اخلاقت را مي شناسم. پشت تلفن ازت مي خواهم اسم تك تك اقلام را بگويي تا بي دليل بسته را سنگين نكرده باشي، تا بي دليل خودت را خسته نكرده باشي، در مورد چند تا چيز اصرار مي كنم فقط يك كمي، واقعا كم. بيشتر از دو كيلو نشود. همانطور كه مي خندي قول مي دهي.
بسته كه مي رسد همان پايين مي فهمم كار كار دو كيلو نيست. قبل از بازكردن وزنش مي كنم، هشت كيلو. لواشكهايي كه از جاده چالوس مي آيند، از همانها كه سر من سيني سيني تمامشان مي كردي، مرباي گل محمدي كه به عشقش با صبحانه آشتي مي كنم، لب لبوهايي كه مي دانم فقط در دهي اطراف كرج هست و كاغذي كه در آن نوشته اي ببخشيد، بيشتر از اين نشد بخرم، ظاهرا امسال محصولشان كم بوده، دو تا صابون كه بوي پرتقال و زيتون مي دهند و آخرين بار كه ايران بودم از بويشان تعريف كرده بودم، لباس خواب شرابي رنگ لطيفي كه مي دانم با يك دنيا حجب فكر كرده اي لازمه يك زن جوان است و با همان اندازه حجب پا در مغازه گذاشته اي و با چه وسواسي آن را كادو كرده اي، پيراهني كه درست همان اندازه است كه بايد باشد و فكر كرده اي كه به رنگ پوست فرانسوا مي آيد، جورابهاي كوچك گرمي كه عادت داشتم بپوشم، آلو بخاراهايي كه عاشق خالي خالي خوردنشانم، آجيلي كه فقط پسته و بادام و فندق است، چون طبق معمول هميشه بهترين ها برايمان مي خواهي، چندين بسته سبزي قرمه خشك شده كه آخرين بار گفته ام ديگر آخرين بسته اش را درست كرده ام، خدا مي داند چندبار دسته دسته خريده، پاك، شسته و خشك كرده اي تا هر وقت هوسش را كرديم فقط افسوسش نصيبمان نشود، بسته خوشبوي پونه اي كه مي داني فرانسوا هر شب توي ماست با خيار و بي خيار مي ريزد، سه بسته سوغات آخرين سفر برادرم به شيراز كه دست نزده برايمان گذاشته اي، گردنبند فيروزه اي كه بدون اينكه گفته باشي از نيشابور خريده اي.
بگذريم از اين كه بايد پيه اين را به تنتان بماليد كه تا از در تو مي رويد به همه سوالات صاحب مغازه، كه فورا و بدون اينكه شما چيزي پرسيده باشيد بهتان اطلاع مي دهد كه تحصيلكرده سوربن است، پاسخ بدهيد. اولين سوال اين است كه آيا تازه به فرانسه آمده ايد. اينجاست كه دو راه پيش پاي شماست. اگر بگوييد نه مي پرسد چرا تا به حال شما را نديده است، اگر بگوييد بله آنوقت است كه مي خواهد بداند براي چه آمده ايد، با خانواده يا تنها، دانشجو هستيد يا نه، در كدام محل ساكنيد و و و. البته اشتباه نكنيد گرچه استاندارد، استاندارد بقالي ابوالفضل آقاي اوايل دهه شصت است اما بلاخره اينجا پاريس است و يك كيلو شيريني آلماني مي شود 18 يوروي ناقابل.
ما هم كه حسابي فرنگزده شده ايم و عادت كرده ايم به اين كه صابون برگردان خودمان را عطري بزنند و در بسته شيكي بگذارند و روبان بزنند و با يك لبخند، قالبي 15 يورو بهمان بفروشند، به اين بسته بندي هايي كه قويا به لواشكهايي مي مانند كه از باباي مدرسه مي خريديم، كه انصافا خيلي خوشمزه ولي شديدا هپلي بودند، سخت اعتماد مي كنيم. اين است كه مجبوريم تا وقتي با چمدانهاي 30، 40 كيلويي حاصل زحمت مامان خانم از ايران برمي گرديم در آشپزي خلاقيت به خرج دهيم و رفتن به بقالي هاي اينجا را موكول كنيم به زمان نوستالژيهاي فصلي يا وقتي كه دلمان براي يك گپ « عمو مردكي » تنگ شده باشد.
از مزاياي يك « آقاي خارجي » اين است كه
وقتي سبزي پلو را در آش رشته و سبزي دلمه را در سوپ برنج مي ريزي هيچ وقت به فكرش خطور نمي كند كه برچسبها را اشتباه به قوطي ها زده باشي.
وقتي هوس مي كني قرمه سبزي را با گوشت قلقلي درست كني برايت در مورد وجه تسميه واژه « قرمه » فلسفه نمي بافد.
وقتي حوصله بادمجان يا سيب زميني سرخ كردن نداري سرت را با قيمه هاي مادرش كه يا بادمجان دارند يا سيب زميني سرخ كرده، نمي برد.
