نوشتن تزم را تمام كرده ام و در حال پياده كردن نظرات استاد و بازخواني آن هستم. بازخواني كه چه عرض كنم. فصل اول را تقريبا دارم از نو مي نويسم! با اين كه مي دانم اگر بخواهم اين قدر كمال گرا باشم يك سه سال ديگر هم بايد صرف بازنويسي كنم. چون بديهي است كه در طول اين سه سال زبان فرانسه ام پيشرفت كرده است و ديگر متنهاي نوشته شده سه سال پيش به نظرم خوب نيستند.
از طرف این خانم مهربان دعوت شده ام كه بگويم چه خوابهايي را به تكرار مي بينم. راستش از آنجايي كه اصولا آدم بسيار نو دوست و تنوع طلبي هستم! خوابهايم تكراري نيستند اما موضوع و مكان خيلي از آنها تكراري است. يعني از وقتي به اينجا آمده ام تقريبا بيش از 90 درصد خوابهايم در ايران مي گذرد و مربوط است به خانواده ام. اين طوري هفته اي چهار پنج بار ايرانم و وقتم با دوستان و فاميل مي گذرد! با هم حرف مي زنيم، خريد مي كنيم، مسافرت مي رويم، مهماني و عروسي مي رويم، بعضي وقتها دعوا مي كنيم و غيره و غيره.
حالا كه اين حرفها شد بگذاريد آخرين خوابم را مربوط مي شود به همين 10 دقيقه قبل بگويم. خواب ديدم كه ايرانيم و عروسي پسر عموي پدرم دعوتيم ( بگذريم كه اين پسر عمو 8 سالي است ازدواج كرده. ) و همه ساعتهاست منتظر مامان داماد هستيم. من حواسم هست كه دامني كه همين امروز خريده ام را باید بپوشم اما حواسم نيست كه بگویم داریم بی خودی وقتمان را تلف می کنیم چون که مامان داماد چند سالي است عمرش را داده به شما! واقعا كه دنیای خواب دنياي عجيبي است.
شما هم اگر مثل من هنوز به اهميت سگ در زندگي انسان فرانسوي خوب پي نبرده ايد مسلما لحظه اي شك نخواهيد كرد كه اين دو مبل كوچك زيبا براي بچه ها در سالن ویلای روتچیلد گذاشته شده است! خدا پدر مامان آقاي عزيز را بيامرزد كه مرا از اين ضلالت عظما نجات داد و لزوم فراهم آوردن همه گونه وسایل آرامش حیوانات خانگی آن هم از نوع اشرافزاده اش را به من یادآور شد!
حتما در مورد ماجراي دانشگاه زنجان خوانده ايد يا فيلمي كه در يوتيوب منتشر شده ديده ايد. در اين شكي نيست كه قدرت بي حد و حصر همراه با عدم پاسخگويي هر جاي دنيا كه باشد و در مورد هر كس كه باشد، فساد مي آورد و اين مورد مثل هزاران هزار مورد ديگر اگر اثبات شود، از چارچوب امور شخصي خارج و مصداق بارز آزار جنسي و سو استفاده از قدرت است. اما من با روش است که مشکل دارم. مسلما راه منطقي اين است كه مثل کشورهایی كه قانون بر آنها حاكم است اين فرد را اول در دادگاهی بی طرف محاكمه كرد و بنابراین امر غيراثبات شده را بديهي فرض كردن و متهم را مجرم خواندن درست ترين راه نيست. در عین حال واكنش مردم هم کاملا برایم قابل فهم است. همين افرادی که در مصدر قدرت بوده اند یا هستند كي با رفتارشان به مردم حكومت قانون و محاكمه عادلانه را ياد داده اند كه حالا كه پاي خودشان در ميان است انتظار برخورد منطقي و قانوني را داشته باشند؟ یادمان نرود که اين سنگ بناي كج بلافاصله بعد از انقلاب گذاشته شد. زماني كه با دادگاههاي صحرايي و گاه بدون همان محاكمه های صوري احكام اعدام صادر شده، به اجرا درآمدند و جز اندكي بقيه همه هورا كشيدند و كمتر كسي متعرض شد كه پس اصول دادرسي عادلانه چه شد، كه اگر كسي را محاكمه مي كنيم صرفا براي رعايت حقوق او نيست بلكه براي بنيان نهادن ستوني است استوار، ستون حاكميت قانون كه حقوق همه حتي مجرمين را تضمين كند. نتیجه این است که می بینیم، دیواری که تا ثریا کج بالا رفته است.
پ.ن. این عدم درک اهمیت "رعایت قانون در هر شرایط و در مورد همه" امری است جا افتاده و تنها مختص به حکومت نیست. مشکل در اعتقادی است که وقتی "همه می دانند" یا "معلوم است" کسی مجرم است اثبات این دانسته ها در دادگاهی بی طرف را "دنگ و فنگ " می داند. جملاتی از این دست " این که معلومه مجرمه (بعضی وقتها فقط از روی قیافش، قیافش داد می زنه مجرمه!) یا آخرش محکوم می شه دیگه محاکمه و این همه قاضی و وکیل برای چیه؟ " به گوشمان ناآشنا نیست. این جملات همانقدر در مورد صدام کاربرد دارد که در مورد متهمان ریز و درشت قتل، اختلاس، "اعتیاد" و غیره.
