دیشب هر چه بیشتر بحث تلویزیونی بین دو کاندیدا را نگاه می کردم بیشتر به این جمله پیر دپروژ فقید معتقد می شدم که گفته است: آدم بزرگها به بابانوئل باور ندارند، به او رای می دهند!
L'adulte ne croit pas au Père Noël. Il vote.
دیدگاهها و خاطرات
دیشب هر چه بیشتر بحث تلویزیونی بین دو کاندیدا را نگاه می کردم بیشتر به این جمله پیر دپروژ فقید معتقد می شدم که گفته است: آدم بزرگها به بابانوئل باور ندارند، به او رای می دهند!
L'adulte ne croit pas au Père Noël. Il vote.
دیروز دور اول ریاست جمهوری فرانسه برگزار شد. من رای ندادم چرا که کارت ملی ام در پایان زمان ثبت نام به دستم نرسیده بود. اینجا نمی شود روز رای گیری و در هرجا که می خواهیم رای بدهیم. بلکه می باید ابتدا در زمان مشخصی در شهرداری محل اقامتمان ثبت نام کنیم بعد برایمان با پست کارت انتخاباتی فرستاده می شود و روز انتخابات با همراه داشتن امضا شده این کارت و کارت شناسایی در حوزه محل اقامت می توان رای داد. اگر در روز مقرر به هر دلیل در حوزه نیستیم، می باید قبلا با حضور در کمیساریای پلیس کتبا به کس دیگری نمایندگی بدهیم.
برخلاف تصور و آمار، مشارکت بسیار بالا و حدود هشتاد درصد بود. در فرانسه معمولا افراد مسن حتما رای می دهند و بیشتر هم به دست راستی ها ولی جوانترها و به خصوص جوانهای حاشیه نشین شهرهای بزرگ که پتانسیل رای دادن به دست چپی ها را دارند، کمتر. به همین دلیل است که کاندیداها و هواداران این احزاب سعی بسیار می کنند جوانها را به رای دادن تشویق کنند.
برای نخستین بار بعد از فرانسوا میتران، کاندیدای حزب سوسیالیست فرانسه بر رییس جمهور پیشی گرفته است. در فرانسه دو حزب مهم وجود دارد راست و چپ. راستی ها بیشتر معتقد به ارزشهای سنتی (خانواده، ارزش کار، احترام به مالکیت خصوصی ...) آزادی بازار، حمایت گرایی اقتصادی هستند و چپی ها معتقد به ارزشهای مدرن (حق ازدواج و فرزندخواندگی برای همجنسگرایان، اوتانازی و ...)، همبستگی اجتماعی، حمایت از خارجیان که اغلب به صورت حقوق متعدد سوسیال بروز می کند. البته بخشی از اتحادیه اروپا بودن و جهانی شدن این تفاوتها را خیلی کمرنگتر کرده، چون عملا بسیاری از تصمیمات را از دسترس سیاستمداران خارج کرده است.
جو کلی فرانسه مانند کل اروپا ملتهب است. از یک طرف سرکوزی ستیزی وجود دارد یعنی افرادی به فرانسوا اولاند رای می دهند فقط برای اینکه سرکوزی دیگر رییس جمهور نباشد. از طرف دیگر ناامیدی یعنی تعداد زیادی فکر می کنند که با وجود بحرانهای عمیق اقتصادی و اجتماعی چه سوسیالیستها بیایند چه دست راستی ها، وضعیت تفاوت چندانی نخواهد کرد. به همین دلیل همه فکر می کردند که مشارکت پایین خواهد بود اما مشارکت هشتاد درصدی ثابت کرد که فرانسویها همچنان یکی از سیاسی ترین مردم دنیا هستند.
به احتمال زیاد و با توجه به آمار بالای دیگر کاندیداهای چپی، که طرفدارانشان در دور دوم به فرانسوا اولاند رای خواهند داد، سرکوزی برنده دور دوم نخواهد بود مگر اینکه اتفاق خاصی رخ دهد یا او شق القمر کند.