همه را با لذت مي خورد و كلي هم به به و چه چه مي كند!
مهمترين قانون فيزيك معمول در زندگي اينرسي است. تا وقتي در راهي سخت است توقف كني، وقتي در يك شهر، شغل، زوج، نقش، ... ثابت شدي سخت است دوباره راه بيفتي.
اين همه مطلب جدي مي نويسيم شش روز مي گذرد تا نظرات به تعداد نظرات اين پست در ظرف دو ساعت برسد! به هر حال از آنجايي كه اينقدر در كامنتهاي عمومي و خصوصي اظهار علاقه و پشتيباني كرده بوديد خيلي متعجب و خوشحال شدم! اين هم شرح ماجرا.
صبح شنبه با صداي زنگ تلفن خانم هلندي كه دو سال پيش در خانه اش يك ماهي را گذرانده بودم بيدار شدم. قرار گذاشتيم ساعت 3 يك قهوه در سن ژرمن دپره بخوريم. بعد هول هولكي براي شب خريد كرديم و و سر ساعت سه رسيديم به قرار. يك ساعت و نيمي با اليزابت از همه جا گپ زديم و همه راه برگشت را به غر زدن گذرانديم در مورد اينكه چرا بايد شب مهمان داشته باشيم و چرا نمي توانيم در گرماي كافه « له دومگو »، جايي كه ورلن، همينگوي، پره ور، ژيد، سيمون دوبووار و ژان پل سارتر كتابهايشان را در آن نوشته اند و با همفكرانشان بحثهاي داغ كرده اند، همينطور كنار دست آلن شبا بنشينيم و از پاريس ابري و زنده لذت ببريم.
بعد حسابي خانه را تميز و مرتب كرديم و شمعي و عودي و گيلاسهاي كريستالي ... سر ساعت 7 با يك بطري بوردو و يك جعبه شيريني رسيدند. كلي از گرماي خانه و دكور ميز تعريف كردند. ما هم با خوشرويي ازشان پذيرايي كرديم و براي دختركشان كارتون ديو و دلبر گذاشتيم و همه چيز آنقدر طبيعي و خوب گذشت كه وقتي رفتند سعي كرديم به خودمان بقبولانيم كه ان شاء الله گربه بوده است. براي همين دوباره فيس بوك خانم را باز كرديم و با عكسهاي جديد آخر هفته قبل مواجه شديم. آي آي آي. معلوم شد در طول تعطيلات هفته پيش كه ما آن را معصومانه در خانه مادر شوهر عزيز سركرده ايم همسايه مان در خانه يكي از دوستان مشغول اجراي يكي از سرگرميهايش بوده است! يك سالن بزرگ با تزيينات مشكي و صورتي سرخابي در نظر بگيريد با هفت هشت تايي خانم خيلي آرايش كرده و دكولته و بعضا ملبس به چرم و لباس نظامي و با كلي " ابزارك " سياه و سرخابي (اينجا بود كه تازه دوزاريمان افتاد كه چرا تزيين سالن به اين دو رنگ است!) و تعدادي عكس يادگاري با ابزاركهاي مربوطه و يكي از آقايان " گوگو دنسر " دعوت شده. اينجا بود كه دوباره يادم افتاد كه خانم دوباره زيادي، يعني خيلي زيادي، از رنگ جديد موها و استيل من تعريف كرده و همين طوري در مورد سايزهايم پرسش و اظهار نظر كرده است. اين است كه در عين حال كه آنها را خوش مشرب و « عادي » مي يابيم، بايد راهي بيابيم براي گفتن اينكه از دوستي شان معافمان كنند به خاطر همان به قول پينك فلويد " دارك سايد آو كه مون " شان!
پ. ن. اين متن به هيچ عنوان نه قضاوت است نه نفي متفاوت بودن. من دوستاني با گرايشهاي جنسي متفاوت داشته ام. اين زندگي خصوصي خودشان است. مشكل وقتي است كه بخواهند تو را هم وارد زندگي خصوصي خودشان بكنند، متوجه هستيد كه!
همسايه طبقه اول ما زن و شوهر حدودا 40 ساله اي هستند با يك دختر ناز 7 ساله. چندين بار به هم برخورد كرده بوديم و علاوه بر سلام عليك معمول همانطور سرپا در مورد تعطيلات و خريد خانه و بچه ها گپ زده بوديم. دو سه هفته قبل رفته بوديم فونتن بلو اتفاقي آنها را ديديم و با هم يك چايي خورديم و من و پاسكال راجع به لباس حرف زديم و فرانسوا و ميشل راجع به گجت. بعد فكر كرديم چرا با هم رفت و آمد نكنيم. اين شد كه من براي شام شنبه شب اين هفته دعوتشان كردم.