این روزها خیلی برنامه ساخته می شود در مورد این که بنا بر آمار تعداد مراجعات به پزشك زنان براي تهيه گواهي بكارت و حتي ترميم پرده بكارت در فرانسه بسيار بالا رفته است.
صحبت در مورد اين كه چرا دختر جواني ـ كه به احتمال زياد همين جا متولد شده، با همين فرهنگ بزرگ شده، همين جا آموزش ديده ـ در فرانسه اي كه با افتخار آمار مي دهد كه امسال پنجاه درصد كودكان خارج از پيوندهاي خارج ازدواج به دنيا آمده اند - دست به چنين اقدامي مي زند، مثنوي هفتاد من كاغذ خواهد شد. اما من از پدر و مادر اين دختران است که خیلی تعجب می کنم.
در فیلم Just a kiss اثر کن لوچ گفتگویی هست بین یک دختر انگلیسی پاکستانی تبار و پدرش که عامیانه اش این می شود : آخر آقا جان من شما كه مي خواستي به اين « بي ناموسي » دچار نشوي و دخترت « صحيح و سالم » به حجله برود این همه راه را کوبیده ای آمده ای اين جا که چه؟ اين جا كه آدم اختيار بچه هايش را هم ندارد و نمي تواند گاه گاهی يك دل سير آنها را « ادب » كند؟ خوب چرا نماندي همان الجزاير، مراكش، پاكستان و هند ... خودت كه بتواني همه قواعد نوشته و نانوشته مذهب و سنت را با خيال راحت اجرا كني، سند دخترت را هم به محض تولد را به نام پسر يك بابايي یا همان پسر عمویش که خوب می شناسیش مي زدي و به سن بلوغ رسيده نرسيده روانه خانه بختش مي كردي و خلاص. توي دلت هم كلي خوشحال بودي و خدا را روزی صد هزار مرتبه شكر مي كردي كه مثل اين « روسپيان » اروپايي نخواهد شد كه فسادشان دنيا را برداشته و آخر الزمان را اين قدر قريب الوقوع كرده است.
بعيد است آدم وبلاگ نويس زن باشد و در مورد بحث شيرين بكارت چيزي ننويسد، به خصوص با بهانه ای که پیش آمده است.
به نظر من نه باكره بودن ارزش است و نه نبودن. در جامعه فعلي ما* مهم آن آگاهي پشت این انتخاب و مسوولیت پذیری بعد آن است. آگاهي به اين كه چرا باكره مي مانيم و چرا بكارت خود را پيش از ازدواج را از دست مي دهيم. از ديد من اگر آزادانه و بنا به ترجيحات خود و نه سليقه و فشار جامعه و خانواده انتخاب مي كنيم تا زمان ازدواج باكره بمانيم اين به همان اندازه ارزش است كه اگر آگاهانه و با اعتقاد به اين كه يك انسان (از جمله يك زن) بر بدن خود حق دارد و در مقابل اقدامهايي كه در حوزه انتخابهاي شخصي بي ضررش مي كند مجبور به پاسخ گويي به ديگران نيست، تصميم مي گيريم باكره نمانيم. پس از آن مهم، شجاعت پذيرش مسووليت انتخاب است. پس بديهي است كه با رياكاري و مظلوم نمايي اي كه در قسمت بزرگي از حداقل جامعه شهري ما رواج دارد كه عبارت است از " پذيرفتن " انواع و اقسام رابطه هاي جنسي با حفظ پرده بكارت و با هدف « قالب كردن » خود به عنوان باكره، داشتن رابطه جنسی پیش از ازدواج و خواست ازدواج با دختر " آفتاب و مهتاب ندیده " به هنگام ازدواج، ترميم پرده بكارت، بحثهايي مانند « فريب دختر و زرنگي پسر » و به طور كلي تر از بكارت (داشتن يا نداشتنش) مايه گذاشتن براي تضمين يك ازدواج اصلا موافق نيستم.
در مورد نقش مردان در اين مورد فقط به جمله اي كه يك بار از پدر فرانسوا ـ كه در سال تاريخي 1968 (سال شورشهاي بزرگ اجتماعي فرانسه كه از جمله نقشهاي زنانه و مردانه، تابوهاي جنسي و حق زنان بر بدن خود را به شدت به چالش كشيد) ازدواج كرده است ـ شنيدم، بسنده مي كنم : « ما اولين نسلي از مردان فرانسوي بوديم كه آگاهانه قبول كرديم با زنهايي ازدواج كنيم كه الزاما باكره نبودند. »
* می گویم در جامعه فعلي ما زیرا در جوامعی که یکی دو نسل قبل این مساله را حل کرده اند دختر امروز نیازی به این همه اما و اگر کردن در این امر ندارد.
