشاد. پیرمردی بسیار سرحال و خوش برخورد که پسرش مایکل به خاطر ازدواج با دختری ـ که از قضا از بستگان دور ما بود ـ مسلمان شده بود ولی این باعث نشده بود که بنز آبی رنگش تمام جمعه ها جلوی منزل پدرش پارک نباشد. 

پیرزن همسایه که بعضی در غیابش صدایش می کردند پیرزن جهوده. یکبار که من هم همین را گفتم مامان بهم گفت که نباید بگویم جهود بلکه یهودی یا بهتر از آن کلیمی. آن موقع نمی دانستم چه فرقی هست بین اینها. پدرم می گفت که فرقی نیست اما اولی خیلی مودبانه نیست. تنها بود. همه بچه هایش آمریکا بودند. خودش هم بالاخره رفت و همانجا فوت کرد. یادم است که همیشه شنبه ها می آمد دنبال مامان من. "همسایه مسلمون می شه بیای این گاز منو روشن کنی؟" و سفارشهای مامان به من پشت در منزلش: "اگر چیزی تعارف کرد حتما بردار٬ حتی اگر گرسنه نیستی و گرنه فکر می کنه چون کلیمیه برنداشتی." یکبار تعریف کرده بود که یکی از همسایه ها که در غیاب مامان من برای روشن کردن گاز به منزلش رفته بود، از هندوانه اش نخورده بود در حالی که او "به توی هندوانه که دست نزده بود."

مدرسه ابتدایی من و خواهرم هم مدرسه ای بود متعلق به کلیمی ها. به همین دلیل اسم مدرسه روی یک کتیبه بزرگ به رنگ طلایی هم به فارسی نوشته شده بود و هم به عبری. در تمام طول تحصیلم هم حداقل یک اقلیت مذهبی در کلاسمان بود که سر کلاسهای دینی و قرآن می رفتند خانه یا مشقهایشان را می نوشتند و ظاهرا روزهای جمعه کتاب دینی خودشان را می خواندند. جالب اینکه بهترین دوست خواهرم دختری بود کلیمی به نام ونوس که سر کلاسهای دینی می ماند و قرآن را به مراتب بهتر از خواهرم می خواند و حتی به خواهرم درس می داد!

اغلب عیدهای کلیمی ها، اگر اشتباه نکنم مهر و اردیبهشت بود و مدرسه ما هم تعطیل و برادرم که همیشه حسودی و قهر می کرد و به پدر و مادرم می گفت شما بین من و اینها فرق می گذارید. چرا من را مدرسه اینطوری نمی گذارید؟! برای عید خاصی در حیاط مدرسه چیزی مثل خیمه درست می کردند. با وجود اینکه مسوولان مدرسه به بچه ها می گفتند که نباید به آنها دست بزنند، کنجکاوی باعث شد بالاخره بفهمیم که از سقف این خیمه ها میوه آویزان است. به خصوص گلابی ها را یادم می آید.

طبقه آخر مدرسه که بر روی ما بسته بود، کنیسه بود. شنبه ها که برای زنگ تفریح توی حیاط بودیم، می دیدیم که عده زیادی از پله ها پایین می آیند. دخترهایی که تا به کوچه نمی رسیدند روسری سر نمی کردند و پسرهایی که عرقچینهای کوچکی (کیپا) بر سر داشتند. 

تا آنجا که یادم می آید هرگز هیچ اختلافی که مبنای آن تفاوت مذهبی باشد به وجود نیامد. پدر و مادر من ـ که مثل اغلب ایرانیهای دیگر مسلمانهای عرفی هستند ـ همیشه تاکید می کردند که مواظب باشیم اشاره ای به این موضوعات نکنیم (به قول مادر بزرگم عیسی به دین خود موسی به دین خود) و ابایی نداشتند از مراوده با اقلیتهای مذهبی و حتی ما را به مدرسه آنها فرستادن. حتی یادم می آید که یکبار که میترا خانم گوسفند قربانی کرده بود، مادر بزرگ پدرم که خانه ما بود و به هر حال مذهبی تر از ما به مامانم سفارش می کرد که حتی اگر نمی خواهید گوشت را بخورید، آن را رد نکنید که مبادا ناراحت شوند. احتمالا مانند همین ملاحظات از آن سو هم وجود داشت تا زندگی صلح آمیز امکان پذیر باشد. با این حال سخت گیریها و بی احترامی های دیگری موجب شد که تقریبا همه کلیمی های کوچه ما ـ به جز یکی ـ کم کم ایران را ترک کنند. نابردباریهایی که کمتر از طرف مردم بود.

+ نوشته شده در  Sat 19 Aug 2006ساعت 10:5 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

امروز سالروز استقلال پاکستان از هند است. می دانستم که طبق معمول درگیری و خون ریزی در کار بوده ولی تا قبل از دیدن این تصاویر در بخش "تولد یک ملت: تفکیک هند٬ پیدایش پاکستان" بی بی سی فارسی تصور نمی کردم این قدر خونبار بوده باشد. همه این عکسها دلخراشند چه آنها که کوچ اجباری را به تصویر می کشند چه مرگ. ولی آنی که منزجرم کرد از هر چه موجودی است به اسم آدم عکسی است از بی شمار جسد لخت روی هم تلنبار شده در یک کوچه و بی شمار کرکس روی دیوارها. انگار که یک تل آشغال است یا حشره و نه هر یک انسانی با همین آرزوها٬ خوشیها و امیدهای کوچک که همه مان داریم.