روز بعدش پاسكال برايم دعوتنامه فيس بوك فرستاد و من هم طبعا اضافه اش كردم. اما هيچ كنجكاوي نه در مورد عكسهايش كردم و نه در مورد اطلاعاتش تا همين حالا. خودتان را بگذاريد جاي من و فكر كنيد چه حالي پيدا مي كنيد اگر ببينيد كه يكي از مهمترين مهارتهاي خانم همسايه باز كردن 43 زيپ در يك دقيقه، برنامه تلويزيوني مورد علاقه اش جزيره وسوسه و يكي از سه سرگرمي اش برگزاري سكس توي پارتي است؟ بعد كه چشمهايتان حسابي گرد شد نگاهي به عكسها مي اندازيد. اهل شك كردن بيخودي نيستيد اما مي بينيد وسط عكسهاي جالبي از تعطيلات تابستاني كن وجشن تولد دخترشان، عكسهاي مشكوكي هم هست مثل آن عكسي كه خانم همسايه در يك مهماني در حال بوسيده شدن است و آقاي همسايه در حال عكس انداختن، يا از 40 تا دوستش چندتايي دوست « گوگو دنسر » هم هست و زير عكس يك آقاي همه جا عمل شده مو رنگ شده اي نوشته شده « شوهر شماره 4 » يا حدود 10 نفر از جمله آقا و خانم همسايه به رديف ايستاده و از پشت همديگر را بغل كرده و كمي به جلو خم شده اند يا خانم همسايه خانم ديگري را خيلي خيلي محكم بغل كرده و زيرش توضيح نوشته « عشق من اورلي » ... بعد يادتان مي آيد كه خانم كلي از زيبايي چشمان شما و هيكلتان تعريف كرده است جوري كه همان موقع هم معذب شده ايد. آن وقت است كه مي مانيد با دعوت فردا چكار كنيد و با اين قول شما و اصرار شديد ايشان به با هم هر شب كلاس ورزش رفتن!
اتفاقي روي چت جي ميل مي بينمش. مي گويد راجع به يك بيماري تحقيق كنم. مي گويم براي كي؟ چند بار بايد تكرار كنم تا بگويد براي خودم. قلبم مي گيرد. بيماري را خوب مي شناسم. يكي از بستگان نزديك فرانسوا سالهاست با آن دست و پنجه نرم مي كند. به روي خودم نمي آورم كه چه حاليم اما دلم آشوب است. برادركم. برادر نازنينم. مسافرت كاري شيراز است. به موبايلش زنگ مي زنم. برايم كمي توضيح مي دهد. طبق معمول خوددار، آرام و تودار است. پنج ماهي است با بيماري دست و پنجه نرم مي كند و تازه به من مي گويد. قلبم را گيركرده در گلويم حس مي كنم. سعي مي كنم به خودم مسلط باشم. آرام بهش مي گويم كه دليلش ناشناخته است و درمان قطعي هم ندارد اما برخلاف ظاهرش خطرناك نيست و قابل مهار است. بعد راجع به درمان و دكتر و آزمايشهايي كه داده حرف مي زنيم. گوشي را كه مي خواهم قطع كنم، مي گويد به مامان هم زنگي بزن و اطمينان بده، نگران است. بعد مي خندد و مي گويد نگران نباش. ازش مي خواهم كه نگران نگراني من نباشد.
بعد در عين خشم فيلسوف مي شوم. در اين مادري مقدس گاهي عجب خودخواهيهاي برزبان نيامده و ناخودآگاهي وجود دارد. آنقدر خودت را براي سلامت و خوشبختي فرزندت نگران نشان مي دهي كه آدم اصلي ماجرا نه تنها بايد با جدايي، بيماري، قبول نشدن پشت كنكور، نازايي، از دست دادن همسر و ... بجنگد بلكه بايد نگران نگراني تو هم باشد. هر كس كه پدر يا مادر مهربان، دلسوز و غصه خوري داشته باشد حتما برايش پيش آمده است كه مساله اصلي كمتر فكرش را مشغول كند تا اينكه چگونه با گفتن مساله به آنها نگرانشان خواهد كرد.
طبق سنت حسنه هر ساله تمديد مدرك اقامت، ديشب را يك ساعتي به كپي تمام مدارك لازم و غيرلازم گذرانديم. امروز صبح ساعت 7:45 صبح به پرفكتور رسيديم تا يك روز اعصاب خرد كن و پر استرس را در صف، جلوي گيشه و انتظار بگذرانيم. بگذريم از اين كه وقتي رسيديم نفر 15 بوديم و وقت باز شدن در نفر 20. كاري كه قرار بود از 7:45 شروع و ساعت 16:40 تمام شود به سرعت برق انجام شد، مسوول هميشگي گيشه آنقدر خوش رو بود كه فكر مي كردي خواب مي بيني. تعداد مراجعه كنندگان آنقدر كم بود كه ساعت 9:30 دقيقه كارمان انجام شد و كلي هم با زوج فرانسوي ـ آلباني كنار دستمان گپ زديم. بعد به شكرانه اين « نعمت » خودمان را به يك صبحانه شاهانه و خريد كلي لباس دعوت كرديم. اين نيز گذشت.