هفته قبل راي دادگاهي در ليل سر و صداي بسيار به پا كرد و موجب بحثهاي داغي شد. داستان از اين قرار است. خانمي پيش از ازدواج به دروغ خود را باكره معرفي كرده و در حجله خلاف اين امر به اثبات رسيده و فرداي روز عروسي داماد درخواست بطلان ازدواج را كرده است. دادگاه بر حسب ماده 180 قانون مدني كه به طرفين اجازه چنين درخواستي را در صورت « اشتباه در يكي از خصوصيات اساسي زوج يا زوجه » مي دهد، شرط بکارت مورد قبول طرفین را به عنوان یکی از خصوصيات اساسي زوجه فرض کرده و راي به فسخ و بطلان ازدواج اين زوج مسلمان داده است. مشابه اين ماده در قانون مدني ايران نيز وجود دارد و اگر حافظه ام ياري كند در كتاب حقوق خانواده آقاي دكتر صفايي از بكارت در عرف ایران به عنوان يكي از مصاديق اين ماده نام برده شده است.
در مورد استدلال دادگاه دو ديدگاه وجود دارد. ديدگاه اول كه معتقد است چنين رايي باعث پسرفت حقوق زنان مي شود و به مردان اين حق را مي دهد كه كماكان در پي بكارت باشند. ديدگاه دوم که مي گويد كه ازدواج پيش از هر چيز يك قرارداد است. وقتي دو نفر شرطي را مي پذيرند كه براي يكي از آنها اساسي است و ازدواج بر مبناي اين شرط واقع مي شود، در صورت اثبات خلاف آن، طرف « متضرر » حق دارد كه فسخ ازدواج را بخواهد. مثل وقتي كه ازدواج بر اساس اين كه يكي از طرفين از خانواده اي اشرافي است یا فلان تیتر را دارد، واقع مي شود و بعدا خلاف آن به اثبات مي رسد. به نظر من در صحت و استواري اين استدلال شكي نيست. اما بحث اصلی در اين است : آيا بكارت در فرانسه امروز يكي از خصوصيات اساسي زوجه محسوب مي شود؟ در پاسخ به اين پرسش، آيا بايد معيارهاي ذهني را مدنظر قرار داد يا معيارهاي عيني را؟ به عبارت ديگر خواست زوج يا زوجه را يا داوري جامعه را؟ و کدام جامعه را؟ جامعه اقلیت یا اکثریت؟
نكته ديگر شرايطي است كه اين اتفاق در آن افتاده است. رسم « دستمال سفيد » كه حداقل در جامعه شهري ايران هم ور افتاده است اينجا كماكان بين بسیاری از مهاجرين عرب طرفدار دارد. شب ازدواج افراد منتظر دستمال خونين ناظر آن بوده اند كه داماد با عصبانيت از حجله خارج شده و دختر را همان شب درست مانند كالايي ناقص به پدرش « پس » داده و پدر هم او را به خانه برگردانده است. مي توانيد صحنه را با همه تفاصیل آن حدس بزنيد.
در نهايت سوال مهم اين است : چه اتفاقي مي افتد كه در قرن بيست و يكم، مردي 30 ساله، مهندس، متولد و بزرگ شده در فرانسه، جایی که میانگین سن اولین رابطه جنسی به ۱۷ سال رسیده است، هنوز در جستجوي بكارت جسمي است، به خود حق مي دهد آن را به عنوان شرط اساسي ازدواج مطرح كرده و در صورت فقدان آن به چنين اقداماتي متوسل شود؟ لازم به توضیح است که منظور این سوال من اصلا بحث ارزشی نیست. چون معتقدم این مرد مانند دیگران حق دارد تا جایی که به نظم عمومی لطمه نزند در پی تامین خواستهای خود باشد.
در ادامه مسافرت به ايتاليا و سن رمو (Sanremo) رسيديم. اين قسمت به وضوح فقيرتر از از همسايه فرانسوي خود است. اينجا ديگر از آن بلوارهاي پرگل و ويلاهاي زيبا و كشتيهاي مجلل تفرحي خبري نیست. شهرسازی کمی تا قسمتی هردمبیل، خيابانهاي شلوغ و پلوغ و پر از فيات، سيمهاي اتوبوسهاي برقي، كهنگي بعضي از ساختانها كه گويي از بعد از جنگ تا به حال نوسازي نشده اند، باعث شد كه حرفم را پس بگيرم. فقط مهرباني طبيعت نيست كه باعث زيبايي يك مكان مي شود بلكه عوامل بسيار ديگري از جمله تميزي، سرمايه گذاری هدفمند از سوي بخشهاي عمومي و خصوصي هم خيلي مهمند. با این حال سن رمو شهری است توریستی و طبعا كازينويي معروف دارد. به علاوه براي ارادتمندان به حقوق بين الملل نامي آشناست : مقر انستيتوي حقوق بين الملل (Institut du droit international) و دوره ای که هر ساله در آن برگزار می شود.
چيزي كه توجهم را در اين شهر جلب كرد وفور ماشينهاي قمار در هر كوي و برزن ( به خصوص در روزنامه فروشيها ) و فراوانی مشتریان آن بود، چيزي كه در فرانسه ديده نمي شود. از ديدنیهاي اين شهر كليساي ارتودكس و خانه بسیار خوش آب و رنگ آلفرد نوبل است، جايي كه در آن زندگي و فوت كرده است.