نکته خاکستری این تابلو، رکورد دست راستی های افراطی، یعنی حزب جبهه ملی به رهبری مرین لوپن است. دختر بنیانگزار حزب که برای اولین بار در انتخابات کاندید شده، 18 درصد آرا را به خود اختصاص داده است. مهمترین شعارهای این حزب مانند تمام احزاب راست افراطی اروپا، کاهش تعداد مهاجران، محدودیت مزرها و حمایت از تولید داخلی است. از این آمار نباید نتیجه گرفت که فرانسویها مردمی نژادپرستند. بیش از چهل درصد مردم فرانسه دست کم یک جد خارجی داشته اند، فرانسه همواره پذیرای همسایه های فقیرتر خود، ایتالیا، اسپانیا، پرتغال و در در سالهای جدیدتر مهاجران افریقای شمالی و افریقای سیاه و کشورهای شرق اروپا بوده است. بزرگترین جمعیت مسلمانان و یهودیان اروپا در فرانسه اند. تنها نگاهی به مردان سیاست و هنر و ... این را به خوبی نشان می دهد*. شخصا معتقدم وقتی بیکاری به 10 درصد می رسد، از یک طرف تنگ نظری ها شروع می شود و از طرف دیگر عدم ادغام در جامعه جدید. وقتی به اینها بدهی بالا و ناامنی و مهمتر از همه ناامیدی از آینده روشنتر را اضافه کنید، آشی می شود که به مذاق افراطیها خوش می آید.
* این بحث مانند همه بحثهای اجتماعی تمام نشدنی است. شاید وقتی دیگر.
چند روز قبل از عید رسم شده بود که درباره داستان اسم و فامیلمان بنویسیم.
اسم من قرار بود باشد پروین. این پیشنهاد مادربزرگ پدریم بود. پروین اسم چهارمین و آخرین فرزند مادربزرگ بود که در یکسالگی عمرش را داده بود به شما، آن هم به چه صورتی! مادر بزرگم مریضی سختی گرفته بود و روزها دخترک را می بردند می سپردند به زنی که نوزاد شیرخواری داشت و انقدر شیرش زیاد بود که می شد بچه دیگری را هم باهاش سیر کرد. در تهران شصت سال پیش در بعضی خانه ها هنوز تنور نانوایی بود. دخترک تازه یاد گرفته بود راه برود و از قضا زن خانه یادش رفته بود بعد از پختن نان سر تنور را بگذارد.
مامان با همه همدردیش دلش نمی خواست دخترش همنام دخترکی باشد که به چنین سرنوشتی دچار شده بود اما به خاطر جوانیش رویش نمی شد که خودش حرفش را بزند، این بود که بابا را مامور کرده بود و بابا هم با دیپلماسی مخصوص خودش در ماموریت موفق شده بود. پدر بزرگم گلفروش بود و پدرم عاشق طبیعت. این بود که اسم من شد اسم یک گل که در عین حال به فامیلیم که طبیعتی بهاری دارد بیاید.
اما فامیلی مان داستان جنجال برانگیزتری دارد. در ظاهر فامیلی ساده ای است. جد پیشدادی من! (اینکه می گویم پیشدادی یعنی دومین کسی که نامش در شجره نامه ما ثبت شده و می شود جد اندر جد من) اسمش بود ایکس. مامور ثبت احوال نزدیک صد سال پیش، یک ی به آن اضافه کرده و شده فامیلی ما. اما دایی پدرم که در مورد ریشه فامیل ما تحقیقات کرده و شجره نامه ما را در دهه پنجاه نوشته است، متوجه این قضیه می شود که آقای ایکس پدری داشته به نام آقای ایگرگ و به این نتیجه می رسد که کل فامیل در اقدامی جمعی می باید نام خانوادگیشان را تغییر بدهند به ایگرگ به علاوه ی. اما کل فامیل بیکار نبوده اند که بخواهند دنبال کارهای اداری بدوند. این وسط شوهرخواهر دایی بابا که نام فامیلی او هم ایکسی بود، آن را به نام پدرناتنیش که او را بزرگ کرده بود، تغییر می دهد و از اینجاست که اختلافی حقیقتا مشابه داستان دایی جان ناپلئون بروز می کند. اینکه عید کی رفته خانه دایی و کی خانه شوهرخواهرش، کجا اول رفته اند، پیش پای او بیشتر بلند شده اند یا پیش پای آن یکی و ...(نکته جالب اینکه درست مانند همان داستان این دو در دو خانه واقع در یک باغ زندگی می کردند!)