براي من فصل با گرم و سرد شدن هوا عوض نمي شود. وقتي عوض مي شود كه همه لباسهاي تابستاني را چه شسته شده باشند چه نشسته مي ريزم توي ماشين لباسشويي، تا مي كنم، از فرانسوا مي خواهم چمدان بزرگه را بياورد پايين. لباسهاي زمستاني را در مي آورم، لباسهاي تابستاني را با دقت تويش مي چينم و بينشان بسته هاي توري روباندار پر از گل خشك عطردار مي گذارم. درست همانطوري كه مامان انجام مي داد. پاييز يا بهار كه مي رسيد ما را صدا مي زد، ازمان مي خواست لباسهايمان را بياوريم، آنهايي را كه نمي خواهيم جدا كنيم تا بشورد و نوترهايشان را بدهد به فقير و كهنه ترهايشان را به نمكي. اينطور بود كه مي فهميديم عيد يا مدرسه نزديك شده است.
با اعدام مخالفم به خصوص وقتي علم دارم كه روند دادرسي مان هم مثل خيلي چيزهاي ديگر مملكتمان « كيلويي » است. طنز روزگار است كه هيچ كارمان حساب و كتاب نداشته باشد اما اعدامهايمان طابق النعل بالنعل از اصول رياضي پيروي كند. دو دو تا مي شود چهارتا. اگر كسي را به قصد بزني و او هم بميرد قاتلي و مجازاتت هم قصاص است. حالا فرقي نمي كند كه 15 ساله باشي يا 35 ساله. فرقي نمي كند كه در يك دعوا يك مشت به كسي زده باشي و او هم از بخت بد تو بميرد يا با دو بچه كوچك هوس ازدواج مجدد كرده باشي و روزها و شبها به هزار ترفند فكر كرده باشي و در نهايت زنت را با ساطور تكه تكه كرده باشي و در بيابان سوزانده باشي. فرقي نمي كند كي هستي، دوران كودكي ات را چطور گذرانده اي، شرايط زندگيت چطور است، با توجه به شرايط رويداد قتل و گذشته و شخصيتت براي جامعه خطرناكي يا نه، دو دو تا به هر حال مي شود چهار تا. قصد فعل را داشته اي و قصد نتيجه يا حتي فقط قصد فعل را داشته اي و قصد نتيجه را هم نداشته اي اما عمل نسبت به شرايط مقتول كشنده بوده، پس قصاص مي شوي. سرنوشتت هم نه دست خداست نه قوه دادگستر. دست صاحب خوني است كه بنا به تربيت و سنت و قانون، غيرت و حرف مردم و ... ريختن خون تو را حق خودش مي داند. بايد بختت بلند باشد كه به آدم خوش قلب يا بي پولي بر بخوري كه ببخشدت. اگر نه در يكي از شبهاي تاريك پاييز براي چندمين بار از چهارپايه بالا مي روي و حتي صاحب خون خودش طناب را به گردنت مي اندازد و چهارپايه را از زير پايت مي كشد تا هم دينش را به مقتول ادا كرده باشد، هم غيرتش را به همه ثابت و هم آتش انتقاجوييش را فرو نشانده باشد. قصاص تو قرار است هم تو را ادب كند، هم قاتلين بالقوه را مايوس و هم از تعداد قتل در آينده بكاهد. همه چيز ظاهرا درست به نظر مي آيد اما معلوم نيست چرا با اينكه هزاران سال است در به همين پاشنه مي چرخد، نه قاتلين بالقوه مايوس مي شوند نه تعداد قتلها كم. فقط ظاهرا تو ادب مي شوي.
فرانسوا ميتران رييس جمهور سوسياليست اسبق فرانسه برادرزاده اي دارد راستگرا به نام فردريك ميتران. فردريك ميتران كه از ماه ژوئن امسال به وزارت فرهنگ فرانسه رسيده است به اذعان دوست و دشمن شخصيتي فرهنگي است. اما چند روزي است اين وزير فرهنگ امروز و سفير فرهنگي سابق با بحراني جدي روبرو شده است.
داستان به كتاب « زندگي بد »* بر مي گردد كه در سال 2005 منتشر شده و 190 هزار نسخه از آن به فروش رفته است. در اين كتاب كه بخشهاي جنجالي آن در چند روزنامه از جمله لوموند به چاپ رسيده است، اتوبيوگرافي است كه فصلي از آن به « برد » اختصاص يافته است. در اين فصل نويسنده با جزييات به شرح ورود خود به خانه عفافي ويتنامي، انتخاب پسري روسپي و همخوابگي خود با او مي پردازد. فرانسه نه ايران است و نه آمريكا. فردريك ميتران هم نه بيل كلينتون است و نه مردم فرانسه مردم ايران. مشكل نه بر سر همجنسگرا بودن اوست و نه رابطه هاي جنسي متعددش. مشكل از دو جا ناشي مي شود. يكي اينكه آنچه توريسم جنسي نام دارد، در فرانسه و بسياري از كشورها جرم محسوب مي شود، حتي اگر همخوابگان بالغ باشند و رضايت كامل داشته باشند. مشكل مهمتر اين است كه در فصل مورد اشاره بارها از « برد » و همقطارانش به عنوان پسر**، پسربچه***، نوجوان ****نام برده شده كه نابالغ بودن روسپي مورد نظر را تلقين مي كند.