بعد از آن به سمت تورين شهر يوونتوسيها به راه افتاديم. جاده، بي نهايت زيبا و براي من عبرت آموز بود. اتوباني بي انتها كه به جاي آنكه (مانند جاده چالوس) كوهها را دور بزند، از ميان اين رشته كوههاي سبز رد مي شد. نتيجه اين بود كه دائما يا در تونل بوديم يا روي پلهايي مشابه ورسك. از سرمايه اي كه در كشوري نسبتا فقير براي اين راه صرف شده بود واقعا تعجب و این همه زحمت را برای ساخت جاده ای نه چندان پررفت و آمد تحسین كردم. ( البته در آخر اتوبان با مهمان شدن به يك عوارضي 45 يورويي فهميديم خرج اين راه از كجا در مي آيد!) جا به جا دههاي دورافتاده را مي شد ديد، به سرمان زد از اتوبان خارج شده، از يكي از آنها ديدن كنيم تا ايتالياي گم شده را به چشم ببينيم. پاداشمان دو كوكتل عالي با ساندويچهاي خوشمزه و زيتونهاي عالي در يكي از قهوه خانه هاي شلوغ ده بود، جايي كه مسلما وجود دو توریست خارجي اتفاق روزمره اي نبود.
قسمتي از شب را به پياده روي در كنار رود پو (Po) و روشناييهاي شهر و كليساي گران مادر (Gran Madre) تورين گذرانديم و روز بعد از جمله از كليساي دي سوپرجا (Di Superga) و بناي موله آنتونليانا (Molle Antonelliana) كه تبديل به موزه ملي سينما شده است، ديدن كرديم.
ظاهرا لباسي كه ادعا مي شود كفن حضرت مسيح بوده است در كليساي سن ژان باپتيست قرار دارد كه ما بعدا ملتفت آن شديم! راستي اگر گذارتان به اين شهر افتاد و مثل ما شکمو هستید! از خريد شكلات جيان دويوتو (Gianduiotto) در شهری که اولین شکلاتهای جامد را تولید کرده است، غافل نشويد!
به قصد بازدید از گرونوبل و پس از عبور از تونلي بسیار طولاني وارد فرانسه كوهستاني شديم. جابجا برفهاي روي آلپ مي درخشيدند و در كنار سبزي پايين كوه تضاد زيبايي ايجاد مي كردند. گرونوبل شهری کوهپایه ای است و زیباییها و ويژگيهاي خودش را دارد، اما براي آنكه بتواند با همه جاهايي كه ديده بوديم، مقابله كند، ميدان و فواره تروازوردر (Trois ordres)، حتی قلعه باستي (Bastille) كه روي كوه واقع شده و تله كابين معروف آن كه از مركز شهر به قلعه كشيده شده است و منظره شهر از آن بالا، كار سختي در پيش داشتند!
دارم كتاب Les pintades à Téhéran اثر دلفين مينويي را مي خوانم و دلم گرفته است. اين هواي ابري و سرد لعنتي هم كه تمامي ندارد بي تاثير نيست. خواندن اين كتاب مرا مي برد به آن دور هم جمع شدنهاي دوستانه، به هيچ چيز و همه چيز خنديدنها، جوك تعريف كردنها، سوسيس و چيپس و ماست موسير خوردنهاي ساعت 5 بعدازظهر با دوستاني كه باهاشان همه چيز را تقسيم مي كني از مدل ابروهایت و رنگ موهایت و ايده هاي مانتو و لباسهاي جديدت تا چيزهايي كه خوانده اي، ديده اي، شنيده اي و ياد گرفته اي، از احساساتت، خوشیها، ترسها و نگرانیهایت. چرا راه دور برويم؟ يك دل سير صمیمانه فارسي حرف زدنها. مي ترسم كه ديگر تكرار نشود، كه فارسي حرف زدنم محدود بشود به يكي دو ساعتي در هفته پشت تلفن، كه دوستي هايم بشود يكي دو بار در ماه همديگر را ديدنها، قهوه و شام خوردنها به سبك فرانسوي. چرا كه تجربه هاي ديگران و ترسهاي خودم به من گفته اند كه دور و بر جامعه ايرانيان خارج از ايران نگردم كه چنينند و چنانند كه اگر در مودبترين جمله ممكن بخواهيم همه تعريفها از اين جامعه را خلاصه كنيم مي شود : از آداب اروپايي فقط سردي و دوري و بی تفاوتی فرضیشان را ياد گرفته اند و از آداب ايراني همه بدهايش را يكجا در خود جمع كرده اند. چه تلخ است اگر این موضوع حقیقت داشته باشد.