بعد می بینم که نمایشگاه کاریکاتور نفی هولوکاست بر پا است. این دیگر تهوع آور است. به خاطر لجبازی - که حالا که تو به مقدسات من توهین می کنی من هم به مال تو - بیایی این انکار آدمیت را به مسخره بگیری. بهانه ات هم این باشد که ۶ میلیون نبوده و ۱ میلیون بوده. مگر عدد است که کشتار و نسل کشی را جنایت می کند؟ یعنی اگر فردا اثبات شود که در جریان هولوکاست ۱ میلیون هم نه٬ ۱۰۰ هزار نفر کشته شده٬ از نفرت انگیز بودن عمل کم می شود؟

مسخره کردن یک انسانِ از نظر پیروان آیینی مقدس توهین به یک انسان یا در بدترین شکل آن به میلیونها انسان معتقد به اوست و به مسخره گرفتن واقعه ای به این هولناکی توهین است به انسانیت. نفی همه آن چیزی است که آدم را انسان می کند. 

+ نوشته شده در  Thu 17 Aug 2006ساعت 12:29 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

این روزها هر روزنامه ای را باز می کنی بحث هست در مورد فیدل کاسترو٬ عمدتا هم با دو گرایش کاملا مختلف و حتی متضاد. از نظر عده ای قهرمان٬ آزادیخواه٬ ضد امپریالیست٬ محبوب مردم کوبا و از نظر عده دیگر دیکتاتوری خودخواه. جالب اینجاست که وزنه اولی سنگینتر به نظر می رسد. چه بین ایرانیها و چه بین غیر ایرانیها. استدلال هم این است که نگاه کنید چطور مبارزه کرد٬ چطور در همسایگی آمریکا با آن مخالفت می کند و چقدر مردم کوبا طرفدارش هستند و دوستش دارند.

تعجبی نمی کنم اگر غیرایرانی این نظر را بدهد. چون عقلش به چشمش است. چون با متر خودش اندازه می گیرد. مقایسه می کند می بیند در کشورهای دموکراتیک برای سخنرانی یک رییس جمهور یا ملکه ۲۰۰۰ نفر هم ممکن است نیاید٬ یا تظاهرات ۲۰۰ هزار نفر رکوردی به حساب می آید. پس اگر ۵۰ هزار نفر در مراسم سخنرانی فیدل کاسترو حاضر باشد یا ۵۰۰ هزار نفر در راهپیمایی حمایت از او و اگر مردم چهار ساعت و نیم سخنرانی را تحمل کنند٬ یعنی نهایت محبوبیت.

اما ما چرا؟

ما که صابونش به یقه مان خورده است و هنوز هم می خورد.

ما که خوب می دانیم چه چیزی پشت این حضورهای میلیونی٬ تصاویر و گزارشها و مصاحبه های تلویزیونی پنهان است.

ما که می دانیم این "قهرمانان کاریزماتیک" وقتی به قدرت می رسند چه بلایی بر سر مردم می آورند.

ما که می دانیم ۴۷ سال در قدرت بودن با چه هزینه ای میسر می شود.

ما که می دانیم وقتی یکی از مهمترین منابع درآمد خودفروشی است٬ مردم در چه فقر و استیصالی دست و پا می زنند.

ما که می دانیم در کشوری که یکی از بیشترین روزنامه نگاران زندانی را دارد چه خبر است٬ حتی اگر هیچوقت گذارمان به کوبا نیفتاده باشد. 

ما که بخت این را نداشته ایم در جایی به دنیا بیاییم که از این تجربه ها نداشته باشیم چرا باید گول چهارتا عکس فتوژنیک با "چه" یا در حال دود کردن سیگار هاوانا را بخوریم؟ 

همین ها باعث شد آن روزی که فیدل کاسترو برای سخنرانی در سالن کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران آمده بود و دانشجوها سر و دست می شکستند که در آن سالن پر جایی پیدا کنند٬ هزاران علامت تعجب و سوال در سرم ایجاد شود.

 

+ نوشته شده در  Tue 15 Aug 2006ساعت 7:6 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

بلاخره عاشق یک شهر شدم بعد از مدتها! عاشق کجا؟ بروکسل! تا حالا بلژیک نرفته بودم. به نظرم یک جای بیخودی می آمد مثل هلند. جمعه عصر در حال کار کردن بودم که فرانسوا (François) زنگ زد. دلش برایم تنگ شده بود٬ اساسی. با اینکه همدیگر را دو هفته یکبار می بینیم و با اینکه دوشنبه صبح زود پرواز داشت به مونترال، پیشنهاد داد که همدیگر را بروکسل ببینیم که تا او از فرانسه می رسد من هم از هلند رسیده باشم. اصلا عاقلانه نبود ولی خب به قول مادر بزرگ مرحومم جوانی است و هزار رنگها! اعتراف می کنم که چندان مایل نبودم. نه اینکه دلم برایش تنگ نشده باشد ولی از کارهای هول هولکی و برون برنامه ریزی قبلی زیاد خوشم نمی آید. انگار اول باید ذهنم را کم کم آماده کنم. داشتم من من می کردم که رز دخالت کرد: بابا برو. پاشو! کاری ندارد که. ساعتی یک قطار از لاهه می رود بروکسل. به من نگاه کن! با دوتا بچه مگر می توانم اینجوری آزاد و بی دردسر جایی بروم. باید یک هفته برنامه ریزی کنم برای یک مسافرت دو روزه و کلی باروبندیل ببندم. تا بچه نداری از موقعیت استفاده کن!