چند شب پيش فردريك ميتران در اخبار سراسري ظاهر شد و اعلام كرد كه عمل وي فقط يك اشتباه و نه جرم بوده، كه توريسم جنسي را به شدت محكوم مي كند. در عين حال وقتي مجري از وي پرسيد آيا روسپيان مورد نظر نابالغ بوده اند، با ناشي گري گفت كه حدود 40 سالي داشته اند. بايد از واقعيت روسپيگري به ويژه در ويتنام، تايلند و اندونزي غافل بود تا بتوان باور كرد كه امثال فردريك ميتران چهل و پنج ساله 40 هزار كيلومتر و 30 ساعت هواپيماي رفت و برگشت را تحمل مي كنند تا تن مرداني را بخرند كه امثالشان در همه جاي اروپا پيدا مي شود. واقعيت اين است كه قريب به اتفاق اين مردان براي گريز از ممنوعيت قانوني پدوفيلي در كشورهاي متبوع خود و براي خريد « گوشت تازه و خيلي جوان » كه معمولا بين 10 تا 15 سال سن دارند، به اين كشورها سفر مي كنند.
هنوز آتش واكنشهاي مردمي و شخصيتهاي مختلف فرو ننشسته است كه ديروز روزنامه رئونيون نامه اي با دستخط فردريك ميتران و بر روي كاغذ سربرگ دار و خطاب به رييس دادگاهي منتشر كرد كه در آن وي با اشتباه ناميدن و نه جرم خواندن تجاوز دست جمعي دختري 16 ساله، براي يكي از متهمان پرونده كه پسرخوانده اش هم هست، درخواست مجازات خفيفتر و سپس گذراندن دوران كارآموزي در ويلا مديسي در رم كه رياستش را بر عهده داشت، مي كند.
بر اساس توضيحاتش اين پسرخوانده پسر آرايشگرش بوده و او را 5 بار در عمرش نديده است. سوال اين است كه چگونه براي كسي كه نمي شناسد گواهي مي دهد و چرا در اين امر خصوصي از عنوانش استفاده كرده است. از آنجايي كه بهترين دفاع حمله است، در حالي كه بسياري معتقدند بايد از وزارت استعفا بدهد، ميتران تهديد كرده كه از روزنامه مزبور شكايت خواهد كرد. خلاصه مثل اينكه دردسرهاي اين آقا تمامي ندارد. حالا كه همه وزراي ديگر و ظاهرا نيكولاي اول هم از او حمايت كرده اند، بعيد مي دانم استعفا بدهد. تا چه پيش آيد.
*La mauvaise vie
** garçon
*** gosse
**** éphèbe
دارم سعي مي كنم پوكر ياد بگيرم. يك لحظه يخ مي كنم از آگاه شدن به اينكه زندگي مي تواند اين همه شبيه بازي پوكر باشد. مهم نيست قبلا چقدر ژتون جمع كرده اي، كافي است فقط يك تصميم غلط بگيري تا نه تنها همه را ببازي بلكه ديگر نتواني بلند شوي. وحشتناك نيست؟
رومن پولانسكي كارگردان معروف لهستاني فرانسوي فيلمهايي مانند بچه رزماري و شهر چيني ها چند روز پيش در سوييس دستگير شده است. علت دستگيري او درخواست تعقيب كيفري از سوي آمريكاست به علت تجاوز به كودكي 13 ساله در سي و سال قبل در آمريكا. داستان از اين قرار است كه در آن زمان پولانسكي 45 ساله در آمريكا زندگي مي كرد و مادر دختر وي را براي انداختن چند عكس براي مجله فرانسوي ووگ به منزل جك نيكلسون مي آورد. به ادعاي دختر، پولانسكي به وي مشروب و ماده اي تخدير كننده داده سپس به وي تجاوز كرده است. در همان زمان پولانسكي به جرم اعتراف مي كند و از ترس مجازات به فرانسه پناه مي آورد.
پس از آن پولانسكي در سفرهاي خود دقت بسيار مي كرد و حتي در سال 2001 كه فيلم پيانيست وي برنده سه جايزه اسكار شد از سفر به آمريكا خودداري كرد و هريسون فورد مدتي بعد آن را براي وي به فرانسه آورد. چند روز پيش هنگامي كه براي شركت در فستيوال فيلم زوريخ وارد سوييس مي شود در همان فرودگاه دستگير مي شود و مقامات سوييسي براي استرداد وي به آمريكا منتظر درخواست دادگاه كاليفرنيا هستند.