در ادامه مسافرتمان به سن تروپه* و بو دو پروانس* هم سر زديم. سن تروپه جايي كه حضور همه ستاره هاي فرانسوي و غير فرانسوي در آن حداقل يك بار الزامي است. جايي است پر از پاپاراتزي به خصوص در فصل تابستان. خلاصه مركزي است براي خودنمايي همه آدمهای معروف. اما خنده دار اين است كه من از سن ماكزيم كه درست مقابل آن واقع شده است بيشتر خوشم آمد! نكته جالب اين بود كه معمولا از پاركينگ كه بيرون مي آيي وارد فضاهاي خيلي جالبي نمي شوي اما اينجا از پاركينگ كه در آمديم وارد يك پارك خيلي قشنگ با آلاچيق و انواع گلها شديم و اين طور بود كه فهميديم گم نشده و واقعا در سن تروپه هستيم! شام را در بالكن يك رستوران آرام در حالي كه به غروب زيباي دریا نگاه مي كرديم خورديم.
راهي كه به بو دو پروانس مي رسد پردرخت است و تماشايي. در بلنداي آن قلعه اي سنگي و قديمي دارد و تمام اطراف آن تا چشم كار مي كند و ماشين راه مي رود مزرعه هاي گم شده زيتون مي بيني. بهترين راه براي پيدا كردن اين راههاي فرعي هم كارت ميشلن است كه اين نوع راهها را به رنگ سبز نشان مي دهد.
در ادامه مسير به موناكو رسيديم. جايي كه قبل از بازديد از آن براي من مساوي بود با كازينو و سيرك. هميشه برنامه هاي سيرك را كه از تلويزيون ايران نگاه مي كرديم، پرده زرباف قرمز رنگي را نشان مي دادند كه روي آن نوشته شده بود، سيرك مونته كارلو. همين طور بارها افرادي را نشان مي دادند كه نزد مردم ايران چندان شناخته شده نيستند، اين افراد عبارتند از آلبر، پرنس موناكو و خواهرانش كارولين و استفاني. خانواده گريمالدي قديميترين خانواده سلطنتي دنيا هستند كه بر كوچكترين شاهزاده نشين دنيا حكومت مي كنند و در خارج از ايران از كفر ابليس هم سرشناس ترند. موناكو بسيار كوچك است اما به نسبت مساحت آن بيشتر جمعيت دنيا را دارد، حدود سي و سه هزار نفر. اين است كه اصولا همه جا برج سازي شده است، خانه اي در كار نيست. اين برجهاي بسیار شيك در كوچه هاي پر گل و درخت و بسيار تميز قرار دارند. من شخصا راه رفتن در موناكو را به ماشين سواري ترجيح دادم.
مونته كارلو جايي است افسانه اي، خارج از عادت. لوكس موجود در آن اغراق شده است. معروفترين بخش آن ميداني است كه در آن كازينو قرار دارد و هتل پاريس و رستوران آمريكايي.
در خيابانهاي اطراف آن مغازه هايي به همه ماركهاي معروف و قيمتهايي باور نكردني، مثلا 300 هزار يورو ( 450 ميليون تومان ) براي يك پيراهن و ۱۰۰۰ یورو (یک میلیون و پانصد هزار تومان ) برای شام شب سال نو برای یک نفر و صدها ميليون براي جواهراتي كه مسلما اتيكت ندارند ! از همه جالبتر ماشينها هستند. مي توانيد در فاصله ده متر پورش، آستون مارتين، فراري، جگوار، رولز رويس و ... با قيمتهايي در حدود يك ميليون يورو ( يك ميليارد و پانصد ميليون تومان ) ببينيد كه كنار هم پارك شده اند و البته آقايان بسيار پير با همراهاني بسيار جوان و خوش پوش و صدها توريست در حال عكس برداري.
از آنجايي كه مسابقات اتومبيل راني قرار بود هفته بعد برگزار شود همه شهر براي اين منظور آماده شده بود. نكته اي كه خيلي به چشم مي آمد حضور پليس بود، همه جا. اين براي من مساوي بود با ناامني و براي فرانسوا كه خوشبختانه در اين مورد با من خاطرات مشترك ندارد، مساوي بود با امنيت. (می بینید به چه راحتی دو نفر می توانند یک چیز را ببینند و دو برداشت داشته باشند؟!)
شب اول در حال شام خوردن مقابل سیرک بودیم كه هلي كوپتري در نزديكي ما با سر و صداي بسيار پارك كرد! امیدوارم و حدس می زنم برجهای اطراف حسابی به ضد صدا مجهز باشند. شب دوم در رستوران خوب مقابل كاخ، که روی یک صخره بلند قرار دارد و بخشی از آن قدیمی و بخشی نوتر به نظر می رسد، غذاي خيلي خوشمزه اي خورديم كه حدس مي زنم خوشمزه بودن آن به ادويه هاي به كار برده شده بي ربط نبود. بعد از براي ديدن روشناييهاي شهر به بالاترين نقطه آن رفتيم و خوشبختانه همان موقع آتش بازي كه نمي دانم به چه خاطر بود شروع شد.
بعد هم در كنار دريا پياده روي شبانه كرديم در خیابانی طبق معمول مزین به نام و عکسهای گریس کلی هنریشه زیباروی هالیوود که درست مانند داستان پریان با پرنس قبلی ازدواج کرد و در موناکو خیلی محبوب بود. برحسب اتفاق در قسمتي از اين محل پياده روي جاي پاي معروفترين فوتباليستها از زيكو و مارادونا گرفته تا قهرمان دوران نوجواني ما روبرتو باجو و رونالدو نقش بسته بود.