شال و کلاه کردم و راه افتادم. سریع ساکم را حاضر کردم و حتی رسیدم دوش بگیرم. قطار ساعت ۷ را گرفتم و ساعت ۹:۱۰ دقیقه بروکسل بودم که فرانسوا رسید. چه شلوغ! ماشین را تو یک پارکینگ پارک کردیم و از شانس ما نووتل یک اتاق داشت٬ آنهم چه اتاقی! تا از هتل آمدیم بیرون و به گراند پلاس رسیدیم، با یک کنسرت٬ رقص نور و آتش بازی عالی پذیرایی شدیم! انگار چند قرن به عقب برگشته بودیم! باورم نمی شد! چون اگر ۵ دقیقه دیرتر رسیده بودیم یا هتل دورتر بود، از دستش داده بودیم.

شام تو یک رستوران یونانی٬ با کلی نقاشی از خدایان یونانی٬ صبحانه عالی هتل و وان آب داغ. (اعتراف می کنم که عاشق هتل رفتنم٬ ۹۹ درصد به خاطر آن از خواب بیدار شدن تنبلانه، رفتن و صبحانه مفصل خوردن و بعد در وان آب گرم خوابیدن).

شنبه و یکشنبه فرصت کافی داشتیم که به بازدید برسیم. ۹۰ درصد جاهای دیدنی بروکسل در دو سه منطقه جمع شده. گراند پلاس (Grand place) که شهرداری (Hotel de ville) و موزه آنجاست و پله رویال (Palais Royal) که کلیسای سن میشل (Saint Michel)، پارک بروکسل٬ سابلن (Sablon)، کلیسای نترودام دو سابلن (Eglise Notre Dame de Sablon)، کاخ دادگستری (Palais de justice)، پارلمان و کاخ محل اقامت خانواده سلطنتی را به فاصله های کم در خود جای داده. از پارک سنکانتنر (Cinquantenaire) با آن دروازه باشکوه و موزه های کنارش هم نباید غافل شد. راستی تمام سطح گراند پلاس را هم با گلبرگهای گلهای مختلف طراحی و تزیین کرده بودند، به چه زیبایی! فضایی شاید به وسعت ۸۰ در ۵۰ متر. درست نمی دانم.

باید اعتراف کنم که طبیعت را خیلی دوست دارم ولی همان دو سه هفته تعطیلات سالانه یا بعضی آخر هفته ها کفایتم می کند. از دیدن پلها و بناهای زیبا همان قدر لذت می برم (یا حتی بیشتر) که از دیدن گلها و درختها. می دانم که در جایی مثل هلند افسردگی می گیرم. جایی که عبارت است از دوچرخه٬ کانال٬ قایق و دیگر هیچ! آها و البته باران! یکنواختی و تکرار به معنای واقعی کلمه. و همیشه فکر می کنم چطور آدم می تواند در شمال اروپا زندگی کند. بروکسل همانی است که من برای یک شهر می پسندم. مدرن با بی شمار بناهای قدیمی و شیک٬ مجسمه ها و کاخها. شهری که مدرن است و با شکوه. مثل پاریس٬ رم و لندن. 

خب دیگر باید دست به کار شوم برای پیدا کردن یک شغل در این پایتخت اتحادیه اروپا! به پیش!

+ نوشته شده در  Mon 14 Aug 2006ساعت 7:47 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

دیده اید بعضی وقتها تا از یک چیزی تعریف می کنید یا حرفش را می زنید یک اتفاقی می افتد درست بر عکس آن. مثلا تا می گویید من چند سال است که این ماشین را دارم و تا حالا مشکلی باهاش نداشتم. درست همان موقع خاموش می کند و دیگر روشن نمی شود! یا اینکه میگویید من از این شرکتی که از آن اینترنت گرفته ام خیلی راضیم. اینترنتتان بی دلیل برای چند روز قطع می شود. حالا تا من دیروز مطلب قبلی را نوشتم٬ موضوع امروز پیش آمد! 

امروز صبح هرچه رمز عبور کامپیوتر را وارد کردم دیدم نمی توانم وارد شوم. زنگ زدم به بخش انفورماتیک بیایند ببینند چه اشکالی دارد. دو نفر آمدند. فوری حدس زدم یکیشان که حدود ۴۰ ساله بود٬ همان چهارمین ایرانی است که تا به حال ندیده بودم.

اولین ایرانی هومن است. یکی از معروفترین آدمهای اینجا. همه می شناسندش. نه تنها به این دلیل که مشاور حقوقی بخش ریاست است٬ بلکه چون آدم بسیار خوش صحبت و خوش محضری (همان معادل پرچانه و پرحرف!) است که به قول یکی از بچه ها به سه زبان حرف می زند و به هر سه زبان خیلی حرف می زند! همیشه پیراهنی که می پوشد از کراواتش یک درجه روشنتر است و چه رنگهایی. بنفش٬ صورتی٬ زرد٬ سبز چمنی!

دومی سامان است. با موهای خوش حالت کمی بلند و کمی ژل زده٬ عینک و کت و شلوار تیره. نمونه تمام عیار یک وکیل.

دیگری علیرضاست. کارمند بخش امنیتی. شلوغ٬ شاد٬ پر سروصدا و پرحرف که همیشه از من می پرسد آخر بابا چطوری دلت آمد پاریس را ول کنی بیایی اینجا؟ 

نفر چهارم را ندیده بودم که امروز چشمم به جمالش روشن شد. چطوری؟ اینطوری!