از طرفي قرباني كه حالا شاغل، متاهل و داراي سه فرزند است، سالها قبل از شكايتش منصرف شده و چيزي جز اينكه دست از سرش بردارند نمي خواهد. از اين طرف هم مقامات سياسي فرانسه مانند وزير فرهنگ و وزير امور خارجه و حتي شخص رييس جمهور وارد عمل شده اند تا از استرداد وي جلوگيري به عمل آورند. تعداد زيادي از اهل هنر هم براي عدم استرداد او پتيشن امضا كرده اند.
حالا بحث بر سر اين است كه آيا دولت سوييس بايد چنين كاري را مي كرد؟ از نظر حقوقي وضع روشن است. جرم در آمريكا واقع شده و قانون آمريكا در اين باره مصرح است. جرم عمومي است و حتي با انصراف شاكي جنبه عمومي آن حفظ مي شود و بين سوييس و آمريكا هم قرارداد استرداد مجرمان جود دارد.
در اين بين مي ماند قانون آمريكا كه برخلاف قوانين بسياري از كشورها (حتي ايران) تجاوز را مشمول مرور زمان نمي داند. مساله اي كه قابل بحث است. آيا رومن پولانسكي امروز همان رومن پولانسكي 32 سال پيش است؟ به عبارت ديگر كسي كه قرار است مجازات شود هماني است كه مرتكب جرم شده است؟
نكته جالب اين است كه در حالي كه اغلب رسانه هاي فرانسه با وسواس از به كار بردن واژه تجاوز خودداري و به استفاده از لغت لطمه به اخلاق اكتفا مي كنند، افكار عمومي فرانسه معتقد است كه عمل پولانسكي مصداق پدوفيلي و تجاوز به فرد نابالغ است و صرف اين كه وي كارگرداني معروف و محبوب است، نبايد مانع از اجراي مجازات شود.
وقتي اولين فيلمهاي صامت وارد ايران شدند، پدربزرگم كه در آن زمان نوجواني بيش نبود تصميم مي گيرد با عصر پرده هاي نقره اي همراه شده، همراه يكي از دوستانش هنر هفتم را با چشمهاي خودش ببيند. فيلم يكي از آن فيلمهاي صامت اوليه بودند كه طبق معمول در آن سرخپوستها نقش آدمهاي بد و سفيدپوستان نقش آدمهاي خوب داستان را داشتند. صحنه هايي كه در آن آمريكاييان سفيد پوست براي تضمين امنيت جامعه جديد دست به كشتار سرخپوستان مي زدند چنان حس عدالتخواهانه بابابزرگ را برانگيختند كه راهي جز اين نيافته بود جز اينكه از جاي خود بلند شود و با تيركمان سعي كند خبيثان آمريكايي را از پاي درآورد!
عكس العمل مادربزرگ مامان بهتر از او نبود. چهل سال قبل بسياري از خانواده هاتلويزيون نداشتند، نه صرفا به دليل اين كه قدرت خريد آنها محدود بود بلكه به علت اين كه بنا به فتوايي نگاه كردن تلويزيوني كه در آن زن و مرد لخت بودند و قواعد اسلامي رعايت نمي شد، حرام بود و مردم سنتي آن دوران كمتر جرات شكستن اين فتوا را مي يافتند. پسران و مردان خانواده راه گريزي داشتند : رفتن به قهوه خانه هاي محل، دور هم جمع شدن، چاي خوردن، گپ زدن و تلويزيون نگاه كردن. دايي من كه كم كم به سن نوجواني رسيده بود براي اولين بار براي ديدن ورزش مورد علاقه اش فوتبال پا به قهوه خانه گذاشت. ( اين دايي پيش از فرارسيدن سرنوشت تلخش بعدا به دروازه باني يكي از تيمهاي مهم پايتخت رسيد. ) از نظر پدربزرگم كه اصولا مذهبي نبود و فقط به خاطر حرف مردم از خريد تلويزيون خودداري مي كرد، قهوه خانه، يعني جايي كه علاوه بر مصرف قهوه و چاي چيزهاي ديگري هم دود مي شد، اصلا جاي مناسبي براي يك پسر نوجوان نبود. اين طور بود كه روز بعد از اين واقعه تلويزيون وارد خانه شد. تنها اشكالش اين بود كه حالا سه شنبه شبها خانه پدربزرگم تبديل به قهوه خانه محل مي شد. همسايه هايي كه دسته جمعي مي آمدند تا « مراد برقي و هفت دخترون » سريال پرطرفدار ايراني آن سالها را نگاه كنند!