* Saint Tropez
** Baux de Provence
از دیروز تا حالا که برای اولین بار گلکاری کرده ام آنقدر با این حال مریض پا برهنه به بالکن دویده ام که تخم گلهای بیچاره را از خفه شدن زیر رگبار گاه و بی گاه نجات دهم که خسته شده ام! حالا می فهمم چرا باید بوته گل خرید نه تخم گل!
پ. ن. پرشین بلاگ برایم نامه فرستاده که وبلاگم جزو ۱۰۰ وبلاگ برتر فارسی شناخته شده! و برای مراسم تقدیر دعوت شده ام به دانشکده مدیریت دانشگاه تهران. جواب داده ام که خیلی هم خوشحال می شوم به شرط آن که بلیت رفت و برگشتی برایم بفرستند! فکر می کنم معلوم است خیلی مریض هستم!
بعد از ارل و نيم همانطور كه گفتم دو روزي را در كن گذرانديم. بعد از از آنتيب ديدن كرديم كه به علت ديدار قبلي از كن چندان به چشممان نيامد! ولي در جاي خود خیلی قشنگ بود. پياده روي كنار دريا و قايقهاي تفريحي، نقاشیهای مونه از چراغ دریایی و ويلاهاي عظيم در كوچه باغهاي حاشيه دريا. نکته عجیب این که کنار دریا از تعداد زیاد رستوران خبری نبود اما در مرکز شهر توانستیم یک رستوران عالی و متفاوت پیدا کنیم.
نيس شهري است كه هر دو به خصوص من براي زندگي دوست داريم. يعني اگر مسائل شغلي مطرح نبود بدون ترديد به اين شهر كوچ مي كرديم. شهري است بزرگ كه به محض ورود با بلواري طولاني و پر از نخل از تو استقبال مي كند. معروفترين جاي آن شايد بلوار دزانگله* باشد كه در طول درياي فيروزه اي به تو تا دلت بخواهد امكان پياده روي و دوچرخه سواري مي دهد. آن طرف خيابان بناهاي متنوع از بانك و كازينو گرفته تا خانه هاي قصر مانند قرار دارد.
از ميدان مسنا خيلي خوشم آمد چرا؟ چون هم وسيع و جديد است هم ساختمانهاي قديمي زيبا در اطرافش دارد و هم فواره اي رقصان که دور و بر آن را چندین و چند مجسمه برنزی افسانه ای احاطه کرده است، در ميان آن قرار دارد. دور تا دور آن هم پاركي با پستي و بلندي احداث شده و كوچه هاي منتهي به آن پر است از بوي هاي خوب كافه و رستوران، مملو از آدم و گارسونهایی با لهجه ایتالیایی.
معماري كليساهاي ارتودوكس را معمولا دوست دارم، اين كليساي سن نيكلا مرا ياد یکی از بناهای ديزني لند پاریس هم انداخت. محل يادبود كشته شدگان جنگ هم كه در صخره هاي نزديك بندر كنده شده است، بسيار چشمگير بود.
مسير پردرخت، پرپیچ و خم و ماشين روي بلنديهاي نيس را كه مي گرفتي و به بالاي آن مي رسيدي مي توانستي منظره اي فوق العاده ببيني : بريدگي سن ژان كپ فرا**. بدون ترديد يكي از زيباترين مناظر طبيعي كه من تا به حال ديده ام.
نمي دانم چطور تعريف كنم اما سن ژان كپ فرا عبارت است از يك پيشرفتگي در دريا كه روي طبيعت سرسبز آن بناهاي بسيار زيبا از جمله ويلا روتچيلد وجود دارد. اين ويلاي صورتي رنگ كه در هوايي ابري ـ باراني از آن بازديد كرديم توسط بارونس روتچيلد بنا شده است. روي بلندي واقع شده و از هر دو طرف به دريا مي رسد. درون آن بسيار رنگي است و مبلمان آن به مبلمان كاخهاي فرانسه شباهت فراوان دارد. محوطه بيروني آن از 9 باغ به سبكهاي مختلف فرانسوي، اسپانيايي، ژاپني، رز، حاره ای.... تشكيل شده است و مقابل ويلا آبراهي وجود دارد كه مرا ياد باغ فين كاشان انداخت. آبراهي كه از يك مجسمه آغاز و قبل از اين كه به نزديكي ويلا ختم شود به فواره هاي متعدد رقصان پيوند مي خورد.
در چايخوري که مي نشيني مي تواني از پنجره هاي قدي متعدد آن منظره باغ را ببيني و سراشيبي پر رزي كه به دريا مي رسد (و من عاشقش شدم) و کشتیهايي كه در دريا شناورند.