وقتی بالاخره مشکل مربوط به رمز عبور حل شد٬ سرژ وقتی تصویر روی صفحه را دید گفت: چه بنای قشنگی! کجاست؟ گفتم: برج آزادی٬ سمبل تهران٬ پایتخت ایران. گفت: آه! شما هم ایرانی هستید! این همکار من هم ایرانی است. همکار "ایرانی" نه گذاشت و نه برداشت و فوری طوری که انگار بهش اهانت شده گفت: ایرانی بودم! بعد هم همان چند کلمه ای که از من راجع به کامپیوتر سوال و جواب کرد٬ به انگلیسی بود و البته نه فقط وقتی که سرژ آنجا بود و برای رعایت ادب٬ بلکه حتی وقتی هم که دیگر او نبود!

مدتی بعد سرژ بهم میل زد و گفت که عکسهای ایران را از روی این سایت دیده و خیلی دلش می خواهد یک بار یک مسافرتی به ایران بکند و خودش همه جا را ببیند.

الان که آمدم خانه و دارم به دقت نگاه می کنم٬ می بینم این سایت با سلیقه درست شده و عکسهای خیلی خوبی دارد با اطلاعات مفید و توضیحات مفصل راجع به خیلی چیزهای دیگر. با اینکه عکسهای خوب دیگری هم روی اینترنت پیدا می شوند ولی دیدن اینها هم خالی از لطف نیست٬ به خصوص که

خوشتر آن باشد که سر دلبران     گفته آید در حدیث دیگران 

+ نوشته شده در  Fri 11 Aug 2006ساعت 5:23 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

جایی که من در آن کار می کنم یک سازمان بین المللی است و تنها افرادی را استخدام دایم می کند که دولت متبوعشان عضو سازمان باشد. چون ایران عضو این سازمان نیست٬ قاعدتا امکان آنکه یک ایرانی کارمند دایم باشد وجود ندارد. با این حال به جز من که به همان دلیل موقتا اینجا کار می کنم٬ ۴ ایرانی دیگر استخدام دایم هستند! (که خودش آمار خیلی جالبی است. چون به دلایل متعدد تعداد ایرانیهایی که در سازمانهایی مثل سازمان ملل به عنوان یک فرد مستقل و نه نماینده دولت ایران کار می کنند اصلا زیاد نیست.)

برای همین کنجکاو بودم بدانم چطور چنین چیزی ممکن است. وقتی به پروفایلشان نگاه کردم٬ دیدم هیچکدام با تابعیت ایرانی درخواست کار نکرده اند. دو نفرشان با تابعیت کانادایی٬ یکی انگلیسی و آخری با تابعیت هلندی. یعنی ۵ ایرانی هستیم که نه تنها هیچکدام از ایران نیامده ایم٬ به جز من بقیه حتی رسما ایرانی هم محسوب نمی شوند. با این حال همه شان خودشان را ایرانی معرفی می کنند٬ حتی اگر از کودکی در کشور دیگری زندگی کرده و تابعیت دیگری را پذیرفته باشند. این را از آنجایی فهمیدم که تا می گویم ایرانیم٬ می گویند: آها٬ مثل هومن٬ ساسان٬ علیرضا!

از خودم می پرسم اگر یک روز تابعیت فرانسوی بگیرم و کسی از من بپرسد کجایی هستم چه خواهم گفت؟ می گویم فرانسوی؟ خیلی بعید است. حتی از فکرش خنده ام می گیرد. چرایش را نمی دانم. چرا کریسا که یونانیی است به سوئد مهاجرت کرده٬ می تواند بگوید و می گوید سوئدی است؟ چرا مارک که از پدر و مادر بلغار در نروژ به دنیا آمده می گوید نروژی است اما منِ نوعی نمی توانم مثل خیلی ایرانیهای دیگر؟

با خودم فکر می کنم رابطه ما ایرانیهای مهاجر با ایران رابطه ایست واقعا پیچیده. عاشقش هستیم و از آن بیزاریم. یک لحظه فکر کردن به نان داغ با ترخون و نعنا و پنیر تبریزی هواییمان می کند که همین الان بلیط بگیریم و برگردیم و گاه همه چیزمان را می دهیم که هر طور شده بمانیم و برنگردیم. به آن افتخار می کنیم و از آن خجالت می کشیم. وقتی ایران هستیم از همه چیزش ایراد می گیریم. وقتی اینجا هستیم همه چیزش برایمان بهترین است و ...

درست نمی دانم ولی شاید به این دلیل است که ما با نوعی درد و حسرت به سرزمین مادریمان نگاه می کنیم. آنچه می توانسته باشد و نیست.

+ نوشته شده در  Thu 10 Aug 2006ساعت 12:9 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

یادم می آید. ۳ سال پیش بود. یک روز شنبه من و دوست قرقیزستانیم رفته بودیم ویلا بورگیز که سابقا خانه دوک بورگیز و همسرش (پولت خواهر ناپلئون) بوده و حالا پارک بسیار زیبا و بزرگی است در رم. رفتیم یک قهوه بخریم، فروشنده فوری از من پرسید ایرانی هستم؟ خیلی تعجب کردم. گفتم بله ولی شما از کجا متوجه شدید؟ گفت که نمی داند ولی می فهمد. من یک بلوز شلوار ساده به تن داشتم، بدون آرایش بودم و با موهای کوتاه مشکیم می توانستم اهل هر کجا باشم. 