مادربزرگ مامان كه زن كوچولوي لاغراندامي بود گاهگاهي كه به منزل پدربزرگ مي آمد نه تنها اصلا به تلويزيون نزديك نمي شد بلكه روزهاي اول حتي از حضور در سالني كه تلويزيون در آن روشن بود خودداري مي كرد تا اينكه بلاخره كنجكاوي بر او غلبه كرد و گاهي به بهانه دور هم جمع بودن يواشكي نگاهي هم به تلويزيون مي انداخت. تنها نكته عجيب اين بود كه وي كه مانند اغلب زنان همنسلش عادت داشت روسري كوچكي در بيرون از خانه بر سر كند ديگر حتي در خانه هم روسري را از سرش بر نمي داشت. هيچكس نمي توانست حدس بزند كه اين پوشش ربطي به حضور تلويزيون در خانه داشته باشد تا اين كه يك روز هنگام پخش اخبار مادرخانم كه جانش به لبش رسيده بود با تغير خطاب به پسرش مي گويد : « ببين حق داشتم كه روسريم رو بر نمي داشتم. نگاه كن اين مردك پررو رو! الان نيم ساعته همين طور به من زل زده و هر چقدر كه من روسريم رو مي كشم جلو باز هم حيا نمي كنه. » بابابزرگ با ناباوري به انگشت سبابه مادرش نگاه مي كند. شوخي در كار نيست. منظور جدا گوينده اخبار تلويزيون است!
البته موقعي كه من مادرخانم را شناختم، نه تنها جلوي تلويزيون روسري به سر نمي كرد، بلكه در سالنش تلويزيون داشت و وقتي براي ديدن سريال مورد علاقه اش كنترل را به دست مي گرفت ديگر محال بود بشود كانال را عوض كرد. چه كار مي توان كرد تلويزيون جادوگري است كه دين و ايمان سرش نمي شود.
وطن من ايران است. چون نمي دانم چرا دوستش دارم. همين « نمي دانم » است كه ايران را وطن من مي كند. وطن جايي است كه با « احساسم » دوستش دارم. ايران وطن من است چون از به هدر رفتن منابعش حرص مي خورم. از اين كه مي بينم ناداني و خرافات بر آن حاكم است افسرده مي شوم. از اين كه به آن توهين مي شود برافروخته مي شوم. از زیباییهایش به خودم می بالم و از نقایصش شرمنده می شوم.
اينجا تشكيل خانواده داده ام. اگر روزي بچه اي داشته باشم، مي دانم كه احتمالا هرگز در ايران زندگي نخواهد كرد. اما مي دانم كه فارسي را خواهد آموخت و زیباییهای دیگر ایران را و ايران برايش كشوري مانند دويست كشور ديگر دنیا نخواهد بود.
علاقه به ايران كورم نمي كند اما همين غليانها و روياها باعث مي شود بدانم به آن سرزمين تعلق دارم، حتی اگر هرگز نتوانم یا نخواهم به آن بازگردم.
فكر مي كنم اين آهنگ وصف حال خیلی از ما باشد.
... ما قهرمانيم، دوستان من،
و به مبارزه ادامه خواهيم داد، تا آخر،
ما قهرمانيم،
ما قهرمانيم،
وقت بازندگان سپري شده است،
ما قهرمانيم.
فرانسوا اصولا مرد رمانتيكي است اما هرگز اجازه نمي دهد اين خصوصيت در انتخابهاي سينماييش تاثير بگذارد. اين بود كه وقتي براي اولين بار مرا به سينما دعوت كرد براي ديدن فيلمي بود كه دانتون در مقابل آن فيلم لطيفي محسوب مي شود. "كنستانتين" كه تنها نكته مثبت آن به نظر من حضور كيانو ريوز بود، با صحنه اي شروع مي شود كه در آن هزاران سيگار به اشكال وحشتناك مختلفي در مي آيند و مي خواهند قهرمان مرد مبتلا به سرطان ريه را بكشند. فيلم با خودكشي خواهر قهرمان زن از طبقه پنجم يك بيمارستان، رگ زني قهرمان زن در وان حمام، سفري به دنياي مردگان و مبارزه با انواع جن و پري ادامه پيدا مي كند.
براي فرانسوا كه تازه با من آشنا شده بود فيلم احتمالا خنده دارتر يا عجيبتر هم به نظر رسيده بود. راستش سينماهايي كه من تا آن روز رفته بودم، فاقد امكانات صداي دالبي بودند. اين بود كه هر بار تلفن همراه راشل وايز زنگ مي زد من شرمنده از اين كه موبايلم را قبل از ورود به سالن خاموش نكرده ام، زير نگاه متعجب فرانسوا با دستپاچگي به دنبال آن در كيفم مي گشتم. وقتي دري باز يا بسته مي شد به سرعت به پشت سرم نگاه مي كردم تا ببينم چه كسي اينقدر بي موقع وارد يا خارج شده است در حالي كه با خودم فكر مي كردم : « آدم بي ملاحظه همه جا پيدا مي شود! » شرط مي بندم به نظر اطرافيان همانقدر عجيب به نظر رسيده باشم كه مادربزرگ مامان و بابابزرگم. تاريخ تكرار مي شود...