* Promenade des anglais
** St jean cap ferrat
قبل از عروسي تصميم گرفتيم كه نيمي از كادوها را به جاي كاسه و بشقاب خريدن به يك ماه عسل طولاني و خوب اختصاص بدهيم. من بيشتر به يك جاي آفتابي و گرم مثل كرت يونان و تعطيلاتي فكر مي كردم كه عبارت است از اقامت در يك هتل با پانسیون كامل و وقتت را با ماساژ، دريا و آفتاب گذراندن و خلاصه استراحت كردن. اما فرانسوا كه اصولا نه از آفتاب گرفتن خوشش مي آيد و نه از بي تحركي توانست من را قانع كند كه 9 روز از هتل به ساحل رفتن و برعكس خسته كننده است و نتيجه شد يك مسافرت 9 روزه كه از كوت دازور و موناكو شروع و به تورين و گرونوبل ختم شد.
روز اول و دوم مسافرت در نيم* و ارل** گذشت. اين دو شهر هر دو از شهرهاي باستاني فرانسه هستند با بيش از 2500 سال قدمت كه آثار باستاني آنها شباهت بسيار زيادي با آثار موجود در ايتاليا دارد. دليل؟ اين قسمت بخشي از امپراتوري روم باستان بوده. مثلا در هر دو شهر بناهايي مانند كوليزه در رم، تئاتر و عبادتگاههاي رومي وجود دارد. راستش من فرانسه را از اين لحاظ نمي شناختم و از آنجا كه قبلا چند ماهي در ايتاليا زندگي كرده ام، از ديدن اين آثار در جايي غير از ايتاليا حسابي تعجب كردم و مطمئنم اگر فقط عكسها را به من نشان مي دادند، به جايي جز ايتاليا فكر نمي كردم.
روزي كه به نيم رسيديم، شهر حسابي در جشن و پايكوبي بود. دليل آن مراسم فريا*** بود كه هر ساله (که امسال پنجاهمين سالگرد آن بود) در عيد پانتكوت برگزار مي شود. اين جشن كه 6 روز طول مي كشد و يك ميليون توريست را به خود جذب مي كند، يكي از مهمترين جشنهاي دنياست. اما دليل برگزاري آن خیلی خنده دار نیست. در حالي كه ما در يكي از رستورانهاي خياباني كه موقتا به همين منظور ايجاد مي شوند در حال خوردن پائلا (غذایی اسپانیایی) بوديم، در جايي كه ۲۰۰۰ سال قبل بردگان با حيوانات درنده مي جنگيدند، معروفترين ماتادورها با گاوهاي نر بی نوا در جنگ بودند!
بعد از شام از اين فرصت كه همه در خيابان پردرخت نزديك ميدان در حال رقص و پايكوبي بودند استفاده كرديم و سري به برج ماين و پارك اطراف آن كه كاملا خلوت بود، زديم. مزون کره، معبد دیان و باغ فواره ها هم دیدنی هستند.
ارل از بسیاری جهات فوق شبيه نیم است اما خوشبختانه جشن فريا در آن قبلا برگزار شده بود و وقتي ما رسيديم فقط پوسترهاي آن باقي مانده بود.
به علاوه اين شهر محل اقامت ونسان ون گوگ هلندي شيفته فرانسه در طول سالهايي بوده است و به همين دليل يك موزه ون گوگ در اين شهر وجود دارد، کلی کارت پستال با نقاشی های ون گوگ، آتليه هاي بسيار و افرادي كه در پارك نزديك تئاتر باستاني در حال نقاشي كشيدن هستند.
پ.ن. همه جای شهر به خصوص کوچه باغهای بلندیهای این دو شهر که مرا یاد شمیران می انداخت پر بود از درخت انجیر و من عاشق چیدن میوه از درخت چه حسرتی می خوردم از این که یکی دو ماه بعد آنجا نیستیم!
* Nimes
** Arles
*** Féria
جشنواره كن امسال هم به پايان رسيد و نخل طلا بالاخره بعد از سالها به يك فيلم فرانسوي به نام بين ديوارها* رسيد.
فرقي كه جشنواره امسال با سالهاي ديگر داشت اين بود كه روز اول و دوم جشنواره در كن بوديم البته براي مسافرت ماه عسل. وقتي دو سه هفته قبلش داشتيم هتل رزرو مي كرديم متوجه شديم كه خيلي از هتلها جا ندارند. با توجه به اين كه هنوز فصل سفرهاي تعطيلات نرسيده است خيلي تعجب كرديم. با زنگ زدن به هتلي دليلش را متوجه شديم: جشنواره كن شروع مي شود.
كن در منطقه زيبا و بسيار توريستي كوت دازور** در جنوب شرق فرانسه واقع شده است. شهرهاي كوت دازور کم و بیش از یک قاعده پیروی می کنند : بين دريا و كوههاي سرسبز فشرده شده اند. معمولا روي كوهها پر است از ويلاهاي مجلل و كنار دريا بلوارهايي براي پياده روي مملو از گل و درخت نخل و در دريا تعداد زيادي قايقهاي بزرگ تفريحي.
معروفترين بخشهاي كن يك مسير پياده روي طولاني كنار درياست كه در دوطرف آن درخت نخل و گل رز به رنگهای متنوع كاشته شده و هتلهاي معروفي از قبيل مارتينز (محل اقامت اصلي هنرمندان حاضر در كن) و كارلتون و نيز همه ماركهاي بسيار معروف از قبيل ايو سن لوران، دولچه گابانا، ديور ... در طول همين مسير قرار دارند.