حالا به محض دیدن هر ایرانی هر جا که باشم تقریبا محال است نفهمم ایرانی است. حالا می دانم چه رازی هست. نه لباس، نه مدل مو، نه رنگ پوست و مو، نه هیچ چیز دیگر. چون همه اینها می تواند مشترک باشد بین ترکها، عربها، افغانیها و خیلیهای دیگر. این راز در حالت صورت و به خصوص حالت نگاه نهفته است. بعید است یک ایرانی به چشمهای تو نگاه کند و نفهمی ایرانی است.

+ نوشته شده در  Thu 10 Aug 2006ساعت 0:20 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

خانمی که هر روز برای تمیز کردن اتاق من می آید لاغر است و محجبه با چشمهای روشن. درست نمی دانستم اهل کجاست. چون مکالمه ما محدود می شود به صبح بخیر، صبح بخیر و همین. امروز مشکل کوچکی پیش آمده بود. خواستم کمک کنم، دیدم انگلیسیش در حد همان صبح بخیر است و فهمیدم عرب هم نیست که فرانسه بداند. از همکار هلندیم خواهش کردم کمک کند. دیدیم که سواد هلندیش هم محدود می شود به مکالمات اولیه و بسیار ساده. کاشف به عمل آمد ترک است و ۲۲ سال است در هلند زندگی می کند! 

با همه ایرادی که به شهروندان جامعه مهاجر پذیر وارد است، آیا با وجود سالها زندگی در کشور دیگر و با علم به عدم بازگشت به سرزمین مادری، ایرادی نیست اگر مهاجر حتی ذره ای علاقه به ادغام (Integration) در جامعه جدید ـ حتی در حد یادگیری زبان ـ  از خود نشان ندهد؟ آیا طبیعی نیست در حالی که مهاجر تمایلی به ادغام نشان نمی دهد، جامعه میزبان هم هیچ علاقه ای به جذب او نداشته باشد؟ آیا پروسه ادغام یک خیابان دوطرفه نیست؟

+ نوشته شده در  Tue 8 Aug 2006ساعت 9:51 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

من یک حقوقدانم. آنهم یک حقوقدان بین المللی. پس نمی توانم به هیات داوری بگویم که سنگسار عملی است وحشیانه و غیرانسانی. چون طبیعت آن وحشیانه و غیرانسانی است.

نمی توانم بگویم شک دارید؟ در یکی از مراسم آن حاضر شوید. آه! ببخشید فراموش کرده بودم که اینجا اروپاست. دیگر نه تنها سنگسار اعمال نمی شود، بلکه اصولا مجازات اعدام از قوانین کیفری حذف شده است. حتی نمی توانم بگویم پس یک فیلم از مراسم تهیه کنید و ببینید. حاضرم به جای صفحاتی که باید سیاه کنم برای اثبات وحشیانه و غیرانسانی بودن سنگسار، این فیلم را تهیه کنم و بگذارم.

اما نه. من که نمی توانم این طور مانند "عوام" حرف بزنم. آخر من یک حقوقدانم. آنهم یک حقوقدان بین المللی. من باید استدلال حقوقی کنم. من باید بگویم، آنهم بسیار خونسرد و با رعایت کلیه ظرافتهای حقوقی، که سنگسار "می تواند" در زمره مجازاتهای وحشیانه و غیرانسانی به شمار آید

زیرا کمیته حقوق بشر سازمان ملل در دیدگاه عمومی شماره ۲۰ خود در مورد ممنوعیت شکنجه اشعار می دارد...

زیرا کمیسیون سابق حقوق بشر سازمان ملل به هنگام بررسی گزارش تقدیمی عربستان سعودی در سال ۱۹۹۷ اظهار می دارد...

زیرا دیوان آمریکایی حقوق بشر در قضیه ...

زیرا......

و فراموش نکنم اضافه کنم که بر خلاف تصور، سنگسار تبعیضی علیه زنان محسوب نمی شود. زیرا قانون مجازات اسلامی صراحت دارد در این که سنگسار اعمال می شود بر زانی و زانیه محصنه و به روی خودم نیاورم که چون به موجب قانون دیگری یک مرد می تواند شرعا و قانونا ۴ همسر دائم و الا ماشا الله همسر موقت داشته باشد و لازم هم نیست که همه را ثبت کرده باشد و ۲ شاهد عادل مرد هم کفایت می کند (که شکر خدا در مملکت اسلامی و در میان فامیل و همسایه کم هم نیستند)، از سنگسار برهد. به هر حال عاقلانه نیست بستن همین روزنه های حقوقی اگر شده برای رهاندن حتی یک نفر، در جایی که گوشی شنوای استدلالهای انسانی نیست.  

امضای درخواست عدم اعمال سنگسار بر اشرف کلهری

+ نوشته شده در  Mon 7 Aug 2006ساعت 9:39 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

لاهه (La Haye یا The Hague یا به قول هلندیها Den Haag) شهری است کنار دریا. امروز صبح رفتم دوچرخه سواری. از خانه تا کنار دریا که با دوچرخه حدود ۴۵ دقیقه می شود. رفت و برگشت ۱:۳۰. بد نیست. به خصوص اینکه همه جا پیست دوچرخه هست و آدم می تواند از دوچرخه سواری واقعا لذت ببرد، بدون اینکه تمام مدت حواسش به این باشد که با ماشین ها یا آدمها تصادف نکند. با اینکه لاهه در جنوب هلند واقع است، از دریاش چندان نمی شود برای آبتنی کردن استفاده کرد، به جز گهگاهی که دمای هوا ۳۵ درجه می شود و دمای آب ۱۸، ۱۹. ولی جالب رستورانهای کنار دریاست. این رستورانها جایی هستند که در آنها می شود یک بشقاب بزرگ ساته (Saté) خورد. غذایی ظاهرا اندونزیایی که از نام سس آن گرفته شده (یک سس بسیار غلیظ قرمز رنگ کمی شیرین که مزه بادام زمینی می دهد) و طوری در اغلب رستورانهای هلندی وجود دارد که هر که نداند فکر می کند غذای ملی آنهاست! این غذا به صورت مجموعه ای از سیب زمینی سرخ شده، ۴، ۵ سیخ جوجه که به سیخهای چوبی کشیده شده اند و سبزیجاتی مانند خیار، گوجه، کاهو،... سرو می شود.