فکر کنید در دهه شصت هجری هنوز در خانه ما جلسه برگزار می شد با دستور جلسه مقتضی بودن تغییر فامیلی! یا در پایان هر مهمانی فامیلی، پس از صرف شیرینی و میوه به این امر مهم هم پرداخته می شد. در این حال و احوال، شوهرخواهر دایی بابا نه تنهایی به فامیل اولش برنگشت بلکه یک تهرانی هم به آن اضافه کرد. این یکی ایده به نظر همه خوب می آمد به خصوص از وقتی که «هر کسی شده تهرانی». نسل گذشته پیر شدند و نسل جدیدتر که ما باشیم اصولا برایمان آنقدر مهم نبود که جد بزرگمان ایکس باشد یا ایگرگ، که اصلا شیرازی یا به قولی اصفهانی بوده و همزمان با معرفی تهران به عنوان پایتخت به این شهر کوچیده باشد.
پ.ن. تحقیقتات دایی بابا دقیقا مشخص نمی کند که اجداد ما از اصفهان آمده اند یا شیراز. اما بابا، که در کمال همان دیپلماسی معروفش از شوهرخواهر اصلا اصفهانیش چندان خوشش نمی آید، بدون بر زبان آوردن دلیل، معتقد است که شیرازی بوده اند. اما من فکر می کنم که اصفهانی بوده اند. چون فقط اصفهانی ها هستند که آنقدر عقل معاش دارند که وقتی دیدند پایتخت عوض شده شهرشان را عوض کنند! به علاوه شیراز از تهران زیادی دور است!
وقتی برای پنج شنبه و جمعه شب فسنجان درست می کنم، شنبه و یکشنبه ناهار آبگوشت و از دوشنبه صبح در فکرم که بعد از کار وقت خواهم داشت خورشت کرفس درست کنم، یعنی وقتش فرا رسیده است.
وقتی برای من، زن ایرانی تحصیل کرده به حقوق خود آشنا، وضعیت عادی این است که شیشه های شیر پسرک را بشویم اما از فرانسوا، مرد فرانسوی تحصیل کرده عمیقا معتقد به برابری زن و مرد، به خاطر اینکه شیشه ها را می شوید تشکر می کنم و فکر می کنم چه مرد خوبی! یعنی هنوز راه طولانی در پیش است.
در فرانسه یک نمایشگاه سالانه کشاورزی برگزار می شود و در آن بیش از ششصد هزار نفر شرکت می کنند. من این آخر هفته اولین باری بود که بازدید می کردم (و البته شکی ندارم که با بزرگ شدن پسرک بار آخر نیست). جای جالبی است، شلوغ و پر از رنگ و بو، پر از حیوانات اهلی و برای ماهایی که در شهر زندگی می کنیم، حسابی اگزوتیک است. به خصوص زوجهایی را می بینید که به بچه ها نشان می دهند که شیر از پستان گاو یا بز بیرون می آید نه از پاکت کاندیا و گوجه فرنگی روی بوته سبز می شود نه در صندوق سوپرمارکت. خوبیش دیگرش برای شکموهایی مثل ما این است که گذشته از این که با محصولات کشاورزی و خوارکی و آشامیدنی هر منطقه (و حتی کشورهای دیگر) از نزدیک آشنا می شوید، می توانید حسابی بخورید و بیاشامید.
این نمایشگاه جای خودنمایی انواع و اقسام مردان سیاست هم هست. یعنی هر روز یکی دو رجل سیاسی مهم، از رییس جمهور و نخست وزیر گرفته تا کاندیداهای ریاست جمهوری در آن شرکت می کنند، آن هم چه شرکت کردنی. هر بازدیدشان شش هفت ساعتی طول می کشد و خدا می داند چقدر جلوی دهها دوربین پنیر، آبجو و شراب و سوسیس می خورند، ژست می گیرند و لبخند می زنند. گویی از روز اول خلقت عاشق دهات و حیوانات مزرعه و کشاورزان بوده اند (ممکن است بعضیهاشان واقعا لذت ببرند اما شک ندارم خیلی هاشان فقط برای ارائه تصویری مردمی ازخودشان است که تن به «ابراز احساسات ایچنینی در مقابل مرغ و خروسها» می دهند!) من فقط در این مانده ام که حقیقتا این کاندیداها مردم را چه فرض می کنند؟ یعنی کسی به صرف اینکه کاندیدایی با کراوات و پیراهن سفید و کت و شلوار چهارترک و چهار دکمه دست به سر گاوی می کشد و با گوسفندها عکس می اندازد به او رای می دهد؟ از آنجا که پشت هر عمل کاندیداها لشکری متخصص نظر سنجی و ارتباطات پنهان است، لابد جواب سوالم مثبت است.