در بندر هم بزرگترين و مجللترين قايقهاي تفريحي لنگر انداخته اند.
در كوههاي نه چندان مرتفع و پردرختي كه همه جا به دريا ختم مي شوند، ويلاهاي بسيار بزرگ و زيبا جابجا ساخته شده اند ولي تعداد آنها آنقدر زياد نيست كه احساس خفگي به آدم دست بدهد. يكي از معروفترين محلهاي از اين دست محله كاليفرني است.
شهر در طول اين دو روزي كه آنجا بوديم خيلي شلوغ، سرزنده و آفتابي بود. اغلب، توريست و خبرنگاران رسانه هاي مختلف دنيا بودند. جلوي محل برگزاري فستيوال فرش قرمز معروف بر روي زمين و پله ها پهن شده بود. ما هم مانند همه عجالتا جلوي اين فرش قرمز عكس انداختيم تا روزي كه روي آن عكس بيندازيم!
جلوي هتلهايي مانند مارتينز و در جاهاي ديگر مي توانستي انبوهي از خبرنگاران و عكاسان و نيز مردم عادي را ببيني كه ساعتها آنجا جمع مي شوند تا شايد ستاره اي وارد يا داخل شود. ما در حال رد شدن بوديم كه ناگهان صداي فرياد ناتالي ناتالي شنيديم و ديديم كه ناتالي پورتمن يكي از داوران امسال در حال بالا رفتن از پله ها در يك متري ماست! يك نگاهي به اين طرف، يك نگاه و لبخند به آن طرف و همين برای این علاقمندان کافی بود!
* Entre les murs
** Côte d'Azur
وقتي خرمشهر آزاد شد خيلي كوچكتر از آني بودم كه چيزي يادم بماند. تنها تصوير مبهمي پيش چشم دارم. اينكه دستم در دست مامان بود و همراه با دیگران در ميدان بزرگي جمع شده بوديم میدانی كه بعدها فهميدم میدان ولي عصر بوده است. گرچه غم عزيزي كه در حبس داشت مانع از روشن شدن صورتش به خنده اي مي شد اما آزادي بخشي از وطنش بهانه اي بود كه دست دختر كوچكش را بگيرد و به او وطن دوستي در هر شرايطي را بياموزد.
ديشب كه از خانه دوستي بر مي گشتيم به خاطر بسته بودن تونل مجبور شديم از بوادوبولوين رد شويم. در وصف اين پارك جنگلي چسبيده با پاريس در شب شنيده بودم اما به چشم نديده بودم. اينجا و آنجا دختران يا مردان ترانس جندر با آرايش زياد ودامنهاي كوتاه منتظر مشتري ايستاده بودند. ديدنشان حالم را واقعا منقلب كرد. نمی گویم ناراحت یا غمگین. منقلب تنها لغتي است كه مي تواند حس آن موقع مرا درست برساند. نمي دانم چرا اينقدر و چرا اين بار. چرا وقتي چند سال پيش براي انجام تحقيقي دهها مصاحبه و شهادت خوانده بودم اين همه رويم تاثير نگذاشته بود؟ حتي يكي دو سال پيش وقتي سرسري و نصف و نيمه از محله رد لايت آمستردام ديدن كردم اينقدر تحت تاثير قرار نگرفتم. به خاطر تك تك بودن و تنهاييشان بود؟ به خاطر در نيمه شب در يك پارك جنگلي تاريك بودن؟ يا حوادثي كه در روزنامه ها مي خوانيم؟ به خاطر شرایطی که در آن سرویس خود را ارایه می کنند؟ نمي دانم. فقط اين را مي دانم كه مي شود هزارارن استدلال منطقي، اجتماعي و حقوقي در موافقت با فحشا كرد اما چيزي در اعماق وجدان من مي گويد كه فحشا شغلي مانند بقيه مشاغل نيست. هر چقدر هم كه خوب استدلال كني، نمی توانی این را نادیده بگیری که فحشا در قريب به اتفاق موارد خشونتي عليه زنان باقي مي ماند.
پ. ن. عکس تزیینی نیست!
عروسي و ماه عسل به چشم برهم زدني گذشت. بازگشت به زندگي « عادي » چندان كار ساده اي نيست! درست مثل سيندرلا قبل و بعد از نيمه شب مي ماند!
پ. ن. از آرزوهای صمیمانه و تبریکهای محبت آمیزتان خیلی ممنونم.
زمان : شنبه 10 مه 2008، 21 ارديبهشت 1387.
مكان : شهرداري يكي از شهرهاي جنوب غرب فرانسه.
ساعت : 30 : 15.
هوا : مطبوع و بهاري.
افراد حاضر : حدود 55 نفر.
من و فرانسوا پيمان عشق خود را در مقابل همه كساني كه دوستشان مي داريم تكرار مي كنيم.
پ. ن. اوف! نگهداشتن اين سر تا امروز اصلا كار آساني نبود!