جالب این است که همه رستورانهای کنار ساحل Scheveningen رنگهای تند و شاد دارند، نارنجی، زرد، قرمز با یک عالمه دکورهای آفریقایی ـ شرقی و شمعهای بزرگ روی همه میزها. با اسمهای اسپانیایی ـ طوری و بعضا عجیب غریب. مثل بونونونونوس. برخلاف اغلب رستورانهای فرانسه، خیلی خیلی بزرگ هستند و همه بدون استثنا یک فضای بیرونی وسیع دارند و از همشان صدای موسیقی بلند است. موزیکهای شاد آمریکای لاتین. این رستورانها درست بر خلاف طبیعت سرد مردم و محیطند. طوری که اگر یک نفر را بگذارند کنار ساحل و نداند کجاست، بعید است بتواند حدس بزند که در هلند است. حدسش احتمالا اسپانیا، کوبا، برزیل یا مکزیک خواهد بود.  

+ نوشته شده در  Sun 6 Aug 2006ساعت 2:7 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

وقتی تبلیغات را نگاه می کنی به خصوص تبلیغات مخصوص تعطیلات، همیشه خانواده ای می بینی با ۲، ۳ تا بچه بور، تپل و سفید یا زوجهای جوان یا بازنشسته های خوشحال و خندان با لباسهایی با رنگهای شاد. مهم نیست در کوهستان باشند یا در جنگل یا کنار دریا ولی همیشه زیر یک آسمان آبی آفتابی. فکر می کنم همه این عکسها را تو همان ۱۰، ۲۰ روزی می گیرند که هوا استثنائا آفتابی است. قاعدتا آن روزها چقدر سرشان باید شلوغ باشد!

چند وقت پیش، ماه ژوئن (خرداد) بود. یک ژاکت پوشیده بودم روش یک بارانی و سوار بر دوچرخه داشتم می رفتم سر کار. (خوشبختانه با دوچرخه ۸ دقیقه راه است.چه دور!). یک بادی هم می وزید که نگو. باد صرصر. طوری که مسیر دوچرخه را تغییر می داد. تا پیچیدم تو خیابان اصلی، یک تابلو تبلیغاتی بزرگ دیدم، تبلیغ بیکینی. نمی دانید در آن هوا چقدر این تبلیغ بی ربط بود. زیر لب یک غری زدم که والله این تبلیغ را برای هر جا درست کرده باشند برای هلند که نکرده اند! 

+ نوشته شده در  Sat 5 Aug 2006ساعت 12:17 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

اگر یک چیز در این دنیا باشد که من هرگز بهش عادت نکنم هوای سرد٬ ابری و بارانی است. الان که این را می نویسم هوا ۱۹ درجه بالای صفر است. چنان بارانی می آید که باعث شد قید با دوچرخه سر کار آمدن را بزنم و آسمان آنقدر تیره است که احساس می کنی دم غروب است.

من هیچ وقت این هوا را دوست نداشتم٬ حتی وقتهایی که عاشق بودم. (اصلا نمی فهمم عاشق بودن چه ربطی دارد به دوست داشتن هوای ابری، غروب و آهنگهای داریوش. شاید هم عشقهای رمانتیک ربط داشته باشند. معنیش این می شود که من هیچ وقت رمانتیک نبوده ام؟) من همیشه از آسمان آبی با یک خورشید بزرگ خوشم آمده است با گرمایی که حتی استخوانهای آدم را هم نرم می کند، مثل نقاشی بچه ها.

یادم می آید وقتی ایران بودم، تختم درست کنار پنجره بود. صبحها تا چشم باز می کردم، پرده را کنار می زدم ببینم آسمان آفتابی است یا نه. اگر بود بلند می شدم. اگر نه که ملافه را بالاتر می کشیدم و بی خیال دانشگاه می شدم. در حالی که فاصله خانه تا دانشگاه با ماشین بیشتر از ۱۰ دقیقه نبود!

وقتی آمدم فرانسه دیدم اگر بخواهم به همان منوال پیش بروم باید از ۳۶۵ روز ۳۴۰ روزش را بمانم خانه و نه سر کلاس بروم نه به هیچ کار دیگری برسم. با این حال نهایت تلاشم را می کنم که روزهای بارانی بیرون نروم. مثلا هر وقت می خواهم قراری بگذارم، اول هوا را چک می کنم تا خدای نکرده یک وقت خیس نشوم! هم چنان هم غر می زنم که دلشان خوش است هوا دارند پففففف... و اروپا فقط یونان، اسپانیا، پرتغال و جنوب فرانسه! 