فیلم فرانسوی آرتیست از جمله برنده جایزه بهترین فیلم و بهترین کارگردانی و هنرپیشه مورد علاقه من ژان دوژردن برنده اسکار بهترین بازیگر مرد شده است اما اسکار بهترین فیلم خارجی اصغر فرهادی یک جور دیگری، یک جور غیرقابل مقایسه دیگری می چسبد.
وقتی تصاویر تظاهراتهای سوریه را در اخبار نگاه می کنم، چیزی یا بهتر بگویم فقدان چیزی چشمم را بدجور می زند. هیچی زنی نمی بینم. خدا عالم است اما می گویند هیچ اقلیتی هم دیده نمی شود. می ترسم، از هر جنبشی که تعداد غایبانش زیاد باشد.
هر سه بچه خاله پدرم در لوس آنجلس زندگی می کردند. بار اولی که خاله جان می خواست به دیدنشان برود، خیلی اضطراب داشت. نه به خاطر اینکه هفتاد ساله بود و تا به حال به تنهایی تا شیراز هم نرفته بود، نه به خاطر اینکه می باید یک هواپیما سوار می شد تا لندن بعد عوضش می کرد تا نیویورک بعد دوباره عوضش می کرد تا لوس آنجلس (این برنامه تا سالها ادامه داشت و من واقعا مانده بودم چطور خاله جان با این انگلیسی ندانستن و این همه تعویض هواپیما خودش را صحیح و سالم به آنجا می رساند) بلکه برای اینکه قرار بود شش ماهی آنجا بماند و خوب معلوم بود که بچه هایش نمی توانستند شش ماه مرخصی بگیرند و مادرشان را این طرف و آن طرف ببرند. حالا این خاله ما مانده بود که در این مدت چطور می تواند بی آنکه زبان بداند در شهر گشتی بزند، پارکی برود و احتمالا خریدی بکند. بعد از یکسال، و نه شش ماه، که برگشت، گفت در لوس آنجلس که راه می روی مثل این است که در تهران خودمان راه می روی، همینطوری صدای آدمهایی را می شنوی که با هم فارسی حرف می زنند و خلاصه همه ترسش بی دلیل بوده و اصلا احتیاجی هم به کلاس زبان انگلیسی پیدا نکرده. حالا این داستان حوالی ایستگاه گردولست، پارک دولویلت و کانال سن مرتن است. یک بار که چند سال پیش سر و کارم به همان دور و بر یعنی بیمارستان سن لویی افتاده بود، یاد حرفهای خاله پدرم افتادم، همینطور که راه می رفتم فارسی البته دری می شنیدم.
همه اینها را گفتم که بگویم، شهرداری پاریس مدتی است پروژه ای برای کودکان بی خانمان تعریف کرده و بخش اصلی مربوط به کودکان افغان، که از هفت خوان رستم می گذرند و خودشان را به اینجا می رسانند، به من سپرده شده است. اولین باری نیست که سر و کار من و افغانها به هم افتاده است، 12 سال پیش همین موقع ها برای اولین بار ماهها از خانواده دور شدم تا در شهری دیگر افغانهایی را غربال کنم که از سر ناچاری حضور طالبان به این سوی مرز پناه آورده بودند. از آن تجربه خاطره ها می شود تعریف کرد و حیف که انقدر عقلم نمی رسید که جایی ثبتشان کنم. اما این بار نه همه داستانها را بلکه آنهایی را که بیشتر تکانم داده اند با شما در میان می گذارم، کما اینکه گاهگاهی چنین کرده ام.
با خواهرم حرف می زنم. از سرما و از خاطرات تعطیلات برفی در دهکده های کوهستانی اطراف تهران و چندین بار در این ضمن می گویم زمان ما، آن موقع ها. حرفمان که تمام می شود، تازه متوجه موضوع می شوم و یادم می افتد که بابا یا بابابزرگ بودند که وقتی خاطراتشان را تعریف می کردند این « زمان ما » را به کار می بردند. خواهرم فقط 10 سال از من کوچکتر است. مانده ام من دارم پیر می شوم یا دوران تند تند متحول می شود.