اولين فيلم سينمايي كه به ياد دارم دانتون بود. فكر نكنيد من كودكي با خوي شيطاني بودم و از ديدن صحنه هاي اعدام با گيوتين كه تعداشان هم كم نبود لذت مي بردم. ابدا به فكر تراشيدن موهاي سرم هم نيفتيد تا ببينيد بر پوست سرم عدد شيطاني 666 نقش بسته است. همچنين اين را به حساب بي خيالي و سهل انگاري پدر و مادرم نگذاريد. داستان خيلي ساده تر از اين حرفهاست. خاله جواني داشتم كه عاشق پسري شده بود كه بعدها شوهر خاله من شد و از بد روزگار پدربزرگم با اين ارتباط و وصلت شديدا مخالف بود. اين بود كه خانه ما شده بود پناهگاه اين دو مرغ عشق. البته اين به معناي موافقت مامان به عنوان خواهر بزرگتر و كسي كه سه بچه دارد و مناسب نيست بچه ها شاهد اين قضايا باشند نبود اما مامان به همه تكرار مي كرد : « ترجيح مي دهم آنهادر خانه من قرار ملاقات داشته باشد تا معلوم نيست در خانه كي. » اين دو مرغ عشق گاهي دلشان مي خواست به جاي اينكه در اتاقي بنشينند و مادر من هر چند دقيقه يكبار به بهانه شيريني و چاي بردن سركي بكشد تا آنها دست از پا خطا نكنند، بروند بيرون. اما در آن ايام حتي قدم زدن زن و مرد نامحرم در خيابان غدغن بود. گشتهاي ارشاد با پاترولهاي سبز رنگ به طور مرتب و دائم در تمام شهر مي گشتند و به محض مشاهده يك دختر و پسر جوان جلوي آنها را مي گرفتند، از آنها مي خواستند ثابت كنند با هم محرمند و در غير اين صورت آنها را سوار ماشين كرده، به محلي به نام كميته مي بردند. آنوقت بود كه پاي پدر ومادرها به ميان كشيده مي شد و رهايي جز با دادن تعهد به عدم تكرار و گاهي جريمه نقدي امكان پذير نبود.
راه بي خطرتر آن بود كه هر كدام به تنهايي تا سينما بروند، به تنهايي بليط بخرند و سعي كنند حداقل در سينما كنار هم بنشينند. اما اينطور مشكل ديگري پيش مي آمد. مامان كه به حضور اين دو جوان در يك اتاق دربسته رضايت مي داد از فكر اين كه آنها را در يك سالن عمومي اما تاريك تنها بگذارد به خودش مي لرزيد. دو مرغ عشق بلاخره راهي يافتند : « او را هم با خودمان مي بريم.» عشق ممكن است مادر نوآوري باشد اما بي شك چشم عقل را كور مي كند. دانتون هر طور كه فكرش را بكنيد براي يك دختربچه پنج ساله فيلم مناسبي نيست. تنها چيزي كه از اين اولين سينما به يادم مانده طولاني بودن فيلم، صورت جدي روبسپير و صورت سرخ ژرار دوپارديو است.
راست است كه مي گويند به ظاهر نبايد اعتماد كرد. دانتون نه باعث شد به شرابخوار قهاري بدل شوم و نه اعدام با گيوتين را بر روي خواهر و برادرم پياده كنم. برعكس مري پاپينز كه بي شك يكي از محبوبترين فيلمهاي بچه ها و بزرگترهاي چندين نسل است نزديك بود حسابي كار دستم بدهد. خانه اي كه در آن دوران كودكيم را گذراندم سه طبقه بود.
تراس همين خانه صحنه خطرناكترين آزمايش تجربي متاثر از مري پاپينز بود. يك روز صبح همراه با پسرعمه ام كه به مناسبت تعطيلات تابستاني چند روزي خانه ما بود، چتر مشكي پدرم را برداشتيم و به تراس رفتيم. كاملا از نتيجه آزمايش مطمئن بودم. چتر را باز كردم و از پله كوچك پايين نرده ها بالا رفتم. مسلما اين نگاه پرترديد رامين نبود كه مرا از تصميمم منصرف كرد، شك ندارم كار خود خدا بود!
بعدها كه از كابوس مردان كلاه گيس سفيد به سر رها شدم، تابستانها همراه بهترين دوستم ماهي دو سه بار سينما مي رفتيم. در آن زمان اصلا مرسوم نبود كه دختران نوجوان 14 ساله بدون همراهي والدينشان به سينما بروند. اما مامان كه رابطه اش با بچه هايش همواره بر اصل اعتماد بنا شده بود با رفتن ما به سينماي نزديك خانه مخالفتي نداشت. البته بعدها به ما اعتراف كرد كه اجازه نداده بود اعتماد زياد مانع از انجام وظيفه مادريش شود و يكي دوباري پنهاني با فاصله به دنبال ما آمده بود تا مطمئن شود به اندازه كافي «سنگين و رنگين» هستيم. ما احساس بزرگي مي كرديم و نه تنها از ديدن رشك و حسادت در چشمان همسن و سالهايمان كه از طرف بزرگتري همراهي مي شدند بلكه از چهره مردانه و هيكل ورزشكاري جمشيد آريا كه خوشبختانه در آن زمان بسيار پركار بود لذت مي برديم. جمشيد آريا يا همان يول برينر ايراني كه با آگاهي به شباهتش مانند او سر خود را مي تراشيد، تنها معيار انتخاب ما در آن تابستان گرم سال 1370 بود.