یک فرق دیگر این که آن وقتها حسابی برای خودم وقت می گذاشتم. چون اصولا از کارهای هول هولکی بدم می آید و نه تنها از انجامش لذت نمی برم بلکه عصبی ام می کند. مثلا اگر ساعت ۱۰ صبح هوس می کردم بروم سینما نه برای ساعت ۱۲ بلکه برای سئانس ۵ بلیط رزرو می کردم. چون خوشم می آمد از آن حاضر شدن، وقت داشتن، وقت گذاشتن و مزه مزه کردن انتظار. بعد هم عجله ای نداشتم از جنس بدوم از هوای خوب استفاده کنم. چون اگر یک روز اردیبهشت بود و هوا خوب، نه تنها تا آخر روز بلکه تا ۴،۵ ماه دیگر هم هوا خوب بود.  ولی اینجا تا یک ذره آفتاب می شود بی هیچ وقت تلف کردنی می دوم بیرون. چون اگر هوا آفتابی است، معنیش این است که الان آفتابی است نه حتی تا ۱ ساعت دیگر. احتمالا همه هم این را می دانند. برای همین هست که با یک ذره آفتاب همه تو خیابانند و سعی می کنند از لباسهای خریداری شده در حراج تابستانی نهایت استفاده را بکنند!    

+ نوشته شده در  Fri 4 Aug 2006ساعت 12:31 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

حتی قبل از شروع می دانم که این نوشته "زیادی" حقوقی خواهد شد. ولی بهتر است گاهی یک حقوقدان در مورد یک موضوع حقوقی نظر حقوقی بدهد. چون دیگرانی هستند که جنبه های دیگر مساله را ببینند.

 شورای امنيت سازمان ملل روز دوشنبه ۳۱ ژوئيه با ۱۴ رای موافق در برابر يک رای قطعنامه ای صادر کرد که طی آن از ايران می خواهد غنی سازی اورانيوم را تعليق کند.

در این قطعنامه چند مرحله در نظر گرفته شده:

۱.  مديرکل آژانس بين المللی انرژی اتمی در تاريخ ۳۱ ماه اوت گزارشی تقدیم شورای حکام آژانس بين المللی انرژی اتمی و شورای امنيت خواهد کرد مبنی بر این که آيا ایران تمامی اقدامات سازگار با اقدامات مورد درخواست شورای حکام آژانس بين المللی انرژی اتمی و مفاد اين قطعنامه ( یعنی تعلیق تمامی فعاليتهای مربوط به غنی سازی و بازفرآوری شامل تحقيق و توسعه) را به اجرا در آورده است يا نه.

۲. در صورتی که پاسخ منفی باشد٬ لازم است جلسه دیگری در شورای امنیت تشکیل شود برای تصمیم گیری در مورد اینکه آیا شورا می خواهد اقدامات مناسب بموجب ماده ۴۱ فصل هفتم منشور ملل متحد در پيش بگیرد یا نه. یعنی مکانیسم "ماشه" (Trigger Mechanism) در این قطعنامه وجود ندارد. سیستم ماشه به این معناست که در صورت گزارش منفی به طور اتوماتیک اقدامات ماده ۴۱ به اجرا درآید و نیازی به یک جلسه و یک قطعنامه دیگر نباشد.

۳. اقدامات ماده ۴۱ می تواند تحریم اقتصادی٬ قطع روابط دیپلماتیک٬ .... باشد ولی به هر حال به هیچ وجه شامل توسل به زور نیست. (دوستداران آتش بازی باید یک کم دیگر صبر کنند٬ ببینیم چه می شود.)

۴. صدور قطعنامه یا اعلامیه یک عمل حقوقی یک جانبه است. یعنی از طرف یک ارگان صادر می شود و طرف دیگر چاره ای ندارد جز اجرای آن. چه خوشش بیاید چه نیاید. بنابراین فرق دارد با کنوانسیون یا قرارداد یا عهدنامه که اگر تمایل داشتیم به آن می پیوندیم اگر نه که هیچ. بنابراین یکی به این آقایان بگوید که "ما این قطعنامه را نمی پذیریم" یا "ما این قطعنامه را رد می کنیم" هیچ معنایی ندارد جز بی سوادی یا عوام فریبی. چون شما در مقامی نیستید که در این مورد تصمیم بگیرید یا انتخاب کنید. شما فقط مجبورید اجرا کنید.

۵. درست است که علی الاصول و بر اساس پیمان NPT انرژی صلح آمیز هسته ای حق همه کشورهاست. ولی این تا زمانی است که قطعنامه ای خلاف آن وجود نداشته باشد. با صادر شدن این قطعنامه دیگر حتی انرژی صلح آمیز هسته ای حق ایران نیست٬ مگر با شرایطی که شورای امنیت تعیین می کند.

+ نوشته شده در  Thu 3 Aug 2006ساعت 11:15 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

خبر کوتاه بود: اکبر محمدی٬ دانشجوی زندانی درگذشت.

این خبر من را می برد به ۷ سال پیش. ۱۸ تیر ۱۳۷۸. قرار بود شنبه آخرین امتحان دوره لیسانسم را بدهم. حقوق جزای نظامی با آقای دکتر الهام. البته آن موقع هنوز سخنگو نبود. سر کلاس خیلی خوش اخلاق بود و برخلاف استادهای ریشوی دیگر به صورت آرایش کرده و ناخنهای لاک زده تنها دختر کلاس نگاه های غضبناک نمی انداخت. یک لهجه با مزه ای هم داشت که هنوز هم نمی دانم مال کجاست. البته من نه خودش را می شناختم و نه عاشق حقوق جزای نظامی بودم. ولی ترم آخر بود و باید یک درس ۲ واحدی اختیاری برمی داشتم که با درسهای دیگر تداخل نداشته باشد.