پسر کوچولوی من، هیچ فکر نمی کردم آمدن تو مرا به چنین مادری تبدیل کند. هیچ فکر نمی کردم روزی برسد که به مدت بیش از یکماه شبها 4، 5 بار از خواب بیدارم کنی و هر بار با دیدن آن چشمهای کوچکت که در تاریکی برق می زنند و لبهایت که با دیدنم به چه بزرگی به لبخندی از هم باز می شوند، اینقدر خوشحال شوم، هیچ فکر نمی کردم که به محض خوابیدنت دلم برایت تنگ شود، هیچ فکر نمی کردم روز بعد از 10 روز تعطیلات وقتی از هم برای ساعاتی جدا می شویم اینقدر دلم بگیرد که هی به خودم بچسبانمت و مرتب به ساعت نگاه کنم که ببینم کی وقت آمدنت می شود، هیچ فکر نمی کردم که با اولین سرفه ات، در عین نگرانی، ته دلم خوشحال شوم که می توانیم پیش هم بمانیم، هیچ فکر نمی کردم به تنهایی انقدر لپهای سفت و تپلت را ببوسم که خشکی بزنند، هیچ فکر نمی کردم در حال عوض کردنت آواز بخوانم، هیچ فکر این همه را نمی کردم. چقدر خوشحالم که تو را دارم.
بازار این روزهای ارز و سکه چقدر مرا یاد دکتر واحدی مرحوم، استاد نکته سنج آیین دادرسی مدنی دانشکده حقوق دانشگاه تهران می اندازد که می گفت گاهی می شود که یک نفر شب واجب الزکات بخوابد و صبح واجب الحج از خواب بیدار شود و برعکس!
بیماری پسرک باعث شده چند روزی از دنیا بی خبر باشم و نیرویی که با خواندن اخبار مصرف می کنم، صرف پسرک کنم. حالا که به دنیای مجازی وصل شده ام می بینم چه سر و صدایی در مورد برنده شدن فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی و بیش از آن بر سر عکس نیمه برهنه گلشیفته فراهانی برپاست.
در مورد فیلم قبلا نوشته بودم و خوشحالم که بلاخره فیلمی «معمولی و عامه پسند» از ایران برنده جایزه ای به این اعتبار می شود. چون تا به حال از ایران هر چه برنده شده بود فیلمی بود خاصه پسند یا به اصطلاح جشنواره پسند که فقط به درد برنامه های آخر شب ارته می خورد.
در مورد موضوع دوم، برای منی که در فرانسه زندگی می کنم و کافی است پا به هر ساحلی بگذارم تا نه با تصویر بلکه با آدمهایی از جنس گوشت و خون و با بالاتنه کاملا لخت که دستهایشان را هم جلوی سینه شان نگرفته اند مواجه شوم، چیز شوک آوری وجود ندارد. یعنی به قول قدیمی ها چشم و گوشمان از این حرفها پر است. راستش را بخواهید شخصا فکر می کنم این داستان، مانند برهنگی هر هنرپیشه دیگری که نمونه آن هر روز در تمام مجلات دیده می شود، یک نون اونمان* است یعنی اصلا چیزی نیست که لازم باشد راجع به آن این همه فلسفه بافت و پیچیده اندیشی کرد. به خصوص در دنیایی که انقدر صنم هست که یاسمن در آن گم است.
اصولا هم معتقدم که هر آدمی اختیار خودش را دارد و مجبور نیست در مورد انتخابهایی که در حوزه زندگی شخصی و حرفه ای اش می کند و به کسی آسیبی نمی رساند، پاسخگو باشد. از قضاوت در مورد نیت گلشیفته فراهانی هم مانند هر کس دیگر بیزارم، به همچنین از سمبل کردن هر کسی برای هر چیزی و بعد هم به زیر کشیدنش به دلیل یا بهانه چیزهای دیگر.
تنها می ماند این انکار پس از اقرار که نمی فهمش. اول اینکه حالا بر فرض تصویر فیسبوک، فوتوشاپ باشد دیگر عکس مجله مادام فیگارو که فوتوشاپ نیست، فیلم مربوطه که نمی تواند غیرحقیقی باشد. دوم اینکه نه ما در دهه هفتاد هجری هستیم که کسی از محتوای مجله ای خارجی باخبر نشود نه مادام فیگارو روزنامه محلی نقطه ای دورافتاده در امریکاست. تصور اینکه "من در این پروژه شرکت می کنم، این عکس را می اندازم و کسی هم خبردار نمی شود"، هم از کسی به سن و با تجربه فراهانی بعید است.
* non-événement
وقتی بچه بودیم و وی اچ اس های بدکیفیت آن ور آب را نگاه می کردیم، از خوانندگانی که به خیالمان در لوس آنجلس کیف می کردند و از دوری از وطن می خواندند تعجب می کردیم. حالا که آن فراغ نصیب ما هم شده، می بینیم که خوش گذراندن در اقامتگاه فعلی ربطی به دلتنگی برای خانه کودکی ندارد. من این جور وقتها به این آهنگ میشل پولنارف گوش می دهم که یکی از زیباترین نامه های عاشقانه ای است که برای وطن دور از دسترس نوشته شده است.