شب امتحان یکی از دخترهای خوابگاهی زنگ زد. می دانی چه شده؟ تو خوابگاه پسرها درگیری شده. من خیلی نگرانم ولی نمی توانیم از خوابگاه بیاییم بیرون و به خانواده هایمان زنگ بزنیم٬ تو یک زنگی به این شماره به اصفهان بزن. من هم دلداریش دادم که نگران نباش. چیزی نیست.

مامان می پرسد چه شده. میگویم درست نمی دانم ولی حتما یک درگیری کوچک است بین بچه های خوابگاه ...

فردا صبح که رفتم امتحان بدهم دیدم امتحانها برای یک هفته به تعویق افتاده. از پله ها بالا رفتم تا آقای دکتر الهام را پیدا کنم و مطمئن بشوم. در دفتر بزرگ طبقه سوم دانشکده٬ آنجایی که دفتر ۴ استاد دیگر هم بود، (یکیشان حالا سخنگوی شورای نگهبان است٬ دو تای دیگر نماینده مجلس و آخری مشاور وزیر علوم (چه اتاق با برکتی!)). همه داشتند با هیجان روزنامه کیهان می خواندند یا با موبایل حرف می زدند. درست بود. امتحان یک هفته به تعویق افتاده بود. ولی این بدترین اتفاق نبود. خیلی زود همه فهمیدند چه فاجعه ای رخ داده. نه٬ نباید فعل ماضی به کار ببرم. آن فاجعه هنوز ادامه دارد. مثل یک داستان دنباله دار تلخ.

+ نوشته شده در  Wed 2 Aug 2006ساعت 6:15 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

امروز همکارم که با من هم اتاق است، از یک تعطیلات یکماهه برگشت. اسمش رز و اهل کنیاست. تا عکس مارال را دید خندید و گفت که خدا را شکر که مارال در هلند زندگی می کند و نه در کنیا. چون اگر در کنیا بود نه تنها نمی توانست ازدواج کند، بلکه حتی جرات نمی کرد این مساله را بیان کند. بعد هم راجع به تابوهایی حرف زد که در ایران هم هست، مفهوم مرد بودن و قبیح بودن و غیره. زنها هم که طبق معمول بخش فراموش شده هستند و اصلا مگر زن همجنسگرا هم می تواند وجود داشته باشد. بعد از من پرسید که آیا در ایران همجنسگرا وجود دارد.

حالا نمی خواهم وارد این بحث بسیار طولانی و اختلافی بشوم که آیا همجنسگرایی ذاتی ست یا اکتسابی و یا اینکه در کشوری که به دلیل احمقانه "حفظ پرده" رابطه بین دو پسر آسانتر است چطور می توانیم فرقی قایل بشویم بین انتخاب و گرایش از یک طرف و اجبار و نیاز از طرف دیگر. اگر به آمار اعتماد کنیم که می گوید ۴٪ افراد، قطع نظر از علت آن، همجنسگرا هستند و با احتساب اینکه ایران ۷۰ میلیون جمعیت دارد، نتیجه می شود حدود ۳ میلیون نفر. ۳ میلیون نفری که گاهی "دیده" می شوند ولی تقریبا هرگز "بیان" نمی شوند مگر در محافل بسیار صمیمی یا در پچ پچه های گاه خردکننده.

 بعد رز تعریف کرد که معلم مدرسه دخترش در هلند برای بچه ها توضیح داده که یک خانواده تشکیل می شود از فرزندان، یک زن و مرد، دو زن یا دو مرد، یک زن یا یک مرد و دخترش یک روز به رز گفته خوش به حال لیزبت که دو تا مامان دارد.

با خودم فکر می کنم آیا این گفته کودکانه به معنای این است که قبل از "بزرگ" شدن و خط قرمزها رسم کردن٬ همجنسگرایی همانقدر طبیعی ست که دگرجنسگرایی و آیا روزی می رسد که برای بچه های ما همجنسگرایی "واقعا عادی" باشد یا اینکه کلیشه ها بر ذهنشان حاکم خواهد شد. 

+ نوشته شده در  Wed 2 Aug 2006ساعت 10:6 AM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

قبل از همه باید بگویم که من در فرانسه زندگی و تحصیل می کنم و برای کار در یک سازمان بین المللی برای ۵ ماه  آمده ام هلند. امروز شد دو ماه.

امروز صبح که آمدم سر کار، تا میلهای کاریم را چک کردم، دیدم یکی از همکارانم عکس عروسیش را برای همه (که حدود ۴۰۰ نفر هستیم) و از جمله من فرستاده. اسم این خانم هست مارال و من اوایل فکر می کردم ایرانی است ولی بعد فهمیدم فلسطینی است. منشی ریاست هست و چند باری سر و کارمان به هم افتاده. چشم و ابرو مشکی با موهای تابدار مصری و بسیار ساده و آرام.

در عکس یک لباس عروس نسبتا ساده صورتی تنش بود. خوب تا اینجا غافل گیری در کار نیست. غافل گیری وقتی شروع می شود که می بینیم "زوج " هم یک لباس عروس سفید به تن دارد، بسیار زیبا و بسیار بلند.

+ نوشته شده در  Tue 1 Aug 2006ساعت 7:41 PM  توسط حقوقدان پاریسی  | 

پس از مدتها خواندن و خواندن وقت نوشتن فرا رسیده است و این چنین این وبلاگ متولد می شود تا جای دفتر خاطراتی را بگیرد که به جای پنهان کردنش آنجا که هیچ کس نیابدش٬ دلبخواهانه آشکارشود.

 

 

+ نوشته شده در  Tue 1 Aug 2006ساعت 5:1 PM  توسط حقوقدان پاریسی  |