یکی بود یکی نبود،
تو بودی و من.
هرگز فراموش نکن،
تو بودی و من.
از وقتی از تو دور شده ام،
گویی از خودم دور مانده ام،
و بیصدا به تو فکر می کنم،
تو از من شش ساعت فاصله داری
و من از تو سالیان بسیار،
این است معنی اینجا بودن.
تفاوت،
این سکوت است،
گاهی در اعماق وجودم.
تو همچنان کنار دریا می زیی،
گاهی در روزنامه ها،
تو را در عکسها می بینم،
و من دور از تو،
در جعبه موسیقی زندگی می کنم،
برقی و خارق العاده،
در هپروت می زیم.
تفاوت،
این سکوت است،
گاهی در اعماق وجودم.
تو همیشه زیباترین نیستی
و من همچنان به تو بی وفایم
اما که می تواند از آینده خبر دهد؟
از خاطرات ما؟
آری، گاهی به درد غربتت دچار می شوم،
حتی اگر چیزی نگویم،
عشق همین است.
یکی بود یکی نبود،
تو بودی و من.
هرگز فراموش نکن،
تو بودی و من.
از وقتی از تو دور شده ام،
گویی از خودم دور مانده ام،
و از اینجا به تو فکر می کنم،
آری، گاهی به درد غربتت دچار می شوم،
حتی اگر چیزی نگویم،
بیصدا به تو فکر می کنم.برادرم دیشب برایم یکی از صفحات روزنامه شرق را فرستاده است. میرمحمد تجدد حسینی درگذشت. شما احتمالا او را نمی شناسید، چرا که محکوم بود به بازی در نقشهای دوم. اما آقای تجدد برای من هجوم گذشته است. خاطره همسایه ورزشکار، خوش پوش، مو برفی و همیشه لبخند به لب است که به من و دخترش لیلا، دوست دوران کودکی و نوجوانی من، یاد می دهد که شرمگین بدنمان نباشیم، که سینه مان را جلو بدهیم و سرمان را بالا بگیریم و راه برویم. آقای تجدد برای من یعنی آلبومی پر از عکس با هنرپیشه های معروف که ما با اشتیاقی کودکانه ورق می زنیم، یعنی خوش تیپ ترین بابای دنیا که هر روز بعد از امتحان ثلث سوم با ماشینش من و لیلا و دوست دیگرمان را غافلگیر می کند تا در آن گرمای تابستان مجبور به پیاده روی نباشیم، یعنی مرد مهربانی که مادر خشمگین مرا قانع می کند که تقصیر من نیست اگر یکی از بچه های کلاس ما را لو داده است که در خانه ویدیو داریم و ناظم هم والدین مان را خواسته است. برای من میرمحمد تجدد حسینی ترجمه همه آن چیزی است که «آقا» نام دارد.
پدربزرگم می گفت دلیل اینکه بچه ها اینقدر پرجنب و جوشند این است که روحشان برای جسمشان بزرگ است. بر این اساس، پسرک ما باید روح بسیار بسیار بزرگی داشته باشد!
پرستار خوب است چون آدم می تواند زندگی حرفه ای اش را ادامه بدهد و همه زندگیش نشود شیردادن، جا عوض کردن و به تدریج به مادری بی حوصله و خسته تبدیل شدن.
پرستار خوب است چون در مدتی که بچه نیست، آدم کارهای دیگری کرده است، دلش برای بچه تنگ شده است و وقتی بچه به خانه می آید فقط دلش می خواهد و توانایی روحی آن را دارد که همه وقتش را با حوصله به او اختصاص بدهد.
پرستار خوب است چون حتی با وجود اینکه صبحها از دیدن بچه ای که لباس گرم پوشیده و در سرما از خانه دور می شود، دل آدم آتش می گیرد، هیچ منظره ای به اندازه پسرکی که در آغوش پرستار پشت وراندا، پیشبند به گردن منتظر است و به محض دیدن آدم لبخندی به بزرگی یک دنیا می زند، زیبا نیست.
پ.ن. با این حال همه اینها باعث نمی شود بتوانم از پشت پنجره به پسرک که در آغوش پدرش دور می شود نگاه کنم.